داستان · تافته
قسمت ۱
به قلمِ ناهید گلکار
به نام خدایی که عزت می دهد و قلم به دست اوست
مقدمه :
قصه ها گاهی تلخ هستن و گاهی شیرین درست مثل زندگی ؛ هر آدمی یک قصه داره ؛ که پر از غصه و درد هایی هست که دلش می خواد با صدای بلند اونو فریاد بزنه ؛ آدم ها از اینکه یک روز نباشن و کسی از درد های اونا خبردار نشه می ترسن و این فقط یک حس که شاید التیامی برای روحشون باشه ؛
این روزا خیلی ها از من می خوان که قصه ی زندگی اونا رو بشنوم و بنویسم اما پای صحبت هر کس نشستم هیچ خاطره ای از شادی ها به یاد نداشت ؛ انگار ماندگاری غصه ها و خاطرات بد در ذهن آدما ها پررنگ می مونن و نعمت و ها شادی ها خیلی زود فراموش میشن ؛و نتیجه ی این تفکر باعث میشه همه ما یک طورایی مورد ظلم قرار گرفتیم و قربانی شدیم ؛ و خودمون رو عاری از هر گناه و اشتباهی می دونیم ؛ آیا واقعا ما قربانی هستیم ؟ امکان اینکه کسی قربانی ما شده باشه نیست ؟ در واقع ما می خوایم باور کنیم که قربانی شدیم ؛
تافته :
زیر آفتاب ملایم اوایل پاییز رو به دریا ایستاده بودم با چشم بسته به صدای موج های آروم دریا و آواز بی وقفه ی چند مرغ دریایی که همون اطراف پرسه می زدن گوش می دادم ؛ نسیم خنکی از طرف دریا به صورتم می خورد ؛ چه حس خوبی بود ؛ چند نفس عمیق کشیدم و خواستم اونچه که آزارم میده رو از یاد ببرم ؛ اما این یک تلاش بیهوده برای فراموش کردن دردی که توی سینه ی من ماندگار شده بود و نمی خواست دست از سرم برداره ؛ شاید نباید به این سفر میومدم ؛ می دونستم اشتباهه چون باز تمام خاطراتی که در ذهنم کمرنگ شده بود مثل آب جوشید و دوباره روشن شد ؛
پنجه در موهام بردم و روی شن ریزه های کنار ساحل ولو شدم ؛ رو به دریایی که با زمزمه ی موجهاش با من حرف می زد ؛ اونا تنها شاهد من بودن ؛ یک دستم رو حائل سرم کردم و روی همون شن ها دراز کشیدم ؛ از آدم خسته بودم ؛ از اینکه درکم نمی کردن ؛ حرفای تکراری و آزار دهنده ؛
یکی می گفت تقدیر این بوده ؛ یکی منو به صبر تشویق می کرد و دیگری سرزنشم می کرد که تو آدم ضعیفی هستی و باید گذشته رو فراموش کنی چون زندگی ادامه داره ؛همه چیز درست میشه ؛
اما من هیچکدوم این حرفا رو نمی پذیرفتم به نظرم احمقانه بود و از ته دلم می خواستم که راه ادامه ی این زندگی رو قطع کنم و دیگه توی این دنیا نباشم ؛ همینطور که به موجهایی که به طرفم میومد و برمی گشت خیره شده بودم خاطراتم رو مرور کردم و دو قطره اشک از چشمم پایین اومد ؛
دوسال قبل ؛
تابستون گرمی بود و هوای شمال خیلی زیاد شرجی شده بود ؛ نیما برادرم تازه ازدواج کرده بود و خانواده ی ما با خانواده ی همسرش مهتاب دسته جمعی برای تعطیلات اومده بودیم کنار دریا ؛ شب دیر وقت رسیدیم و خیلی دنبال جا گشتیم و بالاخره یک ویلای کنار دریا اجاره کردیم ؛ هر چی اون روز بهمون خوش گذشته بود شب از دماغمون در اومد جلوی ویلا درخت های زیادی داشت و فضا پر از پشه بود نیش می زدن و نیش می زدن من که فقط مشفول خاروندن خودم بودم و با هوای گرم و شرجی که نفس نمی شد کشید کلافه شدم ؛
مدام غر می زدم یک کاری بکنین دارم خفه میشم ؛ بابا فورا آتیش روشن کرد ؛ هم برای درست کردن جوجه کباب وهم برای اینکه پشه ها رو دور کنه ؛
مامان منو و مادر مهتاب هم تدراک شام رو می دیدن و مثل خیلی ها که تازه بهم می رسن و از هم رودروایسی داشتن با تعارف و احترام بهم هر کدوم سعی می کردن کار بیشتری رو انجام بدن ؛ به آتنا خواهرم اشاره کردم بیا فرار کنیم بریم لب دریا ؛ اون دوسال از من کوچکتر بود و ظاهرا طاقتش بیشتر از من گفت, به خدا نا ندارم خسته شدم خیلی توی راه بودیم ؛ بزار صبح میریم ؛ مامان با اعتراض گفت : سارا باز شروع کردی به غر زدن ؛ الان تاریکه باشه فردا برین لب آب حالا زود باشین دخترا کمک کنین ؛ یکی میز و صندلی های بیرون رو تمیز کنه یکی سالاد درست کنه و یکی هم این کتلت ها رو گرم کنه ؛ فورا گفتم : کتلت ها با من بزارین کنار آتیش خودش گرم میشه ؛ من میرم لب دریا جای سالم توی تنم نمونده فردا همش زخم میشه ؛ و با سرعت ازشون دور شدم ؛ باغ با چند چراغ کم نور روشن شده بود ؛ در کوتاه و نرده ای رو به دریا قفل بود ؛یکم باهاش کلنجار رفتم و باز نشد با زحمت از نرده رفتم بالا و پریدم پایین ؛ تا لب آب فاصله ی زیادی نبود ؛
همه جا در تاریکی و سکوت فرو رفته بود دریا و آسمون سیاه بودن و ستاره ها می درخشیدن ؛ از عمق دریا اون دور دور ها نور زرد رنگی پیدا بود که نمی دونستم از کجاست ؛ حدس زدم یک کشتی توی آب باشه ؛ کفشم رو بیرون آوردم و شلوارم و تا زدم و تا مچ پا رفتم توی آب و به اون روشنایی خیره شدم ؛ نوریکم بیشتر شد و انعکاسش روی آب منظره ی زیبایی بوجود آورده بود ؛ تا اونموقع همچین چیزی ندیده بودم ؛ و چون فکر می کردم تنهام ذوق زده دستم رو تکون دادم و با صدای بلند گفتم ؛ زود باش بیا جلو ؛ که صدایی از پشت سرم با حالتی که معلوم بود داره می خنده گفت : ماه داره در میاد نزدیک نمیشه داره میاد بیرون ؛ برگشتم یک مرد جوون بود ؛ یکم ترسیدم اما از حالتی که ایستاده بود و دستهاشو روی سینه بهم گره کرده بود فهمیدم که نباید آزاری به من برسونه ؛ گفتم : واقعا ؟ وای چقدر من خنکم ؛ فکر کردم نور یک کشتی باید باشه گفت : یکم دیگه صبر می کردی متوجه می شدی ؛ نگاه کن بیشتر اومد بالا ؛
؛ احساس کردم احمقم و گفتم : خب من تا حالا همچین منظره ای ندیده بود خیلی قشنگه ؛ شما زیاد دیدین ؟ گفت : بله امشب هم برای دیدن همین منظره اومدم لب آب ؛ مزاحم نمیشم لذت ببرین ؛ و راهشو کشید و رفت ؛ یک آرامشی توی صداش بود که حس کردم خیلی از خودش مطمئنه ؛ برعکس من که اصلا اعتماد به نفس نداشتم ؛
اونشب بیرون اومدن ماه رو تماشا کردم لحظه به لحظه تغییر می کرد و تا ماه نقره ای شد و آتنا صدام کرد همون جا ایستادم ؛
روز بعد همه رفتن لب دریا ولی من توی ویلا موندم چون پوستم خیلی حساس بود و با هیچ کرم ضد آفتابی هم نمی تونستم جلوی سوختنش رو بگیرم ؛ هنوز بدنم از نیش پشه های شب قبل می خارید و با وجود اینکه پماد ضدخارش می زدم بازم جای همه ی اونا زخم شده بود ؛
و اونقدر کلافه و بی حوصله بودم که وقتی بعد از ظهر نیما با مهتاب و آتنا می رفتن خرید باهاشون نرفتم ؛کلا از همون اول زیاد با مهتاب جور نبودم و حس خوبی بهش نداشتم نه اصلا نمی خواستم خواهر شوهر بازی در بیارم ولی انگار یخ ما با هم باز نمی شد ، بقیه هم خوابیدن ومنم توی یکی از اتاق ها روی تخت نشسته بودم و با موبایلم بازی کردم ؛ تا دیگه حوصله ام سر رفت ؛ تصمیم گرفتم با اینکه هنوز آفتاب بود برم لب ساحل ؛ از دور یک مرد رو دیدم که داره قدم می زنه ؛ اون منطقه خیلی خلوت بود ولی دیدن یک آدم چیز عجیبی نبود ؛ راه خودمو رفتم و اونم دور شد ؛ دریا آروم بود کفشم رو بیرون آوردم و از داغی شن ریزه ها پام سوخت و دویدم به طرف آب و با همون لباسی که تنم بود آروم ؛ آروم رفتم جلو ؛ و بعد شروع کردم به شنا کردن ؛ راستش من شنا کردن رو اصولی بلد نبودم و باید جایی شنا می کردم که پام به زمین برسه و نمی تونستم خودمو روی آب نگه دارم ؛ پس زیاد دور نشدم و بیشتر به موازت ساحل میرفتم و بر می گشتم ؛
تا یک جا احساس کردم نفس کم آوردم و خواستم پامو بزارم روی زمین ؛ ولی هر چی رفتم پایین تر نشد ؛ دستپاچه شدم و شروع کردم به دست و پا زدن ؛
اومدم روی آب و فریاد زدم کمک ؛ ولی اینو می دونستم که هیچکس اون طرفا نیست که به دادم برسه ؛ و میون موج های کوتاه آب هم نمی تونستم موقعیت خودمو تشخیص بدم ؛ دوباره رفتم زیر آب خواستم شنا کنم ولی نشد و از ترس دهنم باز بود و بی اختیار آب شور وارد معده ام می شد ؛ دوباره دست و پا زدم ولی دیگه نتونستم خودمو برسونم به سطح آب ؛گیر افتاده بودم و راه نجاتی نداشتم حتی اگر صدا می زدم کسی نمی شنید ؛ و با هر تلاشی که می کردم بیشتر در عمق آب فرو می رفتم تا جایی که مرگ رو جلوی چشمم دیدم و رمق از تنم رفت و اون موقع بود که یک دست قوی منو گرفت و برد روی آب ؛ دوبار محکم زد توی پشتم یک نفس بلند کشیدم و در حالیکه می لرزیدم از ترس دو دستی اون مرد رو چسبیدم و حشت زده گفتم : منو ببر ساحل ؛ منو ببر ساحل ؛ همینطور که منو با خودش می برد ؛ پرسید حالت خوبه ؟
من که با دو دست گردنش گرفته بودم نفس زنون گفتم : آره ؛ آره ؛ خدا رو شکر فکر کردم دیگه کارم تمومه ؛ گفت : می تونی راه بری ؟ گفتم : نه ؛ تو رو خدا منو ول نکن ؛ گفت : نگاه کن ؛ چیزی نمونده به ساحل برسیم گود نیست ؛ آب تا زانوت هم نمی رسه ؛ صورتم نزدیک صورتش بود بهش نگاه کردم ؛ نمی دونم چرا چند ثانیه ای بهم خیره شدیم ؛ و زود به خودم اومدم و دستم رو از دور گردنش برداشتم و منو گذاشت زمین ؛
یکم خجالت کشیدم و به اطراف نگاه کردم ؛ گفتم : پس چرا پام به زمین نمی رسید ؟ گفت : آخه زیاد دور نبودین اون منطقه یکم گودتره ؛ راه افتادم به طرف ساحل و گفتم : آقا خیلی ازتون ممنونم جونم رو نجات دادین ؛ نباید دور می شدم ؛ لبخندی زد و گفت : دور نشدین اونجا یک گودال کم عمق هست همین نزدیک ساحل ؛ ترسیدین وگرنه غرق نمی شدین ؛ یکم دست و پا می زدین زیر پاتون پر می شد ؛ شنا بلد نیستین ؟
گفتم : بلدم ولی باید پام به زمین برسه ؛ جای عمیق نمی تونم شنا کنم ؛ گفت این یعنی اینکه اصولی بلد نیستین ؛ گفتم : آره شنا رو بابام یادم داده اونم هر وقت میایم شمال ؛ گفت : ویلای شما کجاست ؟ با دست اشاره کردم و گفتم : اونجاست ؛ ویلا رو اجازه کردیم ؛ مال ما نیست ؛ شما چی ؟ گفت : اون ویلای بغلی ؛ پرسیدم : شما هم اجاره کردین ؟ گفت : نه پدرم صاحب اینجاست انگار منم اجاره کردم ؛
رسیدیم به ساحل و روبروی من ایستاد و گفت : حالا حالتون خوبه ؟ گفتم : بله خوبم زحمت دادم ببخشید اگر شما نبودین نمی دونم چی می شد ؛ گفت : دیگه فکرشم نکنین ؛ من امیر علی هستم ؛ گفتم : منم سارا ؛ واقعا ممنونم ممکن بود غرق بشم باور کنین دیگه امیدم رو از دست داده بودم ؛ گفت : وای نه ؛ اینقدر زود ناامید میشین اینکه خیلی بده ؛ من حتی وقتی موقع مرگم هم بشه امید دارم که یک معجزه دوباره منو برگردونه ؛
گفتم : ولی من وقتی یک پشه نیشم می زنه فکر می کنم دارم میمیرم و دیگه امیدی به زندگی ندارم ؛ وای داره شب میشه دوباره نیش این پشه ها منو پیچاره می کنن ؛ خندید و گفت : این منطقه پشه زیاد داره چند بارم شکایت کردیم یکم اون طرفتر آب فاضلاب رو می ریزن توی دریا ؛ هیچ کس رسیدگی نمی کنه انگار متوجه ی خطرات این وضعیت نیستن اصلا کسی به محیط زیست اهمیتی نمیده ؛ اونا هم که دلسوزی می کنن فقط حرف می زنن ؛ گفتم : واقعا ؟ آب فاضلاب رو می ریزن به دریا ؟ گفت : بله متاسفانه ؛ بعد عکس می زارن که ماهی ها دسته جمعی خودکشی کردن ؛ و این جنایت رو گردن خود ماهی ها میندازن ؛ اگر صبر می کنین من برم براتون یک چیزی بیارم که هم جای زخم های قبلی بزنین و هم دیگه امشب شما رو پشه نخوره ؛ ما که اینجا عادت داریم همه ی پیش بینی ها رو کردیم ؛ گفتم : ای وای از خدا می خوام زحمت تون نمیشه ؟ بله می مونم تا خورشید غروب کنه الان هوا خیلی خوبه ؛ دست و پام حس نداره واقعا داشتم غرق می شدم ؛ راستی شما چطوری فهمیدی من دارم غرق میشم ؟ با یک لبخند گفت : غرق نمی شدین خیلی بزرگش نکنین ؛ گفتم : من وقتی انگشتم می بره چنان های و هو راه میندازم که مامانم به شوخی بهم میگه الان دل و روده ات از اونجا میاد بیرون ؛ و دوتایی خندیدم.
گفت : قدم می زدم از دور می دیدمت ؛ شنا می کنی ؛ یک مرتبه دو تا دست اومد روی آب و بعد دیگه هیچ خبری نشد ؛ با سرعت خودمو رسوندم ؛آخه من این گودل رو می شناسم ؛ فکر کنم زندگی خودش بهتون صبوری رو یاد میده ؛ پس من برم پماد رو بیارم ؛ لباست خیسه سرما نمی خوردی تا من برم و برگردم ؟ گفتم: لباس های شما هم خیس شده ؛ نه بابا هوا گرمه تازه خنک شدم ؛ گفت : پس بمون الان میام ؛
امیرعلی با سرعت رفت و مدتی طول کشید که برگشت ؛ من یواش یواش رفتم تا روبروی ویلای اون و منتظر شدم ؛لباسش رو عوض کرده بود و دوتا لیوان دستش بود ؛ بهم نزدیک شد و گفت بیا اینا رو بگیر داغه دستم سوخت ؛ ببخشید دیر کردم خواستم یک قهوه برات بیارم حالت جا بیاد ؛ لیوان ها رو ازش گرفتم و اون از جیبش دوتا پماد بیرون آورد و گفت این مال بعد از گزیدگی هست و اینم قبلش بزن تا بیشتر تو رو نخورن ؛ معلوم میشه گوشتت شیرینه ؛ گفتم : آره اینطوری میگن ؛ اگر یک دونه پشه باشه میون صد نفر آدم میاد منو می گزه ؛ دستت درد نکنه شاید امشب دیگه منو نزنن ؛
لیوان قهوه ی خودشو گرفت و دوتایی با هم سر کشیدیم ؛ رو به دریا ایستادم وگفتم : آخیش چقدر چسبید ؛من الان باید اون دنیا باشم حالا دارم قهوه می خورم ؛ گفت : خدا نکنه بعد از این هیچوقت تنها نرو به دریا وقتی خوب شنا بلد نیستی ؛ گفتم وای نگو دیگه غلط بکنم ؛ ببخشید می پرسم این ویلا مال خودته ؟ گفت : نه قبلا بهتون گفتم مال پدرمه ؛ گفتم خوب چه فرقی داره ؟ گفت : فرق داره دیگه ؛ مال من زمانی هست که از پول خودم خریده باشم ؛ گفتم : به هر حال تو راحت ازش استفاده می کنی ؛ لبخندی زد و در حالیکه به دور دست های دریا نگاه می کرد یکم از اون قهوه خورد و با افسوس گفت : فعلا من گاهی میام اینجا ؛ نمی دونم چرا کنجکاو شدم و پرسیدم : منظورت چیه فعلا ؟ گفت : می خوای بدونی ؟ گفتم ؛ نه ؛ نه ؛نمی خواستم فضولی کنم ؛ اگر نمی خوای نگو من همینطوری پرسیدم ؛ گفت : نه مهم نیست ؛ مادر و پدرو من از هم جدا شدن ؛بابام زن گرفته و خانمش اینجا رو نمی پسنده وگرنه منم نمی تونستم بیام اینجا ؛
ادامه دارد
ادامهٔ این اثر ویژهٔ مشترکان است
برای خواندن قسمتهای بعدیِ «تافته»، مشترک ناهید شو.
قسمت بعدی
قسمت ۲
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.