داستان · ایستگاه اتوبوس
قسمت ۱
به قلمِ فرحناز طاهری
ساعت ۹ صبح بود با عجله آماده شدم به محل کارم برم.بین رفتن با اتوبوس و تاکسی دو دل بودم .به ایستگاه اتوبوس که تا منزل ما فاصله چندانی نداشت رسیدم.در حالیکه منتظر رسیدن اتوبوس بودم خانم میانسالی مضطرب و بیقرار با چهره ای برافروخته و دست لرزان توجه ام به خود جلب کرد...سوار اتوبوس شدیم ،صندلی کنار من نشست...
سلام فرشته خوبی؟ قرار امروزمون که یادت نرفته؟عصر حتما بیا،دلم واست خیلی تنگ شده.در جواب نازنین گفتم چشم دوست خوبم منم دلم برای تو تنگ شده .ساعت ۵ خوبه به امید دیدار ...گوشیم انداختم توی کیف فکرم مشغول خانم بغل دستی بود چرا اینقدر پریشون و نگرانه،آه سردی کشید و گفت خوش بحالتون کسی دارید که دلتنگتون میشه!
با لبخند گفتم مگه شما دوست ندارید ؟آهی کشید و گفت من بچه ای که با زحمت بزرگ کردم ،جوونیم به پای سلامتی و بزرگ شدنشون دادم،محلم نمیذارن از دوست چه انتظاری دارم...
گفتم تا رسیدن به مترو وقت داریم درد دلی دارید میشنوم حداقل سبک میشید.ترافیک تهران هم ماشاالله کم نیست حداقل از کلافگی در میایم.
چشمان زیبایش پر از اشک شد با گوشه شال نخی مشکی که به سر داشت اشک روی گونه اش پاک کرد ،نفس عمیقی که حکایت از عمق درد و رنجش داشت کشید ... شنیدی میگن من از روز ازل بختم کج افتاد.با تکان دادن سر تایید کردم .خنده تلخی کرد و ادامه داد در یکی از شهرستانهای استان خراسان جنوبی بدنیا اومدم و تا ۱۵ سالگی با فقر و نداری اونجا با هر بدبختی ساختم خواهر بزرگترم ازدواج کرده بود.من بودم و یه برادر کوچیکتر از خودم که بعد از فوت مادرم بر اثر عفونت ریه برایش مادری میکردم.نزدیک عید نوروز بود همه جا رنگ و بوی بهار داشت .بابام خسته از کارگری اومد خونه .کتاب ریاضی اول دبیرستان توی دستم بود فرداش امتحان داشتم.خواستم بگم بابا جان غذا حاضره که صدام زد دیبا دخترم بیا بشین کارت دارم.دخترم این خوشگلی تو هم کار دستتمون داد.پسر آقا فرج بنا تو راه مدرسه تو رومیدیده و پسندیده قراره با خانواده بیان خواستگاری تو هم مثل دنیا خواهرت برو سر زندگیت بابا جون اینجا که جز حسرت و نداری چیزی نیست.منو برادرتم یه خاکی تو سرمون میریزیم.
تا چشم باز کردم دیدم با مراسم ساده ای راهی خونه شوهر شدم .تنها چیزی که آرزویش داشتم ادامه تحصیل بود چون شغل معلمی رو خیلی دوست داشتم.خدا رو شکر حسین آقا آدم خوبی بود مغازه کوچیک پوشاک داشت.پسرم حامد وقتی بدنیا اومد که من دیپلم گرفته بودم .شبانه درس خوندم سخت بود اما حسین آقای خدا بیامرز خوش اخلاق بود،سخت نمیگرفت .با اومدن پسرم زندگیمون شیرین تر شد .دو سال بعد دخترم حنانه بدنیا اومد.اون زمان سطح توقعات مردم زیاد نبود .وقت مدرسه رفتن حامد بود که یروز باباش اومد خونه گفت دیبا بابام میخواد سهم ارثم از زمینای زعفرونش بده میریم تهران اونجا کار و بار منم بهتر میشه برای پیشرفت بچه ها هم بهتره.تو هم میتونی همونجا دانشگاه بری ...
ادامهٔ این اثر ویژهٔ مشترکان است
برای خواندن قسمتهای بعدیِ «ایستگاه اتوبوس»، مشترک ناهید شو.
قسمت بعدی
قسمت ۲
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.