داستان · دخترانه های من
قسمت ۱
به قلمِ فریده زینل زاده
دخترانه های من
چشمانم را میبندم اجازه میدهم خیال به پرواز در آید برود به روزهایی که دختر بودم به ان روزها که رنگ خالهای روبان برروی موهایم که دم اسبی بسته بودم برایم اهمیت داشت به ان روزها که ترنم اهنگ روحم را صیقل میداد وشادی ونشاط تمام وجودمو لبریز میکرد خیالبافی میکردم ودر دل با عاشقانه های خودم سر میکردم اون روزا که اگر تغییری در صورتم میدادم انگار دنیا به من چشم میدوخت ومن سرخ وسفید میشدم ...
دختر شیرین برای پدرو برای اغوش مادر ودختر شاه پریون بودم تو قصه زندگی خودم کنار عزیزانی که عاشقانه دوستم داشتن نمیدونم چرا عجله داشتم برا بزرگ شدن.
اینقدر ۱۴ سالگی رو دوس داشتم که هر سال تولدمو به امید رسیدن به چهارده گذروندم اما وقتی بهش رسیدم بصورت خنده داری دنیا رو دور تند قرار گرفت .روزای پر هیجان مدرسه روزای کنکور روزای دانشگاه به سرعت رسیدن ومن سواربر امواج زندگی بزرگ شدم دختر قصه های زندگیم تند بزرگ شد امروز روز دختر هست امروز برای تو برای من مبارک برا مایی که روزی دختر کوچولوی خونه بودیم با گیلاس گوشواره مینداختیم با اب البالو لبامونو سرخ میکردیم تو ظرفای کوچولو ونقلی در خیالمون نهار میپختیم لذت نشستن تو بغل بابا هنوز همراهمه وقتی دست میکشید رو موهام وقتی بهم افتخار میکردوبه زبون میاورد چه خوبه دختر بودن پر از شوق بودن پر از عشق بودن عزیز دردونه بودن از بوسه مادر مست شدن واز اغوش پدر ارامش گرفتن چه خوبه لباسای گل گلی پوشیدن مو ها رو رها کردن یا که بافتن چه خوبه دختر بودن عاشق رنگها بودن با گلها حرف زدن
با دوستان راز دل گفتن وشیرین خندیدن چه خوبه دختر بودن .....
ارادتمند فریده زینل زاده🙏💝
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.