قسمت ۱

داستان · باغ انار

قسمت ۱

به قلمِ فرحناز طاهری

آفتاب بهاری رو‌ی دیوارهای سنگ چین و درختان آراسته به برگ‌های سبز تازه می‌لغزید و می‌رفت که پشت کوه‌های بلند پنهان شود و من شاد و قبراق از پایان دو سال خدمت سربازی در شهری دور دست وارد روستای زیبا و خوش آب و هوای " دامنه" آنجا که زادگاهم بود و آباء و اجدادم در خانه های گلی کوچک‌شان عده ای عمری کوتاه و برخی عمری طولانی را سپری کرده بودند، .شدم. ساک سربازی ام را که پراز لباس‌هایم و سوغات برای اهل خانه بود در دستم جابجا کردم. نفس عمیقی کشیدم تا هوای تازه را استشمام کنم. آنچه بیشتر خوشحالم می‌کرد یافتن فرصت برای رسیدن به آرزوی دیرینه‌ام بود. باغ انار. بله رویایی که از بچگی ذهنم را پر کرده بود...بابا، مامان، ارسلان اومد، وای داداشی خوش اومدی! سوگل خواهر ده ساله ام بود. بالا و پایین می‌پرید و برق شادی در چشم‌های زیبایش می‌درخشید. بغلش کردم و بر سر و رویش بوسه می‌زدم. وارد حیاط گلی و با صفای خانه شدم؛ بقیه اعضای خانواده که پدر و مادر و خواهر بزرگترم سروناز بودند به سمت‌ام آمدند و با ذوقی وصف نشدنی در آعوش می‌فشردنم، و خدا را شکر می‌کردند که بسلامت خدمتم تمام شده.پدر گوسفندی پشمالو و سیاه را که نذر سلامت و پایان خدمتم کرده بود، جلوی پایم به زمین زد. مادر با کاسه آبی سررسید . گفت: آقا" مراد" تشنه سرش را نبر. آبش بده،بابا زیر لب بسم الله گفت. چاقوی تیز را دوباره سوهان کشید. گوسفند تقلا می‌کرد. کمک‌اش پاهای گوسفند بیچاره را محکم گرفتم. خون جاری شد و تمام. توی دلم گفتم کاش انسان گوشت‌خوار نبود. سر موجودی بریده می‌شود. جان عزیزش گرفته و خونش ریخته تا شکم آدمی سیر بشود...

ادامهٔ این اثر ویژهٔ مشترکان است

برای خواندن قسمت‌های بعدیِ «باغ انار»، مشترک ناهید شو.

قسمت بعدی

قسمت ۲

قفل

گفت‌وگوی همین قسمت

دیدگاه‌ها دربارهٔ «قسمت ۱»

برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.