داستان · داستان زنی در بندر
قسمت ۱
به قلمِ فرحناز طاهری
غروب بود.خورشید کمکم به افق نزدیک میشد. دختر جوان با پای برهنه روی ماسه های خیس ساحل ایستاده بود. پرتو قرمز و نارنجی آفتابِ در حال جان کندن، بر سطح آرام دریا منعکس شده و منظره ای زیبا داشت. اما نه برای او که داغ دلش را همه ی آب دریا هم خاموش نمیکرد. خیره بود به زیبایی غروب و دریا؛ اما به چشماش چیزی دیدنی نبود. از دست فامیل و دوست و آشنا کلافه بود. از بس گفتند. دختر سه روزه یه جرعه آبم نخوردی. رنگ به روت نمونده و از اینجور حرفها که همه از روی دلسوزی به عزیز از دست دادهها می زنند...به سختی لبهای خشکیده اش را که به هم چسبیده بودند باز میکرد.آی بابا، کجا دنبالت بگردوم ؟ بابای مهربونم کجایی؟ و ناله ای جان سوز از نهادش برمیخواست. همین که اشک در چشمهای درشت سیاهاش حلقه زد، به سرعت با پشت دو دست پلک هایش که از شدت گریه پف کرده بود مالید و با بغضی تلخ در گلوی خشکیده گفت: نه، نه، مو پیش تو گریه نمیکنم ، دریا، آخه مو باور نداروم تو بابای مونه غرق کردی! مو اون مرد دِریا رو اَ تو زنده میخوام...مگه تو نبودی که همیشه مرحم درد مو " بیگم" همو دختر بچه ی ده ساله ای که تازه داغدار مادر شده بود. ها خوب یادمه وقتی میخواستُم بابام اشکامو نبینه، غصه ش بشه. با دستای کوچیکم آب میزدم بصورتم .تند وتند تا بتونم بِرا مامان مهربونم یواشکی گریه کنم. ها تو ایجوری اشکامو میشستی...به اینجا که رسید بغض اش ترکید و هقهق کنان فریاد زد: دریاااا کمکم کن بابامو سالم پیدا کنوم. بابا سلیمان مو پیدات میکنم. دوباره سوار قایق میشیم .ماهی میگیریم. شوریده. حلوا سیاه...آخه مو بدون تو چطور بخندوم اصلا ، از درس. از دانشگاه. از آینده با کی حرف بزنوم. بابا مگه تو نگفتی همی ترم آخر که تموم کردی یه سفر میبرمت یه دل سیر دوتایی بگردیم...آخه مو که خواهر برادری نداروم چطور تنهام گذاشتی؟" بیگم" آن دختر بیست و یک ساله با قدی بلند و رعنا، اندامی لاغر و خوش تراش، موهایی سیاه و لخت به نرمی حریر ابریشمی. پوستی گندم گون که ابروهای پرپشت کمانی اش سایه بان چشمهایی سیاه درشتِ درخشانش بود. آن گونه های برجسته و لبهای گوشتی با بینی خوش فرمش هم دیگر زیبای اش را چندین برابر میکرد.. حالا در شوک آن خبر که اینگونه از رسانه های خبری، به گوشش رسیده بود: " متاسفانه ساعتی پیش یک کشتی کوچک باری در نزدیکی اسکله بندر بوشهر به دلیل طوفانی بودن و ناآرامی دریا غرق شده و از میزان تلفات گزارش دقیق به دست ما نرسیده."
ادامهٔ این اثر ویژهٔ مشترکان است
برای خواندن قسمتهای بعدیِ «داستان زنی در بندر»، مشترک ناهید شو.
قسمت بعدی
قسمت ۲
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.