داستان · خانه ای با پنجره های ابی
قسمت ۱
به قلمِ ساناز علمدار
فصل اول: صدای باران باران از صبح زود شروع شده بود. صدای ریز و یکنواختش از پشت پنجره میآمد و روی شیشهها میلغزید. مهسا کنار بخاری نشسته بود، با یک فنجان چای نیمهسرد در دست، و به آراد نگاه میکرد که روبهروی پنجره، با دقت وسواسگونهای دانههای آب را دنبال میکرد. پسر پنجسالهاش از وقتی بیدار شده بود حتی یک کلمه هم نگفته بود. فقط با نوک انگشت روی شیشه خط میکشید و زیر لب چیزی شبیه زمزمهی آهنگ تکرار میکرد. «آراد… مامان، صبحت بخیر عزیزم.» هیچ پاسخی نیامد. مهسا لبخند زد، آرام نزدیکتر شد، کنارش نشست. آراد لحظهای ایستاد، سرش را برگرداند، مستقیم توی چشم مادرش نگاه نکرد. انگار نگاهش از روی صورت مهسا عبور کرد، رفت به نقطهای روی دیوار. بعد دوباره برگشت سر جایش. مهسا آهی کشید. هنوز هم هر بار که بیپاسخ میماند، قلبش فشرده میشد. میدانست نباید توقع واکنش طبیعی داشته باشد، اما مادر است؛ دلش میخواهد فرزندش حتی یک بار نگاهش کند و بگوید: «مامان، دوستت دارم.» حتی اگر فقط یک بار. سامان تازه از اتاق بیرون آمده بود، با موهای آشفته و صدایی خوابآلود گفت: «بازم از پنج صبح بیداره؟» مهسا گفت: «آره، مثل همیشه. بارونو دوست داره.» سامان خمیازهای کشید، دست گذاشت روی شانهی مهسا: «تو هم بخواب یکم. امروز نوبت منه که ببرمش درمانگاه.» مهسا با لبخند کمرنگی سر تکان داد، ولی نمیتوانست از کنار آراد دل بکند. حس میکرد اگر فقط چند دقیقه از او غافل شود، شاید چیزی از دست بدهد؛ شاید لحظهای که قرار است حرف بزند، یا لبخند بزند. ⸻ سه سال پیش، وقتی هنوز تشخیص قطعی نگرفته بودند، مادر مهسا میگفت: «ای بچه لجبازه! منم بچه بودم حرف نمیزدم تا دلم بخواد. ولش کن، خودش درست میشه.» اما “خودش” هیچ وقت درست نشد. آراد دیر حرف زد، تماس چشمی نداشت، از صداهای بلند میترسید، و فقط با رنگ آبی ارتباط خاصی داشت. حتی وقتی مداد رنگی میگرفت، همهی رنگها را کنار میزد تا فقط آبی را نگه دارد. حالا پنج ساله بود، و دنیا برایش پر از جزئیاتی بود که هیچکس نمیدید. گاهی ساعتها فقط به چرخش پرههای پنکه نگاه میکرد، یا با دقت به صدای آب در سینک گوش میداد، مثل کسی که در آن موسیقی پنهانی پیدا کرده.
ادامهٔ این اثر ویژهٔ مشترکان است
برای خواندن قسمتهای بعدیِ «خانه ای با پنجره های ابی»، مشترک ناهید شو.
قسمت بعدی
قسمت ۲
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.