داستان · شعلههای خاموش
قسمت ۱
به قلمِ سیّد محمّدرضا واقفی طرقی
در قلب کوچههای باریک و پر از چاله شهر، آتش سوزانی در دل سارا شعلهور شده بود. تنها یک سال بود که با دانیال عقد کرده بود و حالا با جدایی از او، تمام آن عشق به زغالی گرم و سوزان در درونش تبدیل شده بود. با هر تپش قلبش، او احساس میکرد که شعلهای وجودش را میسوزاند که هیچکس نمیتواند آن را خاموش کند.
سارا به پارکی که آنها همیشه در آنجا بر روی چمن هایش مینشستند رفت. در گوشهای نشست و به روزهایی فکر میکرد که دانیال با خندهاش دنیای خاموشش را روشن کرده بود، آخه از موقعی که سارا پدر و مادر خودش را از دست داده بود، دنیایش خاموش شده بود.
تمام لحظات خوش از خاطرش میگذشت و حضور دانیال را در هر کلمه و صدا حس میکرد. امّا حالا، در غیابش، احساس میکرد دنیایش تاریکتر از همیشه شده است.
"چرا رفتی؟ چرا من را تنها گذاشتی؟" این سوال بارها در ذهنش تکرار میشد. حس میکرد که دنیا روی دوشهایش سنگینی میکند، نفسش هم سنگین شده بود، با هراتفاق شیرینی که برایش می افتاد، زیر لب به طعمی از تلخی فکر میکرد که حتی در کوهی از زهر مار هم وجود نداشت.
پدر و مادر سارا در حملات رژیم بعثی عراق به ایران به شهادت رسیده بودند و عموی او، او را در میان خرابه های به بار آمده نجات داده و بزرگ کرده بود.
در آن لحظه، به یاد جمله ای افتاد که دانیال همیشه به او میگفت. "آتش عشق بسیار شعله ور و سوزان است، امّا تا زمانی که ما باهم هستیم، میتوانیم با گرمی آن در هر زمستانی خود را گرم نگهداریم و از تمام سختی ها جان سالم به در بریم ." امّا اکنون، آن آتش ذره ذره ی وجود سارا را میسوزاند.
چند روز گذشت و سارا خود را در دریایی از تنهایی غرق شده میدید. هر روز به پارک می آمد تا یاد و خاطره ی دانیال را برای خود زنده کند ولی به جای این که حالش خوب شود ناراحت و ناراحت تر میشد، دوستانش از او خواستند که دانیال را فراموش کند، امّا او نمیتوانست، به دوستانش میگفت: "چگونه میتوانم او را فراموش کنم؟ او تمام وجودم است!"
در یکی از روزها، او تصمیمی گرفت. "باید به دانیال نامه ای بنویسم." بنابراین نامه ای برای دانیال نوشت که در آن احساساتش را بیان کرده بود." بدون تو حتی یک لحظه هم نمیتوانم زندگی کنم، لطفاً از جبهه برگرد."
مدتها گذشت و سارا هر روز در انتظار جواب بود. او در دلش امیدی کمرنگ نگه داشته بود؛ امیدی که شاید دانیال نامه اش را بخواند و برگردد. امّا خبری نشد. هر روزی که از طرف دانیال نامه ای به دستش نمیرسید، مثل مقدار نفتی میشد که آتش درونش را بیشتر شعلهور میکرد.
در یک روز بارانی، سارا که دردش را تقریباً فراموش کرده بود هنگامی که در خانه استراحت می کرد در یک لحظه به خواب رفت، خود و دانیال را در حالتی از آرامش بر بروی ابر ها دید، او به دانیال نزدیک شد و با صدایی لرزان گفت: "چرا رفتی؟"
دانیال با صدایی آرام و دلپذیر پاسخ داد: "من هرگز نرفتم، بلکه آمدم که به خاک کشورم و مردم کشورم خدمت کنم."
و سپس آیه ۱۶۹ سوره آل عمران رو با صوتی دلنشین قرائت کرد:
"و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتاً بل احیاءُ عند ربهم یرزقون
و هرگز گمان مبر آنان که در راه خدا کشته شده اند، مرده اند، بلکه زنده اند و نزد پروردگارشان روزی داده می شوند."
سارا سوال کرد: " چرا اجازه دادی که اینقدر درد بکشم؟"
دانیال با لبخندی دلنشین گفت: "هر انسانی باید راه خودش را پیدا کند. جدایی همیشه به معنای نابود شدن نیست. تو میتوانی عطر من را در خاطره هایت نگهداری." این کلمات در دل سارا همچون آبی روی آتش عمل کرد و شعلههای درونش را آرام کرد.
سارا با چشمان پر از اشک از خواب بیدار شد و به دور و برش نگاه کرد، احساس کرد که خوابی که دیده واقعی است امّا بعد از چند لحظه متوجه شد که فقط یک خواب بوده!
سارا تصمیم گرفت که نباید خود را فراموش کند، بلکه باید زندگیاش را به یاد دانیال و به خاطر دانیال ادامه دهد.
پس از چند روز، او با چهره ای شادتر به زندگیاش بازگشت. او با دوستانش در پارک نشسته بود و همچنان از عشق دانیال و خاطرات خوبش میگفت. اشکها، حالا به جای نشانه غم، نشانههای یادآوری عشق بودند.
سارا به دوستانش گفت: "من باید زندگیام را از نو بسازم. گاهی اوقات، خداوند با جدایی ما را به سمت هدفهای بزرگتری هدایت میکند."
سارا آتش عشقش را درون دلش روشن نگهداشت، او میدانست که زندگی با تلخیهایش پیش میرود و عشق واقعی نه تنها در جسم، بلکه در روح و خاطره ها زنده میماند.
حالا در دورانی که سارا در آن زندگی میکرد، روزهای بارانی هرگز او را نمیترساندند. او نمیتوانست دانیال را فراموش کند، اما با یاد او عشق را زندگی میکرد. برگه برگه خاطراتش، یادآور عشق واقعی و نامحدودش به دانیال بود.
سارا حالا میدانست که عشق واقعی نه تنها از بین نمیرود، بلکه قدرتی دارد که میتواند انسانها را به سمت نور هدایت کند و اینگونه بود که سارا با آتش عشقش، دوباره مَشعل زندگیاش را روشن کرد و از نقطه ی پایانی زندگی اش، شروع به ساختن زندگی جدید کرد.
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.