داستان · پنجاه داستانک جنگ
قسمت ۳
به قلمِ مسعود عباسپور
# داستانک شماره سه: استکانِ آخر
اول، صدای لرزیدن شیشهها آمد. غُرش گُنگی از دور که مثل موجی نامرئی، تنِ فرسودهی خانه را میلرزاند. پیرمرد چشم از استکانِ خالیاش برنداشت. دیوارها ناله میکردند و او به این نالهها عادت کرده بود؛ مثل صدای جیرجیرکها در شبهای آرامِ سالهای دور.
کتری روی شعلهی آبی و لرزان گاز، سوت میکشید. یک نتِ ممتد و تیز در سمفونیِ خفهی انفجارها. پیرمرد به آرامی از جا برخاست. دستهایش که چروکیده و رگدار بود، نمیلرزید. این تنها چیزی بود که جنگ نتوانسته بود از او بگیرد: وقارِ حرکاتش.
به سمت کابینت رفت. استکان کمر باریکِ محبوبش را برداشت. همان که گلهای سرخش از شستنهای پیاپی، کمرنگ و محو شده بودند. یک قاشق چای خشک در آن ریخت. آبِ جوش را که روی چای میریخت، بخار گرمی صورتش را پوشاند و برای لحظهای، بوی باروت و خاکِ مرطوب را از مشامش شست.
از جعبهی کوچک حلبی، دو برگ نعنای خشکی که تابستان پیش از بام خانهی دخترش چیده بود، بیرون آورد و در استکان انداخت. منتظر ماند. در این دنیا، تنها چیزی که برایش مانده بود، همین انتظارها بود؛ انتظار برای دم کشیدن چای، انتظار برای تمام شدنِ صدای مسلسل، انتظار برای خبری که هیچوقت نمیرسید.
انفجار بعدی نزدیکتر بود. خیلی نزدیکتر. زمین زیر پایش تکان خورد و گردِ گچ از سقف روی شانههای خمیدهاش نشست. چای در استکان موج برداشت و نزدیک بود بریزد. پیرمرد تکان نخورد. فقط نگاه کرد. نگاه کرد به رقصِ مایعِ داغ در زندانِ شیشهایاش.
سکوت که برگشت، سنگینتر از همیشه بود. پیرمرد استکان را با دو دستش برداشت. گرمایش را حس کرد؛ یک گرمای زنده و آشنا. بخار را بو کشید. عطر نعنا و چای داغ با بوی گچ و کهنگی در هم آمیخت و رایحهی غریبی ساخت.
استکان را به لبهای خشکیدهاش نزدیک کرد.
در آن جهنم، این آخرین سنگرِ انسان بودنِ او بود. جرعهای آرامش، با طعمِ تلخِ ویرانی.
ادامهٔ این اثر ویژهٔ مشترکان است
برای خواندن قسمتهای بعدیِ «پنجاه داستانک جنگ»، مشترک ناهید شو.
قسمت بعدی
قسمت ۴
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.