قسمت دوم
روزنه
رامین تا اینو شنید از ما دور شد ؛ گفتم: آروم باش خواهر تقصیر خودم بود یک مرتبه پریدم جلوی ماشینش بنده ی خدا از کار و زندگیش افتاد و منو آرود بیمارستان از اون موقع هم داره بهم می رسه و تمام هزینه ها رو داده تو رو خدا چیزی بهش نگی ؛ گفت : آخه تو چرا پریدی جلوی ماشین ؟ گفتم : نه اینطوری نیست از جلوی اتوبوس خواستم با سرعت از خیابون رد بشم ؛خورد به من ؛ حالا دیگه دنبالشو نگیرخواهش می کنم ؛اینو بگو به مامان گفتی ؟ گفت : آره دیگه دیر کرده بودی دلواپس شده بود ؛ می تونی راه بری ؟ زودتر بریم البته تو رو ببینه پس میفته ؛ خبر نداری قبل از اینکه اون آقا به من تلفن کنه مامان زنگ زد و گفت که تو نرسیدی فکر می کرد من خبر دارم ؛ موقع اومدن بهش زنگ زدم و گفتم که تو قراره یکم دیر برسی خونه ؛ ولی فهمیدیک چیزی شده ؛ قربونت برم صورتت بدجوری زخمی شده ؟
وقتی ما راه افتادیم رامین اومد جلو و گفت : سلام خانم من اون راننده هستم می خواین پدرمو در بیارین من آماده ام ؛ منیژه نگاهی بهش کرد و گفت :آخه چرا مواظب نبودین ببین چی به سر خواهرم آوردین ؟ بالاخره باید یکم آهسته تر برین که اگر یکی نزدیک شد بتونین ماشین رو کنترل کنین ؛ والله بی تقصیر هم نیستین ؛ گفت : ببخشید بله درست می فرمایید خودمم خیلی ناراحتم ؛ اگر ماشین ندارین من شما رو می رسونم ؛ منیژه گفت : ماشین که نداریم ولی با تاکسی میریم مزاحم شما نمیشیم ؛ گفت : چه مزاحمتی ؟اصلا نمی زارم ؛ اینطوری شاید یکم وجدانم روآروم کنم ، و اون روز رامین ما رو رسوند در خونه و دور زد و رفت ؛
حالا بزارین یکم از خانواده ی خودم براتون تعریف کنم ؛ من یک برادر بزرگ داشتم و سه تا خواهر ؛ بچه ی ناخواسته ای بودم که وقتی مامانم چهل و پنج سالش بود منو باردار شد و چون آدم مذهبی بود با وجود ناراحتی زیادی که ازاین باب می کشید منو بدنیا آورد ؛ فاصله سنی من با منیژه پانزده سال بود ؛ با مهتاب هفده سال و با مینو بیست سال و با برادرم مهدی که ده سالی می شد از ایران رفته بود بیست وسه سال فاصله ی سنی داشتم ؛
وقتی پنج سالم بود پدرم توی یک ماموریت کاری تصادف کرد و از دنیا رفت و مادر منو تنها گذاشت ؛از اون روزا چیز زیادی به خاطر ندارم ولی همیشه کمبود پدر رو حس می کردم چون ده سالم بود که داداشم هم رفت ؛ و شوهر مینو آقای رحمانی هوای زندگی ما رو داشت ؛ اما شوهر مهتاب همیشه خودشو کنار می کشید و کلا آدم بد خلقی بود ؛ اون زمان مینو و مهتاب ازدواج کرده بودن و هر دو یک پسر و یک دختر داشتن ؛ که من با پسر مهتاب همسن بودم و به فاصله ی چند ماه بدنیا اومده بودیم ؛
منیژه بعد از رفتن داداشم از ایران ازدواج کرد ؛ می خواستم بگم من و مامان تنها زندگی می کردیم ولی اینطور نبود تقریبا هر شب همه خونه ی ما جمع می شدن و و بندرت اتفاق میفتاد که تنها بمونیم ؛کلا خانواده ی بی درد سری بودیم با هم سازگاری داشتیم و حرف و سخنی بین ما نبود ؛ مادر من از خانواده های سر شناس شیراز بود و ارث خوبی از پدرش برده بود و ما زندگیمون رو با حقوقی که از بابا مونده بود میگذروندیم ؛اون سیاست خاصی داشت ؛ تند خو و مستبد نبود ولی طوری با متانت رفتار می کرد که همه ازش حساب می بردن ؛ پولدار نبودیم ولی محتاج کسی هم نشدیم ؛ یک خونه ی خیلی ساده و قدیمی داشتیم ؛ انتهای یک کوچه ی پهن و بن بست آخرین خونه ی سمت چپ ؛ در آهنی کوچکی داشت که وارد یک حیاط به عرض دوازده متر و طول پانزده متر می شدیم که دو طرفش باغچه ای بود که پر از گیاه های رونده و محبوبه ی شب و یاس بود که دیوار و سر در حیاط رو پر کرده بود ؛ روبرو پنج پله ما رو به یک ایوون می رسوند و ریز همون پله ها دوتا پایین میرفت که وارد یک زیر زمین می شدیم ؛ که بابا در زمان حیاطش اونجا رو تعمیر و باز سازی کرده بود یک محوطه ی بزرگ یک آشپزخونه و دوتا اتاق داشت ؛ و طبقه بالا یک هال خیلی کوچک که دوتا اتاق سمت راست داشت و دوتا اتاق تو در تو که مهمون خونه ی ما بود ؛ سمت چپ ؛ آشپزخونه و سرویس و حمام روبرو بود که از همون آشپزخونه پله می خورد میرفت طبقه پایین یا همون زیر زمین ؛ که تابستون ها به خاطر خنک بودنش اونجا زندگی می کردیم ؛
اون روز رامین ما رو تا در خونه رسوند مامان همه رو خبر کرده بود و همه نگران متنظر بودن ببینن چه اتفاقی برای من افتاده؛ خب وقتی منم با اون حال روز که دستم به گردنم و باند روی صورتم بود دیدن دیگه حال مامان دیدنی بود ؛
و این تصادف باعث شد که عضلات بدنم منقبض بشن و چند روز نتونم از جام حرکت کنم و به سختی راه می رفتم ؛
یک روز ظهر تلفن زنگ خورد مامان سر نماز بود ؛ به سختی خودمو رسونم و گوشی رو برداشتم و تا گفتم الو ؛ گفت : غزل خانم خودتون هستین ؟سلام گفتم : بله شما ؟ گفت من رامین هستم نگران حالتون بودم خوبین ؟ مشکلی که براتون پیش نیومده ؟ گفتم : سلام ؛ نه ممنون خوبم بالاخره دستم توی گچه خیلی راحت نیست ؛ گفت بازم معذرت می خوام ؛ گفتم شما شماره ی ما رو از کجا داشتین ؟ جواب داد :همین الان از منیژه خانم گرفتم ؛ حتما دانشگاه هم نمی تونین برین ؛ گفتم : تا حالا که نرفتم ولی شاید فردا یک سر برم مهم نیست ؛آخر ترمه و زیاد کلاس نداریم ؛ ممنونم که حالمو پرسیدین کار ندارین ؟ گفت : یعنی قطع کنم ؛باشه چشم مراقب خودتون باشین ؛
مامان از زیاد حرف زدن پای تلفن که اون روزا باب شده بود پرهیز می کرد و اگر مکالمه ی من با یکی بیشتر از دو دقیقه می شد با اخم اعتراض می کرد که کار درستی نیست ؛ حرف اون برای همه ی ما سند بود و فکر می کردیم باید اطاعت کنیم ؛نمازش رو که سلام داد پرسید : کی بود ؟ گفتم : همون آقایی که با ماشینش تصادف کردم می خواست حالم رو بپرسه ؛ گفت : پس آدم های خوب هم هنوز هستن ؛
روز بعد تونستم با اون گچ دستم به زحمت آماده بشم برم دانشگاه؛ ادبیات فارسی می خوندم رشته ای که بشدت دوست داشتم ؛ خودم اهل کتاب بودم و گاهی شعر می گفتم و یک چیزایی هم از اتفاقاتی که در اطرافم میفتاد یادداشت بر می داشتم ؛ کتاب خوندن رو از مامان به ارث برده بودم که اون بیشتر اوقاتش رو در حال مطالعه بود ؛ داستان های بلند و گاهی مذهبی و تاریخی رو دوست داشت ؛
به سر کوچه که رسیدم یک ماشین بوق زد و روشن کرد و اومد جلوی پام نگه داشت ؛ فکر کردم مزاحمه و می خواستم حرف بدی بهش بزنم که چشمم افتاد به رامین ؛ خب از روی ادب و اینکه اون روز خیلی به خاطر من به زحمت افتاد لبخندی زدم و گفتم : سلام خونه ی شما هم اینجاست ؟ پیاده شد و گفت : نه ولی همین نزدیکی هاست ؛ می خواستم برم سرکار گفتم اول حال شما رو بپرسم ؛ آخه نگرانتون بودم ؛گفتم : ای بابا دیروز که پرسیدین گفتم بهترم چرا زحمت کشیدین ؟ گفت : خب من باعث شدم باید احتیاط می کردم ؛خدا رحم کرد که زیر ماشین نرفتین ؛ گفتم: نه بابا خودم قبول دارم که اشتباه از من بود ؛ واقعا شما تقصیری نداشتین ؛ اون روزم خیلی محبت کردین ؛دیگه لازم نیست نگران من باشین گفت : غزل خانم من یادم اومد شما رو کجا دیدم ؛پرسیدم : واقعا ؟ کجا ؟ گفت :حالا میگم براتون ؛ ولی من میرم سرکار می تونم شما رو برسونم ؟ گفتم :من میرم دانشگاه ؛ به راه شما می خوره ؟ گفت : آره ؛ آره ؛ مسیر منم همون طرفهاست سوار شین لطفا ؛ نگاهی به اطراف کردم ؛ به نظرم اشکالی نداشت که منو برسونه تازه کنجکاو هم بودم که بدونم ما قبلا کجا همدیگر رو دیدیم ؛ وقتی سوار شدم روی داشبورت ماشین دو تا شاخه گل رز دیدم با خجالت گفت : اینا رو برای معذرت خواهی قبول کنین ؛ گفتم : واقعا می خواستین بیاین خونه ی ما ؟ گفت : البته می خواستم دم در حالتون رو بپرسم ؛ اصلا راستش میگم گفتین فردا میرم دانشگاه اومدم شما رو ببینم و خیالم راحت بشه ؛ همین جا منتظر شدم ؛و راه افتاد ؛ گفتم : ممنون ؛ از اون روز به بعد نتونسته بودم از خونه بیرون بیام ؛ بدنم بسته بود و نمی تونستم راه برم ؛ الانم که سوار ماشین شما شدم علتش همین بود به چشمم نمی دیدم تا ایستگاه اتوبوس برم ؛آهسته گفت ؛ می دونم ؛ ادامه دادم ؛ حالا میگین شما قبلا کجا منو دیده بودین ؟ گفت : واقعا شما یادتون نیومد ؟ اگر درست به خاطر داشته باشم شما هم گفتین قیافه ی من به نظرتون آشناست ؛ یادتون نیست منو کجا دیدین ؟ کاش یادتون نیاد چون برخورد خوبی با هم نداشتیم ؛ یعنی دعوا کردیم ؛ گفتم : آره ؛ حالا یادم اومد شما رو توی داروخونه دیدم دارو های شما رو اشتباهی برداشتم عصبانی شدین و آستین لباسم رو بد جوری کشیدین ؛ و این تصادف دومی بود خدا سومی رو به خیر بگذرونه ؛ گفت : به خدا شرمنده ؛ ولی مامانم حالش خیلی بد بود و توی ماشین منتظر من بودن توی داورخونه خیلی معطل شدم و دلم برای مامانم شور می زد وقتی اومدم دارو ها رو بردارم همون موقع شما برداشتی و رفتی دیگه دست خودم نبود ؛ گفتم : آره می دونم اون موقع همه اونجا کلافه شده بودن ؛منم همون حال رو داشتم ؛ گفت : غزل خانم باور کنین همون موقع پشیمون شدم ؛ خندیدم و گفتم : اینم فهمیدم چون شربت مادرتون رو دادین به من؛ گفت : مامانم همه ی زندگی منه ؛ وقتی مریض میشه من داغون میشم ؛ گفتم, فکر کنم خیلی آدم حساسی هستین چون نسبت به منم که غریبه هستم همین کارو کردین ؛
اون روز من و رامین بدون وقفه تا دم در دانشگاه حرف زدیم؛ پرسید : می تونم گهگاهی تلفن کنم و حالتون رو بپرسم ؟ گفتم : نمی دونم ولی فکر کنم اشکالی نداشته.
ادامه دارد