قسمت ۱

داستان · آن سوی کوه مه آلود

قسمت ۱

به قلمِ ساناز علمدار

فصل اول — دخترکی که مه را می‌شنید باد عصرگاهی از لابه‌لای شیارهای تنه‌ی کهن‌سال درختان بلوط عبور می‌کرد و صدایی شبیه زمزمه‌ی انسان‌ها ایجاد می‌کرد؛ زمزمه‌هایی که هلیا از کودکی احساس می‌کرد معنایی پنهان در دلشان نهفته است. او همیشه باور داشت که مهِ نشسته بر قله‌ی کوه چیزی را پنهان می‌کند؛ نه فقط سنگ‌ها و صخره‌ها را، بلکه شاید سرنوشتش را. کلبه‌ی چوبی محل زندگی او در بلندترین نقطه‌ی روستا قرار داشت؛ جایی که شب‌ها صدای باد و روزها بوی خاک باران‌خورده همیشه همراه بودند. هلیا هر روز صبح پیش از آن‌که مادر پیرش بیدار شود، کنار همان پنجره‌ی قدیمی می‌ایستاد، دست‌هایش را به قاب چوبی سرد می‌چسباند و قله را نگاه می‌کرد. قله‌ای سپیدپوش، که همیشه درختانش را در مه پنهان می‌کرد. اهالی روستا باور داشتند «ارواح نگهبان» در آن حوالی پرسه می‌زنند؛ اما هلیا همیشه در دلش می‌دانست ترس مردم بیشتر از آن‌که واقعی باشد، ارثی است. روزها پشت دار قالی می‌نشست، اما ذهنش در جاده‌ای بود که از دامنه‌ی کوه شروع می‌شد و تا جایی می‌رفت که هیچ‌کس نمی‌دانست چه چیزی در انتظار است. گاهی فکر می‌کرد اگر فقط یک بار جرأت کند، شاید همه‌چیز تغییر کند. اما آن «یک بار» هیچ‌وقت از راه نرسیده بود. تا آن روز.

ادامهٔ این اثر ویژهٔ مشترکان است

برای خواندن قسمت‌های بعدیِ «آن سوی کوه مه آلود»، مشترک ناهید شو.

قسمت بعدی

قسمت ۲

قفل

گفت‌وگوی همین قسمت

دیدگاه‌ها دربارهٔ «قسمت ۱»

برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.