داستان · گلبرگ های رز سفید
قسمت ۱
به قلمِ ناهید گلکار
به نام خدایی که قلم به دست اوست
گلبرگهای رُز سفید
به نظر من آدما همه مثل هم هستن ؛ و به اندازه ی تفاوت خطوطی که سر انگشت دارن میشه بین شون فرق قائل شد ؛ یک وقت ؛؛ یک جا ؛؛ یک اتفاق خیلی ساده می تونه مسیر زندگی اونا عوض کنه ؛آروم ؛آروم بدون اینکه خودشون هم متوجه ی این تغییر شده باشن ؛گاهی این اتفاق ها تلخ هستن ولی ثمر شیرین دارن و گاهی به نظر خوشایند میاد اما افسوس و ای کاش ببار میارن ؛ در واقع هر کس به افسوس های گذشته ی خودش فکر کنه؛ ای کاشی پیدا می کنه که اگر نمی افتاد چنین و چنان نمی شد ؛ اما هیچ کس نمی تونه ضامن این باشه که در مسیر ای کاش بدتری در انتظارش نبوده ؛زندگی منم با یک اتفاق خیلی ساده رقم خورد .
بابام مرد اهل حالی بود به قول معروف دَم رو غنیمت می شمرد و دوست داشت از لحظات زندگیش لذت ببره ؛ هر جا صدای ساز و آواز میومد قری می داد و اغلب ترانه ها ی روز رو زیر لب زمزمه می کرد ؛ اهل مسافرت و گردش و تفریح بود و خب به همین واسطه به ما هم خوش میگذشت ؛
بگذریم از اینکه اخلاق هایی هم داشت که منجر به دعوا با مادرم می شد ؛ یکی از اون اخلاق ها رفیق باز بودنش بود که تقریبا یک سوم حقوق ماهیانه اش رو صرف خوش گذرونی با اونا می کرد , و یکی دیگه از خرج هایی که مامان اونو دور ریختن پول می دونست خریدن صفحه های ترانه های روز بود ؛
بابا چند روزی بود که یک صفحه از آفت خواننده ی کوچه بازاری اون روزا خریده بود و این صفحه اغلب رو گرامافون تپاز کوچکی که داشتیم با صدای بلند پخش می شد ؛در حالیکه هرکس توی خونه ی ما صفحه ی مورد علاقه ی خودشو داشت ، و من همه اونا رو دوست داشتم ؛
یک بعد از ظهر گرم تابستون بود مثل خیلی از روزای دیگه دخترای فامیل توی خونه ی ما جمع شده بودن ؛ البته فامیل که میگم ؛یعنی دوتا دختر خاله ودوتا دختر دایی و یک دختر عمو ؛شش نفری توی یک اتاق دوازده متری با اون آهنگ قر دار وشاد می رقصیدیم ،
همه با هم بالا و پایین می پریدیم طوری که ازسر و صورتمون عرق می ریخت ولی بازم دست بر دار نبودیم ؛آهنگ یک ریتم عربی داشت ؛ من یک شال گلدوزی شده رو بسته بودم به باسنم و بلوزم روجمع کردم زیر سینه ام تا شکمم معلوم باشه براشون عربی می رقصیدم ؛ اونقدر مسخره بازی در آوردیم و از سر و کول هم بالا رفتیم و قهقهه زده بودیم که به نفس نفس افتادیم ؛ که زنگ در خونه به صدا در اومد ؛ حدس می زدم که مامان و مادر بزرگم از حموم برگشته باشن ؛به همون حال دویدم توی حیاط تا در رو باز کنم ؛ خانواده ی ما اصلا با این موضوع مشکلی نداشتن ؛ حتی مادر بزرگم اهل این کارا بودن و اغلب خودشون هم می نشستن ورقصیدین ما رو تماشا می کردن و لذت می بردن ؛
درحالیکه از لابلای موهای بلندم که دورم ریخته بودعرق می چکید با همون حالت در رو باز کردم ؛یک خانم چادری رو در مقابلم دیدم ؛به نظرم آشنا اومد ولی نشناختم ؛ نمی دونستم چیکار کنم ؛پرسید : مامانت نیست ؟
وای یادم اومد اختر خانم دختر عمه ی مادرم بود آروم بلوزم رو کشیدم پایین و گفتم : سلام ؛ بفرمایید ؛
آخه حق داشتم چون ما با اونا زیاد رفت و آمد نداشتیم برای همین حتی چند لحظه به ذهنم فشار آوردم تا یادم اومد اون کیه , همینطور که تعارف می کردم بیاد توی خونه بلوزم رو مرتب کردم و شال رو از دور کمرم باز کردم ؛ ولی موهای آشفته و صورت خیس عرقم رو نمی تونستم کاری بکنم ؛دوباره پرسید : مامانت نیست ؟ گفتم : نه خیر؛ شما بفرمایید الان یک دقه پیداشون میشه ؛پرسید : زن دایی هم نیست ؟ گفتم : نه با هم رفتن حمام ؛ بفرمایید ؛پرسید : مرد دارین ؟ گفتم : نه خیر من و دختر خاله هام دختر عموم هستیم؛ چادرشو جمع کرد زیر بغلشو ؛ با اکراه از دو پله ی جلوی در اومد پایین و گفت :بابات کجاست ؟
گفتم :نمی دونم فکر می کنم رفته به خان باجیم سر بزنه ؛گفت : داداشت چی ؟ گفتم : یحیی مون که خونه ی خودشه ؛ سهرابم هم رفته سربازی ؛پادگانه ؛ دوماهی هست که رفته ؛یک نفس بلند کشید وگفت : به سلامتی ؛اسمت چی بود ؟ گفتم : سارا ؛گفت : آهان یادم اومد سارا جون میشه صدای اون آهنگ رو ببُری ؟و روی تخت چوبی زیر درخت توی حیاط نشست , و چادرشو افتاد دورش ؛ اون زمان مثل حالا نبود که خانم ها زیر چادر چیز دیگه ای سرشون کنن و به راحتی می تونستن روشون رو بگیرن ؛ به نظرم آشفته و مضطرب اومد , گفتم : بله چشم حتما ؛ولی اینجا بده بفرمایید توی اتاق ؛ گفت : نه همینجا خوبه ، ببینم خیلی وقته رفتن ؟ گفتم : بله ؛ خاطرتون جمع باشه ؛ دیگه باید پیداشون بشه ؛ چی میل دارین ؟ گفت : یک لیوان آب سرد ؛ گفتم الان براتون شربت درست می کنم ؛
رفتم توی اتاق و با خنده ولی آهسته گفتم: بچه ها خاموشش کنین دختر عمه ی مامانه خیلی مومنه آهنگ گوش نمی کنه ؛ مینا دختر خاله ام پرسید اختر خانمه ؟ گفتم : آره ؛ یادته ؟ من میرم شربت درست کنم توام برو روی تخت فرش پهن کن ؛ پشتی ها رو هم بزار ؛ اعظم ؛ توام برو چایی درست کن الان مامانم اینا هم میان و دلشون چایی می خواد ؛ و صدامو کلفت کردم و به شوخی ادامه دادم ؛ بسه دیگه جمع کنین این بساط رو کاباره تعطیل شد ؛ و همه با هم خندیدیم؛
اختر خانم رو ما در بچگی زیاد می دیدم ؛ ولی شوهرش به یک باره دست از مشروب خوردن کشید و توبه کرد و چنان مومن دو آتیشه شده بودن که هیچ کس رو قبول نداشتن و کلا زیاد با کسی رفت و آمد نمی کردن و جز توی مراسم عزاداری کسی اونا رو نمی دید ؛داشتم شربت رو تعارف می کردم که صدای ته تغاری بلند شد که می زد به در و منو صدا می زد , وا کن سارا من اومدم ؛
لبخندی به اختر خانم زدم و گفتم : دیدین؟ اومدن ؛ این صدای خواهرمه ؛
در رو باز کردم و ته تغاری دوید توی خونه ؛ سرمو از در بیرون بردم تا مامان رو ببینم ؛ اون همپای عزیز شده بود وآروم میومدن ؛ رفتم جلوتر و گفتم زودباشین اختر خانم اومده ؛ مامان که از شدت آب داغ حموم هنوز سرخ و چروکیده بود؛ با تعجب پرسید : اختر خانم کیه ؛ آهان اختر ؟ وا؟ اون اینجا چیکار می کنه ما که نجس و بی دین بودیم ؟ گفتم نمی دونم اومده دیگه ؛
مامان تا وارد حیاط شد با یک لبخند ابراز خوشحالی کرد و گفت : خوش اومدی اختر جون از این طرفا ؟ راه گم کردی ؟ مشتاق دیدار ؛
و همینطور که اختر خانم با مامان و عزیزم روبوسی می کرد من و دخترا رفتیم توی ساختمون دیگه مسئولیت من تموم شده بود .
طوری که وقتی اون رفت هم متوجه نشدم ؛ و با اومدن مامان که داشت اسباب حمام خودشوعزیز رو باز میکرد تا باد بده ؛ فهمیدم که اون رفته ؛ پرسیدم : مامان اختر خانم برای چی اومده بود ؟
گفت : چه می دونم والله تا دیروز که ما رو قبول نداشت حالا اومده خواهش کنه محمود آقا یک کاری کنه سربازی پسرش بیفته تهرون مثل اینکه انداختنش تربت حیدریه ؛می خواد بابات یک کاری بکنه تهرون بمونه ؛ تو رو خدا بدبختی منو ببین گفتم :واقعا ؛ بهش نگفتین محمود آقا برای پسر خودش کاری نکرد اونوقت برای پسر اون می خواد کاری بکنه ؟ مامان گفت : والله منم همینو گفتم : قسم خوردم که کار خدا بوده که بچه ام افتاده دوشان تپه ؛ مگه باور کرد ؟بهش برخورد و دوتا متلک بارم کرد , آخرگفتم باشه من به محمودآقا میگم ؛ فکر نکنه دریغ کردم ؛ حالا قرار شده بیاد و خبر بگیره ؛ چی بگم والله تومون داره خودمون رو می کشه بیرونمون مردم رو ؛ یک چیزی شنیدن که محمود آقا شهربانی چیه ؛ ولی نمی دونن چه خبره , آواز دهل شنیدن از دور خوش است ؛ گفتم : مامان جان تقصیر خودتونه یک کلام بگین کاری از دست شوهر من بر نمیاد ؛ بگین محمود آقا منشی سرهنگ ملکی هست و والسلام ؛ خودتون رو خلاص کنین ؛ گفت : تو چه می دونی زندگی چیه ؛یک وقت آدم مجبور میشه برای اعتبار بین مردم یک چیزایی رو پنهون کنه ؛
حالا برو یک چایی برای عزیز بریز ؛تا بابات بیاد ببینم چی میگه ؛ یک چیزی هم بده ته تغاری بخوره الان بد اخلاق میشه ؛ من برم نماز بخونم داره آفتاب میره ؛
ما چهار تا خواهر و برادر بودیم ؛ فاصله ی سنی یحیی با سهراب چهار سال بود و سهراب و من سه سال ؛ و دیگه قرار نبود که مامان بچه ای به دنیا بیاره و بعد از یازده سال خدا بهمون یک دختر داد که اسمش رو سپیده گذاشتن ولی همه ته تغاری صداش می کردن و حالا هم که شش سال داشت خودشو با این اسم می شناخت ؛
اونشب من متوجه نشدم که مامان این موضوع رو چطور به بابا گفت که اون قبول کرد با سرهنگ ملکی حرف بزنه ؛و این خیلی عجیب بود چون بابای من عزت نفس زیادی داشت و تا اونجایی که می تونست از کسی تقاضای کاری رو نمی کرد ؛ حتی وقتی مامان از نگرانیش برای سهراب می گفت : با تندی جواب می داد ؛ خانم بزار بچه روی پای خودش بایسته ؛ اون باید مرد بشه تو داری بچه ننه بارش میاری ؛ ولش کن تا سختی نکشه قدر نعمت های خدا رو نمی دونه ؛
و چند روز بعد که اختر خانم دوباره اومد خونه ی ما خبر خوش شنید و با خوشحالی رفت چون پسرشو به دوشان تپه منتقل کرده بودن و ظاهرا بابا موفق شده بود ،
تابستون رو به اتمام بود ودر این فاصله ما فقط یکبار سهراب رو دیدیم که برای یک شب اومد خونه و رفت ؛ در حالیکه حالا بزرگترین غصه و دلتنگی ما این بود که سهراب رفته سربازی و ما اونو نمی ببینیم ؛ روزهای بی خیالی و بی دردی ؛ که دو ساعت بیکار می شدیم شکایت داشتیم که حوصله مون سر رفته ؛ عزیزم همیشه می گفت : نون نکش آب لوله کش ؛ می خورین وبازم قدرنعمت های خدا رو نمی دونین ؛ تا مرخصی سالیانه بابا شروع شد و این تنها سالی بود که دلمون نمی خواست بدون سهراب و یحیی به مسافرت بریم ؛ آخه یحیی هم تازه نه ماه بود که ازدواج کرده بود و می رفت سر کار و نمی تونست همراه ما باشه این شدکه بابا تصمیم گرفت برای چند روزی هم شده ما رو ببره جاده ی چالوس ؛ اونجا باغی رو کنار رودخونه می شناختیم که اجاره می داد و ما هر سال یکی دوبار دسته جمعی با خاله و دایی و عمو م و خانواده هاشون میرفتیم و کنار رود خونه چادر می زدیم ؛و یک هفته ای با رقص و آواز و بازی های مختلف زندگی می کردیم ؛ که خدا می دونه چه خاطرات شیرینی از اون روزا به یاد دارم ؛
ادامه دارد
ادامهٔ این اثر ویژهٔ مشترکان است
برای خواندن قسمتهای بعدیِ «گلبرگ های رز سفید»، مشترک ناهید شو.
قسمت بعدی
قسمت ۲
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.