داستان · نرگسِ من
قسمت ۱
به قلمِ فرحناز طاهری
آن روز سرد و بارانی بعد از مدتها، برای قدم زدن از خانه بیرون آمدم. در حال پارک کردن ماشین بودم که گوشی موبایلم زنگ خورد. سلام. فرنوش جون، صدای گرم و صمیمی فرنوش که میگفت : سلاااام لیلی جونم، کجایی عزیزم، خنده بر لبهایم نشاند. گفتم: راستش حالم گرفته بود. دیدم هوا خوبه اومدم پارک ساعی یکم قدم بزنم.عصر میای دیگه؟ خندید و گفت: چه خوووب ! آفرین کار خوبی کردی . آره میام. لطافت هوای بهاری با باران نمنم، مرا به وجد میآورد. قطرات باران چون شبنم بر موهای سپیدم که بعد از آن اتفاق دردناک ، یک شبِ سفید شده بود، مینشست. دستهایم در جیب پالتوی سرمه ای بلندم فرو بردم. با سرعت بیشتری راه می رفتم. برای ساعتی باید خودم را از دنیای غم و درد دور میکردم. یک ساعتی در مسیر پیاده رو پارک در جای خلوت مشغول قدم زدن بودم. نفس عمیقی کشیدم و هوای صبحگاهی تازه را وارد ریههایم کردم . هوا سردتر میشد و بارش باران تندتر. اطرافم را نگاه کردم، هیچ کس نبود. به سمت ماشین که در کوچه ای خلوت پارک شده بود، می دویدم. دستم را سمت دستگیره در ماشین میبردم که؛ سر و صدای دعوای زن و مردی توجه ام را به خود جلب کرد. به من نزدیک میشدند. مرد با صدای بلند گفت:زن خدا رو بشناس، به این طفل معصوم رحم کن! این بچه که بجز ما کسی رو نداره. زن با صدایی گرفته و آرام گفت:آخه تو که میدونی من مریضم، توان بچه داری ندارم اونم بچه هشت ماهه که کلی مراقبت میخواد...
ادامهٔ این اثر ویژهٔ مشترکان است
برای خواندن قسمتهای بعدیِ «نرگسِ من»، مشترک ناهید شو.
قسمت بعدی
قسمت ۲
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.