داستان · روحِ بلند
قسمت ۱
به قلمِ فرحناز طاهری
میگفت: آن روز آشفته خاطر بودم و حواسم درست و حسابی سر جایش نبود. دعوای لفظی با همسرم، فشار کار بیرون و داخل خانه، سردردهای عجیب شبانه ام که با بیدار شدن از خواب بدتر میشد همه و همه کلافه ام کرده بود و حواسم را از خیلی چیزها پرت میکرد. با درد شدید شقیقههایم بیدار شدم. آبی به سرو صورتم زدم، لباس پوشیدم و به سرعت خودم را به ایستگاه اتوبوس رساندم. پول نقد در کیفم نیود. اما کارت شارژ مترو که در کیفم بود با آن میشد کرایه اتوبوس را پرداخت کرد. گوشی موبایلم در حال خاموش شدن بود. اتویوس از راه رسید و من و چند نفر دیگر سوار شدیم. چند مرد در قسمت مردانه روی صندلیها نشسته بودند. در میان آنها مردی بود که با ورودهر کس به اتوبوس با صدای کلفتی که توی دماغ بزرگش میپیچید. شبیه صدای بلندی که در تونل تنگی ایجاد شود و اصوات نامفهوم و آزار دهنده ای به گوش برسد. حرف میزد. حرف های ساده و تکراری که دیگران تمایلی به شنیدن آن نداشتند. شلوار پارچه ای رنگ و رو رفته و کوتاهی به پا داشت و پیراهنی کهنه و نخ نمایی به تن داشت. حتی شاید از آنچه در وصف کهنی و ژولیدگی لباس تا به حال شنیده و دیده اید؛ خیلی بیشتر در این مرد بینوا به چشم میخورد. و اما راوی میگفت: من که هر لحظه با خود میگفتم: ااااههه این دیگه کیه؟ چه آدمایی سوار اتوبوس میشن. حال آدم ازشون بهم میخوره!!
ادامهٔ این اثر ویژهٔ مشترکان است
برای خواندن قسمتهای بعدیِ «روحِ بلند»، مشترک ناهید شو.
قسمت بعدی
قسمت ۲
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.