داستان · بازگشت
قسمت ۱
به قلمِ ناهید گلکار
به نام خدای دانا و توانا
بازگشت
قسمت اول
بخش اول
مریم
پروازم ساعت ده شب بود ؛ به ساعت نگاه کردم هنوز چهار نشده بود ؛ ولی من وسایلم رو گذاشته بودم دم درو خودمم آماده شدم تا بتونم دقایق آخر رو با هدا بگذرونم ؛ مامان در حالیکه یک مقدار پسته و شوکولات ریخته بود توی یک کیسه ؛در کیفم رو باز کرد و گفت ؛حتما اینا رو بخور تو راه دلت ضعف نره ؛چند روزه درست چیزی نخوردی ؛ والله به خدا هر جا بری آسمون همین رنگه ؛گفتم : چیکار کنم اصلا اشتها ندارم ؛ شایدم به خاطر دوری از شما و هدا اینطور شدم ؛
آخه زندگیم و آینده ام بستگی به این سفر داشت و دلشوره باعث شده بود از غذا بیفتم ، ولی من باید خودمو ثابت می کردم باید به همه نشون می دادم که می تونم خوب زندگی کنم و محتاج کسی نباشم ؛
هدا مثل اینکه متوجه شده بود که باید مدتی منو نبینه بی قراری می کرد و نمی خواست از بغلم بره پایین , اون هنوز یکسالش نشده بود نشوندمش روی مبل و کنارش نشستم ؛, خدا می دونه دوری از اون چقدر برام سخت بود و هیچوقت فکرشو نمی کردم روزی بتونم ازش دور بشم ولی باید این سختی رو برای روزهای بهتر تحمل می کردم ؛ پای کوچولوشو گرفتم توی دستم ونوازش کردم ؛ و چندین بار بوسیدم که با قطره های اشکی که بی اراده پایین میومد همراه شد ؛
بخش دوم
آروم در گوشش زمزمه می کردم ؛ گل قشنگم مامان هر کاری می کنه به خاطر توست می خوام آینده ی خوب داشته باشی و به من افتخار کنی ؛ دیگه نمی خوام تحقیر بشم ؛ می خوام برم پول در بیارم برای همین تنهات می زارم که تو هیچوقت طعم بی پولی رو نچشی و غصه ی پول نخوری ؛
می خوام برات یک زندگی خوب بسازم ؛ منتظرم باش زود بر می گردم ؛برات یک تولد می گیرم که اگر به گوش بابات رسید از کاری که با ما کرده پشیمون بشه ؛ صدای مامان رو شنیدم که بلندگفت : مریم دیرت نشه ؟ به ساعت نگاه کردم تا فرودگاه خیلی راه بود باید میرفتم ؛ هدا رو بغل کردم و محکم با دو دست به سینه فشردم ؛ و یک دستی زنگ زدم به آژانس ؛
تا تاکسی برسه هزاران بوسه به سر و صورتش زدم و دادمش بغل مامان ؛ مثل این بود که جونم از بدنم داشت جدا می شد ؛ مامان برای دلداری من گفت : گریه نکن بچه می فهمه و ناراحت میشه ؛ بزار صورت خندون تو رو ببینه ؛ مریم تو کی برمی گردی ؟ گفتم :چند بارمی پرسین ؟ انشالله هفته دیگه این موقع پیش شما هستم ؛ اینطور که بهم گفتن دو سه روز بیشتر کار ندارم ؛محل کارم رو ببینم خودمو معرفی کنم وخونه رو تحویل بگیرم ؛همین بهتون زنگ می زنم نگران نباشین ؛ دعا کن مامان ؛ خیلی دعا کن که همه چیز خوب پیش بره و اونجا منو قبول کنن و بیام هدا رو با خودم ببرم ؛
بخش سوم
با افسوس گفت : چی بگم والله خودتت می دونی؛ ولی بازم خوب فکراتون بکن؛ ببین همین جا هم کار پیدا میشه لازم نیست برای پول در آوردن بری اون سر دنیا ؛ خدا بزرگه ؛حالا که یک لقمه نون هست داریم زندگی می کنیم چرا می خوای خودتو آواره کنی ؟ گفتم :خواهش می کنم دوباره شروع نکنین ؛ تا کی مامان ؟ مگه شما چقدر در آمد داری ؟ خدا بزرگه ولی با همه ی بزرگیش نگاهی به من نمیندازه ؛ بشنیم که چی بشه ..اصلا ولش کن الان وقت این حرفا نیست ؛
شما فقط برام دعا کن ؛قربونت برم تاکسی اومد من دیگه باید برم ؛ گفت: من که دعام شما ها هستین ؛ ولی تو که میگی خدا با تو نیست پس چرا می خوای دعات کنم ؟ گفتم : شاید دعای شما بگیره و نظری هم به من بندازه ؛ فدات بشم مامان جون تو رو خدا چشم از هدا بر ندارین ؛ نزار حامد اینقدر اونو بالا و پایین بندازه ؛ اگر یک وقت سعید خواست اونو ببینه توی این یک هفته بهش ندین یک بهانه ای بیارین مثلا بگین مریضه ؛ هر چند فکر نمی کنم اون حتی به فکر هدا باشه ، ما رو از سرش باز کرد و داره برای خودش خوش میگذرونه؛ مزاحم نمی خواد ؛ ولی بازم احتیاط کنین اگر بفهمه رفتم مالزی ممکنه بچه رو برداره و ببره ؛ و دست انداختم گردن مامان وهمینطور که هدا بغلش بود بوسیدمش ؛
بخش چهارم
و بازم سفارش کردم ؛ تو رو خدا هر چی خودتون می خورین به هدا ندین ؛فقط سوپ خودشو درست کنین ؛ مامان یک وقت من نیستم چای شیرین بهش ندین ؛ شیرخشکش اگر نیم ساعت موند عوضش کنین ؛ مبادا برای صرفه جویی همونو بزارین دهنش ؛ یادتون نره ؛ گفت :بسه بسه ؛ فهمیدم باشه ؛ حواسم هست ؛ تو از حال خودت منو با خبر کن بهت قول میدم بچه ات رو صحیح و سالم بهت تحویل میدم ؛
گفتم از قول من با حامد و حمید خدا حافظی کنین و بگین هر دو تون می دونستن که من امروز میرم ولی از دیشب رفتین و هیچکدوم تون نیومدین خونه ؛ اینم روی همه ی بی وفایی های شما دوتا برادر ,
و در حالیکه نگاهم به صورت معصوم هدا بود چمدونم رو همراهم کشیدم؛ مامان بلند گفت : به دل نگیر مریم حمید زنگ زد و گفت توی راهه شاید الان پیداش بشه ؛ ؛ با بغض از اون خونه بیرون رفتم ؛ چمدونم رو دادم دست راننده که بزاره عقب و سوار شدم .
بخش پنجم
نمی دونم دل ما زن ها چطوریه ؟ و چرا من هنوزم در اطراف خونه با نگاه دنبال سعید می گشتم ؛براش خودش معمایی بود ؛ شاید دلم می خواست حتی یکبارم شده میومد دنبالم و بهم می گفت برگرد ؛ من حتی اونقدر احمق بودم که تمام طول راه هم به ماشین های اطرافم نگاه می کردم بلکه سعید رو ببینم ؛ شاید یک طورایی فهمیدباشه که می خوام برم مالزی و بیاد جلومو بگیره ؛ خیلی احساس تنهایی می کردم ؛ و راستشو بخواین تنها چیزی که خوشحالم می کرد این بود که یکبار دیگه سعید رو قبل از رفتن ببینم ؛
روزای اولی که ترکش کرده بودم هر روز به امید این چشم از خواب باز می کردم که بیاد دنبالم ولی خبری نشد بعد فکر می کردم به مرور زمان فراموشش می کنم اما هر چی میگذشت بیشتر دلم هوای اونو می کرد و غصه می خوردم ؛
از لحظه ای که از خونه بیرون اومده بودم حتی یکبار با هم حرف نزده بودیم ؛ و اون اصلا نخواسته بود که بدونه چی داره بهم می گذره ؛ و چطوری زندگیم رو میگذرونم پول دارم یا ندارم؛ نمی فهمیدم یعنی اون اینقدر سنگدل بود که نمی خواست بدونه من خرج هدا رو از کجا میارم ؟
بخش ششم
اون می دونست که حامد و حمید هم وضع مالی خوبی ندارن ؛ هر دو درسشون تموم شده بود و بیکار و بیعار تا ساعت یک و دو حتی سه بعد از ظهر می خوابیدن و طرفای غروب از خونه میرفتن بیرون به شب نشینی و دورهمی هایی که مامانم رو داشت دق می داد وگاهی نیمه شب بر می گشتن ؛بعضی وقت ها به کارای کاذب رو میاوردن که بیشتر باعث دلشوره من و مامان می شد و می ترسیدیم اگر بهشون فشار بیاریم دست به کار خلاف بزنن ؛ و در حالیکه ما می دونستم توی این مهمونی ها چه خبره ساکت می موندیم و کاری از دستمون بر نمی اومد ؛و سه تایی با مشکلات زیادی با همون حقوق بازنشستگی بابا زندگی می کردن ؛ و حالا نزدیک به هشت ماهی هم می شد که منم به این جمع آواره و سرگردون اضافه شده بودم ؛با وجود سابقه کاری که قبل از ازدواج با سعید داشتم نتونستم کاری برای خودم پیدا کنم ،و دست به هر کاری زدم تا بتونم خرج خودمو و هدا رو در بیارم و سر بار مامان نباشم ؛ فکر کردم برم یکی از دوره های آرایشگری رو ببینم انگشترم رو فروختم و این دوره رو دیدم ولی کاری برام پیدا نشد و نتونستم از این راه در آمدی داشته باشم ؛
بخش هفتم
یک مدتی هم توی کلاس های زبان تدریس کردم ولی نه تنها پولش به اندازه کرایه تاکسی نمیشد یک چیزی هم از جیب باید میذاشتم ؛ همه می گفتن پشت کار نداری ؛ ولی اینطور نبود گاهی میشد که برای پول رفت آمدم هم می موندم؛ حتی حاضر شدم برم توی یک فروشگاه کار کنم ولی از حجابم ایراد گرفتن و هر چی خواهش وتمنا کردم که درستش می کنم فایده ای نداشت , تا اینکه یک روز که با عجله توی خیل جمعیت سوار مترو شدم ؛ یکی صدام کرد مریم ، مریم ؟ برگشتم دوستم رو دیدم که روی صندلی پشت سرم نشسته بود ؛ پرستو همون کسی بود که باعث آشنایی من با سعید شده بود ؛و چون شوهرش با سعید دوست بودن می دونست که مدتیه جدا از اون زندگی می کنم ؛جا باز کرد و کنارش نشستم ؛ با تاسف گفت : خیلی بی معرفتی؛ یک زنگی ؛ یک حال و احوالی ؛ گفتم :من که گرفتار بودم تو چرا زنگ نزدی ؟ می دونستی که در چه شرایطی هستم ؛ من ازت انتظار داشتم که هوای منو داشته باشی ولی اصلا انگار ؛نه انگار من دوستت بودم ,
گفت : به خدا می خواستم بهت زنگ بزنم پا در میونی کنم ؛ولی راستش فکر کردم شاید نخوای کسی بدونه ؛آخه نه تو با ما تماس گرفتی نه سعید ؛ نخواستم دخالت کنم ؛ حالا بگو طلاق گرفتی ؟
بخش هشتم
گفتم :یعنی تو خبر نداری ؟ گفت : به جون مامانم نه ؛ مهرداد هم حرفی به من نمی زنه ؛ گفتم : نه بابا ؛ من اصلا با سعید حرف نزدم ؛ نمی دونم قصدش چیه ؛ فکر می کنم می خواد طلاقم بده ؛ ولی صداش در نمیاد شاید برای اینکه خودم خسته بشم و حق و حقوقم رو ببخشم ؛ ممکنه باور نکنی من هدا رو برداشتم و با یک چمدون از اون خونه زدم بیرون ؛ در رو روی من زد بهم و فریاد زد به درک برو گمشو دیگه نمی خوام ببینمت ؛ همین ؛دیگه ام باهم تماس نداشتیم پرسید ؛ حالا چیکار می کنی ؟ گفتم : راستش این در و اون می زنم که یک کاری پیدا کنم ؛باور کن برای خرج هدا موندم ؛ گفت :مریم می خوای من با رئیسم حرف بزنم؟ تو مالزی میری ؟ توی دفتر اونجا کار کنی ؟ گفتم :واقعا ؟ آره چرا که نه ؟ اما چطوری ؟ گفت : دختری که اونجا کار می کرد اعلام کرده می خواد برگرده اگر تو می خوای به رئیسم بگم باهاش ملاقات کنی هم سابقه ی کار داری هم زبان بلدی ؛ بلدی دیگه ؟یادت نرفته ؟ گفتم : نه به اون صورت که بتونم حرف بزنم . ولی تلاشم رو می کنم این کارو بگیرم ؛
و اینطوری شد که بعد از مصاحبه از طرف شرکت منو فرستادن تا برم دفتر مالزی و اونا هم منو تایید کنن و خودمم شرایط رو بسنجم و برگردم ؛
بخش نهم
هم حقوقش دور از انتظار من خوب بود و هم می تونستم از اینجا دور بشم و کلا سعید رو فراموش کنم ؛حامد و حمید هم خیلی منو برای این کار تشویق کردن چون به نظرشون من سکویی برای اونا می شدم که از ایران برن و خودشون رو برسونن به یکی از کشورهای غربی ؛ و حالا من توی فردوگاه بودم ؛ هنوز زود بود و همینطور که منتظر بودم پاسپورتم رو چک کنن؛
پیرزنی رو دیدم که مضطرب ایستاده بود و از مسافرا خواهش می کرد یک بسته رو برای دخترش ببرن, نگاهش به من افتاد و اومد جلو وبا حالتی در مونده پرسید دخترم تو مالزی میری ؟گفتم بله مادر جان ؛ گفت : الهی خیر ببینی یک بسته برای دختر من می بری ؟توی فرودگاه ازت می گیره گفتم : چی هست؟ اگر توی چمدونم جا بگیره ؛و گرنه نمی تونم دستم بگیرم , گفت : چیزی نیست سه تا کتاب و دوتا مجسمه ؛ خندیدم و گفتم : حالا چه ضرورتی داره اینا برو بفرستین ؟ گفت : قربون دختر برم لازمش داره می خواستم پست کنم پولش خیلی می شد ؛ من بهت پولم میدم دلار میدم ؛ گفتم : بزارین ببینم توی چمدونم جا میشه ؟
بخش دهم
دوتا مجسمه ی زیبا گچی بود که بشدت آدم رو جذب می کرد و سه تا کتاب ؛ مجسمه ها رو لای روزنامه و یک کیسه پیچیده بود گذاشتم لای لباس هام و کتاب ها رو توی در چمدون جا دادم ؛اون مرتب دعا می کرد و خوشحال بود و منم از اینکه دارم کار خیری می کنم راضی ؛
اسم و شماره تلفن منو گرفت و دست کرد توی کیفشو عکس یک دختر رو بهم نشون داد و گفت اینه ؛ اسمش فیروزه اس یک بلوز زرد تنش می کنه با شلوار جین ؛ توی فرودگاه منتظر تو میشه ؛ حتما میاد سراغت ؛ صد دلار ازش بگیر و اینا رو بده ؛ گفتم : نه مادرجان برای پول این کارو نمی کنم ؛ چشم بهش میدم ،
نوبتم شده بود همینطور که کارای پروازم رو می کردم چشمم به دنبال سعید می گشت ؛ خیلی احمقانه به نظر می رسیدمن انتظار مردی رو می کشیدم که با بی رحمی منو نخواست و هشت ماه بود که کوچکترین تماسی با من نگرفته بود ولی این انتظار دست خودم نبود .
بخش یازدهم
سعید ؛
خسته بودم ؛ خسته از زندگی ؛ خسته از نا بسامانی که گریبانم رو گرفته بود و رها نمی کرد , روی مبل افتاده بودم و بازم اوقاتم تلخ بود دیگه حوصله ی هیچ کاری رو نداشتم ؛انگار یکی دست و پامو بسته بود ؛ کاری نمی کردم جز سیگار کشیدن ؛ از وقتی که مریم هدا رو برداشت و رفت ؛ زندگی برام جهنم شد؛خونه در یک سکوت غیر قابل تحمل فرو رفته بود و احساس می کردم دارم خفه میشم و راه گریزی ندارم ؛ چندین بار تا دم خونه ی مادر مریم رفتم که برش گردونم ولی هر بار با چشمی گریون برگشتم بدون اینکه باهاش حرف بزنم ؛ آخه برگشتن مریم اصلا فایده ای نداشت ؛ در وضعیتی نبودم که بتونم اونوراضی نگه دارم ؛ در واقع اون داشت عذاب می کشید و من جرات گفتن حقیقت رو نداشتم ؛ یعنی غرورم اجازه نمی داد که بهش بگم مریم من بیکارم ؛ و فعلا از عهده ی مخارج یک زندگی بر نمیام ؛ این اشتباه من بود که از همون اول نتونستم راستشو بهش بگم ؛ هر روز صبح از خونه بیرون میرفتم و عصر برمی گشتم ؛ گاهی به مادرم سر می زدم و گاهی میرفتم سراغ کار ، مریم همیشه از دو برادرش گله و شکایت داشت و می گفت ، مرد که بیکار نمیشه ؛ بالاخره یک کاری هست که بکنن ولی عرضه ندارن ؛ منم نمی خواستم از چشم مریم بیفتم ؛ این بود که هیچ حرفی از ورشکستی کارخونه نزدم که منم جزو صد نفری بودم که منتظر به کار کردن ؛
بخش دوازدهم
ما حتی حقوق چهار ماهمون رو که عقب افتاده بود نگرفته بودیم ؛ البته قول سه ؛چهارماهه داده بودن که برگردیم سرکار ؛ولی نزدیک چهارده ماه شده بود و خبری ندادن ؛ اوایل پس اندازی داشتم و خرج می کردم ولی اونم داشت تموم می شد ؛ مسافرکشی کردم ولی اینم کار من نبود و نمی تونستم زیر بار امر و نهی های مسافرا برم ؛ و مریم اینو درک نمی کرد و هر روز می خواست مثل گذشته بریز و بپاش داشته باشه و خوب دعوا های ما شروع شد و روز به روز رومون بیشتر بهم باز شد ؛ اون مغرور و من از اون مغرور تر کارمون به جدایی کشید ؛
بشدت نگران هدا بودم و اینکه مریم چطور از پس مخارج اون بر میاد ولی کاری از دستم بر نمی اومد ؛که تلفنم زنگ خورد و جواب دادم ؛ دوستم مهرداد بود گفت ؛ چطوری داداش بی خبریم ازت ؛ گفتم : خوبم تو چطوری ؟ خانمت ؟ پسرت ؟ همه خوبن ؟ گفت : ممنون ولی چرا دیگه توی جمع ما نمیای ؟ بیا یک حال و هوایی عوض کن ؛ از مریم خانم خبر داری ؟کی بر می گرده ؟ گفتم :والله این وضع موقتیه برمی گرده یکم اوضاعم بهم ریخته سر و سامون بدم میرم دنبالش ؛ گفت : سعید جان ؟ یک وقت دیر نشه زندگیت از هم بپاشه ؛ گفتم : نه همین روزا یک فکری می کنم خودم حواسم هست ؛
بخش سیزدهم
گفت :پس گوش کن یک چیزی میگم از من نشنیده بگیر؛ امروز از پرستو شنیدم که مریم داره میره مالزی ؛ هول شدم و از جام بلند پریدم و ایستادم و گفتم : تو چی داری میگی ؟ از کجا می دونی ؟ مالزی برای چی ؟ برای گردش ؟ گفت : نه داداش ؛ اونجا کار پیدا کرده برای کار میره مالزی ؛ گفتم برو بابا مگه توی مالزی کار ریختن که اون به همین راحتی بره ؟ باور نکن دروغه ؛ می خواد اینطوری منو بکشه طرف خودش ؛ گفت: سعید گوش کن واقعا داره میره ؛ از طرف شرکت پرستو استخدام میشه ؛ به خاطر مدرک زبانشه ؛ میگه هم حقوقش خوبه هم خونه بهش میدن ؛
از این خبر دنیا روی سرم خراب شد هراسی باور نکردنی به دلم افتاد که نکنه برای همیشه مریم و هدا رو از دست بدم ؛گفتم : مهرداد تو می دونی کی قراره بره ؟ گفت : فردا ساعت ده شب پرواز داره ؛گفتم : باشه ممنونم که بهم خبر دادی ؛ گفت : سعید از من نشنیدی ها , گفتم: خاطرت جمع ؛
گوشی رو قطع کردم و با عجله لباس پوشیدم و خواستم برم در خونه شون ؛ ولی جلوی در ایستادم و منصرف شدم ؛ با خودم فکر کردم برم چی بگم ؟ که شنیدم داری میری مالزی ترسیدم ؟حالا برگرد خونه ؟نه این درست نیست ؛
بخش چهاردهم
من اونو می شناسم لجباز بود وبازم ممکن بود دعوامون بشه ؛ اینطوری بیشتر خودمو کوچک می کنم ، اصلا چه خونه ای کلی از اثاث رو فروخته بودم ؛همینطور راه میرفتم و فکر می کردم ؛ آهان بهش زنگ می زنم ؛ آره ؛این بهتره ؛زنگ می زنم وازش می خوام یکم بهم فرصت بده ؛ شماره رو گرفتم ولی قبل از اینکه زنگ بخوره پشیمون شدم و قطع کردم ؛دیگه بعد از هشت ماه چیزی به ذهنم نمی رسید که به اون بگم و قانعش کنم ؛
وتا صبح پلک روی هم نذاشتم مثل مجنون ها راه رفتم و با خودم حرف زدم ؛ و بالاخره تصمیم گرفتم همه ی حقیقت رو به مریم بگم و بزارم خودش تصمیم بگیره آماده شدم رفتم در خونه ی مادرش ؛ مدتی به در حیاط خیره شدم ؛ولی جرات نکردم از ماشین پیاده بشم ؛ بهتر بود یک جا تنها گیرش میاوردم ؛ ترسیدم حمید و حامد دخالت کنن و دلم نمی خواست احترامون از بین بره ؛ تا ظهر منتظر موندم که مریم از خونه بیاد بیرون ولی خبری نشد ؛ خب می دونستم که ساعت پروازش ده شبه، پس تصمیم جدی گرفتم که برم فرودگاه و از اونجا باهاش حرف بزنم و حقیقت رو بهش بگم؛ و نزارم بره این بهترین کار بود ؛ یا بر می گرده و با همین وضع می سازه ؛ یا من برای همیشه اونو از دست می دادم .
برگشتم خونه و چون شب قبل نخوابیده بودم خوابم برد حدود ساعت پنج و نیم بیدار شدم باعجله آماده شدم که برم فرودگاه هنوز خیلی وقت داشتم ؛
ادامه دارد
ادامهٔ این اثر ویژهٔ مشترکان است
برای خواندن قسمتهای بعدیِ «بازگشت»، مشترک ناهید شو.
قسمت بعدی
قسمت ۲
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.