داستان · انتقام
قسمت ۱
به قلمِ کوثر ابوئی
چشمامو باز کردم هنوز همه جا تار بود ولی بازم با این وجود میبینم که همه جا سفیده، همه جای بدنم درد میکنه، فکم درد میکرد اصلا یک طرف صورتمو حس نمیکنم.
_ من کجام؟ اینجا کجاس؟
هااا اون احمق اون بی همه چیز عوضی اون بود که این بلا رو سرم آورد.
مثل اینکه جیغ هایم باعث شد دکتر و پرستار بالای سرم بیان دیدم که یه آمپول توی سِرُم زدن همچنان جیغ میزنم این واقعیت نداره؛ انگار اختیارم رو از دست دادم کم کم چشمام بسته میشه و...
جیغ دوباره ای میزنم و چشمامو رو باز میکنم روی تخت بیمارستان نیم خیز میشم و نفس نفس میزنم.
این چی بود؟ چی بود که من دیدم؟ این کابوس ها...
تمساح، جنگل، مرداب و اون... اون
دوباره جیغغغغ
پرستار بالای سرم اومدو گفت:
_ آروم باش این آرامبخشو بخور
قرص توی دستشو به طرفم آورد و توی دهانم گذاشت.
نفهمیدم چیشد که دوباره خوابم برد بیدار شدم این سرم، این لوله ها حسابی کلافم کرده اصلا من چرا باید اینجا باشم.
اون لوله ها و سوزن های توی دست و صورتم رو میکنم و سعی میکنم از جام بلند بشم.
پاهام میلرزه تمام توانمو توی پاهام جمع میکنی به هر سختی شده روی پاهام می ایستم و از دیوار به عنوان تکیه گاه استفاده میکنم و کمی راه میرم.
دارم به سمت در میرم یه چیزی اونجا، کنار در برق میزنه، گمان کنم آیینه است.
کمی به سمت اون مسیر حرکتم رو متمایل میکنم.
یه لحظه وحشت، یه جیغ کوتاه، اون چی بود؟ کی بود؟
با احتیاط توی آیینه رو نگاه میکنم، تمام تنم میلرزد، این کیه؟
واقعیت نداره...
مطمئنا این من نیستم.
دست لرزانم رو روی صورتم میزارم..
نه حتما این دوباره یکی از اون کابوس های لعنتیه.
نصف صورتم با باند های پهن قهوه رنگ پوشیده شده.
گوشه باند رو کنار میزنم باید ببینم اون زیر چه اتفاقی افتاده.
جیغغغغغ
فریاااااد
درررد
و تمام؛ سیاهیه مطلق.
ادامهٔ این اثر ویژهٔ مشترکان است
برای خواندن قسمتهای بعدیِ «انتقام»، مشترک ناهید شو.
قسمت بعدی
قسمت ۲
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.