داستان · از غروب تا فراموشی
قسمت ۱
به قلمِ فرحناز طاهری
بازتاب صدایش در کوههای اطراف جاده پیچید.فریدون وایسا اومدم.فریدون با عصبانیت فریاد زد ما رفتیم تو بمون عکس و فیلم بگیر خجالت که سرت نمیشه.خیر سرت مهمانت توی ماشین نشسته و رفت. شبنم به لب جاده رسید.سمند نقره ای فریدون کمی جلوتر ایستاده بود.از این که فریدون پیش خواهرش نحقیرش کرده بود، ناراحت شد.در عقب ماشین را باز کرد. گفت ببخشید و نشست.فریده خواهر فریدون که روی صندلی جلو نشسته بود سرش را به سمت برادرش چرخاند و با خنده ی مرموزی گفت: اشکالی نداره به نظرم هر جا منظره ی قشنگی دیدی پیاده شو عکس بگیر . فریدون دستی به موهای کم پشتش کشید و گفت آره آبجی بذاریش از خداشه مگه براش مهمه کلی راه مونده تا تهران
ادامهٔ این اثر ویژهٔ مشترکان است
برای خواندن قسمتهای بعدیِ «از غروب تا فراموشی»، مشترک ناهید شو.
قسمت بعدی
قسمت ۲
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.