داستان · دریای چشمانش
قسمت ۱
به قلمِ سیّد محمّدرضا واقفی طرقی
در ساحل متروکهی بندر کوچکمان، جایی که امواج خلیج همیشه فارس با آههای باد همنوا میشدند، ایستاده بودم و به افق خیره شده بودم. نام دختری که دوستش داشتم سارا بود. چشمانی آبی و دریایی داشت که این چشم ها، اولین بار در کافهای ساحلی مرا به سمت خود کشاند. آن روز، باد موهایش را نوازش میکرد و لبخندش، مانند موجی آرام، دلم را ربود امّا حالا، از آن روزها تنها خاطرهای تلخ باقی مانده است.
همهچیز از یک شب بارانی آغاز شد. سه ماه از ازدواجمان گذشته بود، در کلبهی کوچکمان، کنار شومینه، با هم گفتوگو میکردیم. سارا گفت: «امیر، زندگیمان مثل این آتش است، اما گاهی خاموش میشود.» نمیدانستم منظور او چیست. صبح روز بعد، وقتی بیدار شدم، او رفته بود. فقط یک یادداشت باقی مانده بود: «ببخشید، نمیتوانم با اعتیاد و بی پولی تو سازش کنم.»
طردم کرده بود. آغوش گرمی که همیشه پناهم بود، حالا مانند دیواری سرد، مرا پس زده بود.
از آن لحظه، دریای چشمانش مرا غرق کرد. هر شب در خواب میدیدمش. چشمان آبیاش موج میزد و من در عمقش فرو میرفتم، بیآنکه بتوانم نفس بکشم. روزها را در ساحل میگذراندم، منتظر. شاید بازگردد. شاید مرا نجات دهد. اما نیامد.
تلفنها بیپاسخ ماندند، پیامها خوانده نشدند. نبودنش مثل سم، آرام آرام مرا میکشت و همانند دریا مرا غرق میکرد. غذا نمیخوردم، خوابم نمیبرد. دوستان میگفتند: «امیر، فراموشش کن.» اما چگونه؟ او زندگیام بود.
یک شب که طوفان میآمد، باد زوزه میکشید و امواج خشمگین به ساحل میکوبیدند، به سمت دریا رفتم. پاهایم در شن فرو میرفت، اما ادامه میدادم. دریایی که پیش رویم بود حالا شبیه چشمانش بود – خروشان و بیرحم.
فکر کردم اگر غرق شوم، شاید به او برسم، آب تا کمرم رسید، سرد بود و بیرحم، خاطرات هجوم آوردند: اولین بوسهمان زیر باران، خندههایش وقتی موجها پاهایمان را خیس میکرد، قولهایی که برای همیشه داده بودیم.
ناگهان صدایی شنیدم: «آقا» چرخیدم، قلبم تپید، غریبهای بود. ماهیگیری پیر با فانوسی در دست. «پسر، اینجا چه میکنی؟ دریا امشب خشمگین است!» مرا به عقب کشید.
روی شنها نشستم، خیس و لرزان، با خود گفتم: چرا نیامدی سارا؟ میخواستم خودکشی کنم و نبودنت مرا به مرگ کشانده بود، اما این پیرمرد مرا نجات داد.
روزها گذشت. به کمپ ترک اعتیاد رفتم و پس از چند ماه پاک شدن به زندگی عادی برگشتم. شغل پدرم نجاری بود، همین کار را ادامه دادم سپس نویسندگی را شروع کردم، کلماتم مثل امواج، احساساتم را بیرون میریختند.
کتابی شد با نام: درد جدایی. منتشرش کردم. ناگهان برایم پیامی آمد: «امیر، کتابتو خواندم. اشتباه کردم، ببخشید.» سارا بود. چند وقتی بود که به شهر بازگشته بود، از طریق پرس و جو از افراد محل فهمیده بود که من مواد مخدر را ترک کردم و سرکار میرم. در همان کافهی ساحلی ملاقات کردیم. این بار چشمانش دریایی آرام بود . گفت: «از اعتیاد و نداری تو ترسیده بودم. زندگیمان داشت غرقم میکرد.»
آغوش گرمش باز شد، امّا تردید داشتم. آیا میتوانستم دوباره در چشمانش غرق شوم؟
امّا عشق، مثل امواج دریا، همیشه به ساحل بازمیگردد. در ساحل قدم زدیم. امواج آرام بودند.حالا، هر روز منتظر موج بعدیام، اما اینبار، با هم شنا میکنیم بدون این که قرار باشد در دریا غرق شویم زیرا سختی های زندگی به ما شنا کردن را آموخته بود.
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.