داستان · ظاهر و باطن
قسمت ۱
به قلمِ ناهید گلکار
به نام خدای قلم
ظاهر و باطن
قسمت اول
بخش اول
بالاخره رسیدم خونه با دوتا دسته گل که سر چهار راه خریده بودم ..تا کلید انداختم وارد خونه شدم ..کتی نگاهی به من کرد و با بی حوصلگی گفت : سلام خسته نباشید .. گفتم : برای تو می خرم ..زیرلب گفت : دست شما درد نکنه ..خیلی خوب چرا منو نگاه می کنی بزارش توی گلدون اون قبلی ها رو هم بریز دور ..دستم بنده ..گفتم : چرا اوقاتت تلخه ؟ گفت : غلام بس می کنی از راه نرسیده شروع نکن ..طلا و جواهر که نخریدی ..
احساس کردم بی حوصله اس البته بیشتر اوقات همینطور بود ..ولی من خیلی زیاد دوستش داشتم همه ی زندگی من در اون زن خلاصه می شد ..گلدون رو برداشتم و گلایی رو که خراب شده بود انداختم توی سطل و گلدون رو شستم و رفتم توی آب کردم و گلا رو گذاشتم توش و در همن حال گفتم : چه خبر ؟ شام چی داریم ؟ شادی کجاست ؟ همینطور که پشتش به من بود گفت : خبرا پیش شماست ؛ شادی توی اتاقشه ..شام هم مرغ سوخاری کردم ..میارم خدمت تون ..گفتم : تو چت شده باز ؟ اگر چیزی شده به منم بگو خب بدونم برای چی داری اوقات تلخی می کنی ..گفت : یا خیر خدا ..دوباره شروع کرد ..هیچی بابا ؛ غلط کردم الان آهنگ می زارم این وسط برات می رقصم ..عربی خوبه ؟
بخش دوم
گفتم :فهمیدم روی دنده ی چپ افتادی و بهتره چیزی نگی ..من میرم دوش بگیرم خیلی گرد و خاک بود..اگر الان بارون بگیره همه جا گل میشه ..دیدی خوب شد پنجره ها رو دو جداره کردم ..با یک حرص خاصی گفت : بله , تو برای همه چی پول داری الا من ..
می دونستم از چی دلخوره جواب ندادم و رفتم به اتاق خواب و فورا لباسم رو در اوردم و وارد حمام شدم ولی احساس کردم حوصله ندارم ..وقتی گیتی اوقاتش تلخ می شد حال منم گرفته بود و دست و دلم به کاری نمی رفت ..این بود که تند دست و صورتم رو شستم و چند بار با دستم رو کشیدم به موهام و حوله رو برداشتم و همینطور که صورتم رو خشک می کردم اومدم بیرون .. حس کردم گیتی داره با یکی حرف می زنه اول فکر کردم مخاطبش شادیه ولی از اینکه سعی می کرد آهسته منظورشو برسونه رفتم پشت در و گوش دادم .. می گفت : مرتیکه خر هر روز یک دسته گل آشغال دستش می گیره و میاره خونه ..آخه یکی نیست بهش بگه این گلا به چه دردی می خورن ؟..برو بابا ؛ می خوام چیکار از سر چهار راه می گیره یعنی من براش همینقدر ارزش دارم ؟ نه والله ..چه دوست داشتی ؟
بخش سوم
اون حاضره پول بابت همه چیز بده الا اینکه برای من خرج کنه .. من برای هر بار سلمونی رفتن باید دوساعت توضیح بدم ..جونشه و پولش ..والله دیگه خسته شدم ..تخملم حدی داره ...نه بابا من اصلا نمی فهمم پولاشو چیکار می کنه ..حرفم که می زنم با اون چشمهای ور قلمبده اش یک طوری بهم نگاه می کنه که بند دلم پاره میشه ..حرف که نمی زنه ..مثل گاو سرشو میندازه پایین و میره ..وا؟ غلط می کنه دست رو من دراز کنه ؛ من صبر تو رو ندارم یک دقیقه ام نمی موندم ؛ والله به چی این زندگی دلمو خوش کنم ؟؛ از صبح تا شب بشور و بساب از راه که می رسه می پرسه شام چی داریم ..اصلا نمیگه تو چه حال و روزی داری ؟ چی می خوای ؟ چی احتیاج داری ؟
شنیدن این حرفا از زنی که داری باهاش زندگی می کنی و با همه ی وجود در تلاش ساختن یک زندگی آروم هستی ..و دلت می خواد اون زن هم یار و یاورت باشه خیلی زیاد سخت و غیر قابل تحمله ..اگر خداوند اون همه بهم صبر نداده بود شاید صدای فریادم تا چند تا خونه اون طرف تر می رفت ..دو بار سرفه کردم ..تا به این مکالمه ی تکراری خاتمه بده ..اولین بار نبود که می شنیدم پشت سر من داره با دوستش حرف می زنه ..و نظرشو نسبت به خودم می دونستم ..تصمیم گرفته بودم دیگه گل و هدیه نخرم ..اما اون روز وقتی میومدم بطرف خونه :
پشت یک چراغ قرمز ایستاده بودم که گرد و خاک زیادی به هوا بلندشد و باد تندی وزیدن گرفت ..فورا شیشه ها رو دادم بالا ..اما باز همون زن جوون و لاغردر حالیکه چند دسته گل توی بغلش بود ماشین منو دید و دوید و زد به شیشه ماشین ..
بخش چهارم
بازم با خودم فکر کردم بزار دو دسته گل بخرم شاید این بار بتونم گیتی رو خوشحال کنم راستشو بگم ؟ خودمم خیلی گل دوست داشتم و دلم می خواست هر طرف خونه رو نگاه می کنم چشمم به گل بیفته ..در عین حال اون زن رو هم ناامید نمی کردم ..با دست و اشاره پرسیدم چند ؟ بلند داد زد : دسته ای بیست و پنج تومن ..دو انگشتم رو بهش نشون دادم و گفتم : دوتا بده ؛ و شیشه رو کشیدم پایین و گلها رو گرفتم و یک تراول پنجاه تومنی بهش دادم و فورا شیشه رو کشیدم بالا و راه افتادم ..می دونستم باهام گرون حساب می کنه ولی به روی خودم نمیاوردم ..هنوز راه نیفتاده بودم که باد شدیدتر شد و در یک چشم بر هم زدن طوفانی به پا شد که انگار می خواست ماشین ها رو از جا بکنه ..؛ تا پشت چراغ قرمز بعدی دوباره ایستادم ..هیچ دقت کردین وقتی به یک چراغ قرمز بر می خوردین ..به هر چهار راه دیگه ای می رسین همین ماجراست ؟ و چقدر صبر آدم در این مواقع کم میشه ؟ مخصوصا که باد هم بیاد و ترس از باد هم داشته باشی ؛ چی بهش میگن ؟ فوبیا ؛
بخش پنجم
من از بچگی هر وقت باد میومد این دلهره و ترس وجودم رو فرامی گرفت و هرگز در این مورد با کسی حرف نزده بودم ؛ با این ترسی که به دلم افتاده بود به درخت های کنار خیابون که بطور وحشتناکی خم می شدن و حس می کردم هر آن ممکنه بشکنن نگاه می کردم ..
برگهای زرد شده درخت ها به زور به شاخه ها چسبیده بودن و انگار برای ته مونده ی عمرشون تلاش می کردن و فریاد می زدن هنوز برای افتادن زوده ..
اما قدرت باد بیشتر بود و دسته دسته کنده می شدن و به زمین می ریختن و با یک وزش دیگه ..و در هم می پیچیدن و به هوا می رفتن و دوباره به زمین میفتادن ..
برگ هایی که بهار جوونه می زدن و بزرگ می شدن و دو فصل از سال شادابی و سر سبزی خودشو به رخ طبیعت کشیده بودن حالا چنین ظالمانه به زمین می افتادن ومی شدن فرش زیر پای عابرهایی که بی خیال پا روی اونها می کوبیدن ..و زیاد طول نمی کشه که می پوسن وبا خاک یکی میشن ..
یک غمی بزرگ به دلم نشست که ریشه ی اون پیدا نمی کردم ..احساسات من فقط برای این طور منظره ها نبود ..من کلا آدم احساساتی بودم و طبع لطیفی داشتم ..
بخش ششم
عاشق گل و بوی مریم بودم ..رنگ آبی آسمون با چند تیکه ابر سفید و خاکستری منو به وجد میاورد ؛ وقتی ستاره ها با نور زیاد می درخشیدن دلم می خواست بهشون خیره بشم و قدرت نمایی خداوند رو تماشا کنم ..وقتی گذر آب رو توی بستر یک رودخونه می دیدم و صدای زمزمه ی اون به گوشم می خورد ..به یاد عمر گذرا میفتادم و لحظاتی که ما پیوسته از دست میدیم ..ولی بارون برام یک چیز دیگه اس ..نشده تا حالا بارون بیاد و من مدتی زیرش قدم نزنم ..و احساساتی نشم ..
اینا رو نگفتم که حالتون از حرفای تکراری بهم بخوره ..می خوام منو بشناسین ..
نمی دونم تا حالا شنیدین که میگن یکی ظاهرش با باطنش فرق داره ؟ شما از این جمله چی یادتون میاد ؟
ببخشید مثل اینکه گیج شدین ..بزارین اینطوری براتون تعریف کنم ..
من آدمی هستم که ظاهرم با باطنم فرق داره ..ولی نه اون تصوری که شما دارید ؛ تا حالا شده خودتون رو ارزش یابی کنید و خصوصیات اخلاقی خودتون رو بنویسین ؟..یا بهش فکر کنین و خیلی منصفانه در مورد خودتون نظر بدین ؟
بخش هفتم
چه بر داشتی از وجود خودتون دارید؟ اگر بخواین اونا رو بنویسین براتون آسون هست یا نه ؟ منظورم اینه که از خودتون چقدر شناخت دارین ؟
و نکته مهم اینه که دیگران از شما چه شناختی دارن ؟
برای من کار ساده ای چون مدتهاست بهش فکر کردم و حالا دیگه می دونم در مورد خودم چی بگم ..
مهربونم و روح بسیار لطیفی دارم , یکم ترسو ؛ یک مقداری هم حسود ؛ خجالتی ؛ و لجبازم ..اما خیلی زیاد وجدانم بیداره ..طوری که یکی همیشه توی گوشم داره نق می زنه و بهم راه نشون میده ..و از اینکه جایی حرفی رو بی مورد زدم یا باید می گفتم و نگفتم منو سرزنش می کنه ؛ حتی گاهی هم این وجدان کار دستم میده و با خودم در گیر میشم , دیگه از اینا گذشته نمی دونم خسیس هستم یا نه , ولی اینو می دونم که پول یا مفت به کسی نمیدم ..کارام حساب و کتاب داره و آدم منطقی و منظمی هستم ..بخش هشتم
لاغرم و یک ذره شکم ندارم ..اما خوش قد و قامت و سینه ای پهن و مردونه دارم ..موهای سرم پر پشت و خوش فرمه , چشم های درشت میشی قهوه ای روشن دارم ؛ کلا آدم خوش قیافه و خوش تیپی هستم ..
آره , من خودمو اینطوری می شناسم ..اما وقتی میرم جلوی آینه با یک آدم غریبه روبرو میشم ..مردی رو می ببینم که هیچ شباهتی به اونچه من از خودم می شناسم نداره ..یک مرد نسبتا چاق , باصورتی خشن ..که برای گفتن یک حرف ساده به طرف مقابل عصبانی به نظر میاد ..به جای موهای پر پشت سرم ابرو های پر و ریش و سیبل سیاه دارم ؛که اگر با تیغ چهار لبه و شش لبه هم می زدم بازم سایه ی سیاهی روی صورتم میندازه ..اصلا رنگ پوستم هم تیره اس و یک غضبی توی نگاهم هست که حتی گاهی خودمم از خودم می ترسم ؛
این هیبت باعث شده که من از بچگی با این موضوع مشکل داشته باشم و نتونسته بودم باهاش کنار بیام ..چون ظاهرم با باطنم فرق داره ..
بخش نهم
شاید به نظرتون چیز مهمی نباشه و بگین ای بابا خیلی از آدم ها اینطورین ولی به روی خودشون نمیارن و میشه ازش گذشت ..ولی در مورد زندگی من اینطور نبود .
بزارین از اول براتون تعریف کنم ..فکر می کنم اینطوری بهتره ..
راستی خودمو معرفی نکردم اسمم علی هست ؛ البته در باطن آخه پدر و مادر م منو غلام صدا می کنن خودشون از اول اسم منو غلامعلی گذاشتن و نمی دونم چرا از بچگی منو غلام صدا کردن وقتی هم که عقل رس شدم دیگه کار از کار گذشته بود ولی من علی بودم و دوست نداشتم کسی غلام صدام کنه ..و با وجود اینکه هرگز به این اسم عادت نکردم اعتراضی هم نمی کردم ..بهتون گفته بودم که یکم هم خجالتی هستم ..آخه بدبختی من اینه که با اسم فامیلم هم مشکل دارم هر وقت جایی منو صدا می زدن حلاج من دنبال یکی دیگه می گردم و وقتی یادم میاد که خود من هستم یک حال بدی بهم دست میده ..و این غلام حلاج برای من شخصی بیگانه بود..
عارضم خدمت شما که اون تضاد بین ظاهرو باطن من معلوم نیست از کجا شروع شد و تا اونجایی که یادم میاد من همین حس رو داشتم ..
ادامه دارد
ادامهٔ این اثر ویژهٔ مشترکان است
برای خواندن قسمتهای بعدیِ «ظاهر و باطن»، مشترک ناهید شو.
قسمت بعدی
قسمت ۲
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.