داستان · سفر در خاموشی
قسمت ۱
به قلمِ فرحناز طاهری
وقتی به روستا رسید، خورشید در افق غروب میکرد و رنگهای نارنجی و قرمز، مانند یک بوم نقاشی آسمان را پوشاند. ماشین تویوتا دوکابینش را جلوی در کلبه پارک کرد. چمدان بزرگ پر از لباس و کارتنهایی که چندین جلد کتاب قطور رمانهای تاریخی و روانشناسی در آنها چیده شده بود را از عقب ماشین برداشت و روی سکوی سنگی جلوی کلبه گذاشت. کلید را در قفل در چرخاند و از تمیز و مرتب بودن محیط داخل، چیدمان وسایل و بوی مطبوعی که از گرمای شومینه در فضا پیچیده بود، لبخند رضایت بخشی بر لبان گوشتیاش نشست. زیر لب گفت: "سیامک" ظاهرا همه چیز اونطوره که میخواستی فقط امیدوارم تحمل این غربت و تنهایی رو داشته باشی! گفتنی است که او همه دارایی اش را در" تهران" فروخته و مصمم بود که باقی عمرش که حالا در آستانه شصت سالگی بود، در این روستای شمالی خوش آب و هوا در تنهایی و بدور از بستگان، دوست و آشنا بگذراند.مسافت زیادی را پیموده بود در آن هوای سرد زمستانی. خستگی راه، در جاده ای پیچ در پیچ و ترسناک که بیشتر آن پوشیده از برف بود مجال هر کاری حتی خوردن یک استکان چای هم به او نداد.با بی حوصلگی لباسهایش را عوض کرد و روی تختخواب گرم و نرم دراز کشید و به خواب عمیقی فرو رفت. با آواز خروسهای ده که بانگ سحری سر میدادند چشمهای سیاه درشتِ کشیده اش را باز کرد. خمیازه ای کشید و کش و قوسی به هیکل درشت و ورزیدهاش داد و آهسته از روی تخت بلند شد. حس مبهمی سراسر وجودش را گرفته بود از طرفی خوشحال بود که از هیاهوی شهر و هوای غبارآلود دور شده. از سویی نگران که آیا در این تنهایی به آرامشی که میخواهد میرسد؟ نکند اینجا هم به گمشده دیرینهاش نرسد...
ادامهٔ این اثر ویژهٔ مشترکان است
برای خواندن قسمتهای بعدیِ «سفر در خاموشی»، مشترک ناهید شو.
قسمت بعدی
قسمت ۲
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.