قسمت ۱

داستان · چوب و پَر

قسمت ۱

به قلمِ فرحناز طاهری

چوب و پَر

با انگشت خمیده و لرزان به شمارش جوجه‌ها پرداخت. لبخند به لب‌های باریک و خشکیده‌اش نشست. "پیرزن" زیر لب گفت: به یاری پروردگار عالم، طعمه‌ی جونور نشن، آبله مرغونم نگیرن؛ جَلدی ده‌ تا مرغ تخم‌گذار و هف هشتایی هم خروس می‌شن...حیاط گلی کوچک را طبق معمول هر صبح آب و جارو زد؛ گرد و خاک را از لباس مشکی‌‌اش زدود. از فوت همسرش شش سالی می‌گذشت و او هم‌چنان سیاه‌پوش بود‌. اصرار مردم ده و تنها پسر و عروسش که با او زندگی می‌کردند؛ برای در آوردن لباس عزا از تنش بی‌‌ثمر مانده بود...

"ننه قمر" از کیسه نخی کهنه‌ای که به گردنش آویزان بود، چند مشت گندم برداشت و برای مرغ و جوجه‌ها که جیک‌جیک‌کنان به دنبال مادر می دویدند روی زمین پاشید، کارش که در حیاط تمام شد؛ وارد تنها اتاق خانه شد.اتاقی تقریبا بزرگ ساخته شده از خشت و گل. آن را با کمدِ فلزیِ سبز رنگی به دو قسمت تقسیم کرده بودند روی کمد چند رختخواب کهنه پیچیده در رختخواب‌بند چهل‌تکه‌ای قرار داشت... قسمت کوچک‌تر اتاق مختص پیرزن با وسایل اندکش و آن‌طرف که بزرگ‌تر بود، پسر و عروس باردارش زندگی می‌کردند. صبح بهاری دل‌انگیزی بود، تلالوِ آفتاب صبحگاهی از لا‌به‌لای پنجره کوچک، خطی باریک از نور با ذرات طلایی رنگ جلوه‌ی خاصی روی کف گلی اتاق، ایجاد کرده بود.پیرزن جامه‌ی کهنه‌ی پسر را در دست گرفت همین که می‌خواست بنشیند تا وصله‌اش کند؛ صدای خشمگین مردی که نامش را صدا می‌زد، او را به حیاط کشاند. عروس که ماه آخر بارداری را می‌گذراند با شنیدن صدای مرد از خواب پرید. قلبش به تندی می‌زد. پیرزن با نگرانی او را دعوت به آرامش کرد و دوباره به حیاط برگشت... روبروی میرزا پسر کدخدای ده ایستاد. او بعد از مرگ پدرش که آدم خوبی بود و نزد روستائیان، کیا و بیایی داشت، در جایگاه پدر برای مردم روستا کدخدایی می‌کردو از این موقعیت به نفع خود و زورگویی به دیگران سوء استفاده می‌کرد؛ میرزا پاهای چاقش را روی لبه پشت‌بام گلیِ ننه قمر آویزان کرده بود و در حالی‌‌که چوب‌دستی‌اش را در هوا می‌چرخاند با لحنی خشن و غرور‌آمیز گفت:《 ننه‌ قمر، انصافا توی پرورش مرغ و خروس هم مثل کارای دیگه‌ت مهارت خوبی داری! کلی مرغ و بوقلمون از اهالی گرفتم، هیچ‌کدوم به پای مرغای تو نمی‌رسه...امروز عجیب هوس کباب لذیذ مرغای تپل مپل تو کردم...

ننه‌قمر دستش را سایبان چشم‌های عسلی‌اش که با گریه و زاری و بالا رفتن سن کم‌سو شده بودند، و در نور خورشید دیدش کمتر می‌شد، کرد و با لحنی جدی رو به میرزا گفت: مرغی ندارم که به‌درد کباب بخوره، فقط همین که مادر این جوجه‌هاست...میرزا که به شرارت و زورگویی در آبادی عادت داشت اجازه نداد پیرزن حرفش را ادامه بدهد و ....ادامه دارد

ادامهٔ این اثر ویژهٔ مشترکان است

برای خواندن قسمت‌های بعدیِ «چوب و پَر»، مشترک ناهید شو.

قسمت بعدی

قسمت ۲

قفل

گفت‌وگوی همین قسمت

دیدگاه‌ها دربارهٔ «قسمت ۱»

برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.