روزنه
به نام خدایی که قلم به دست اوست
مقدمه ؛
خیلی از آدما یه جایی تو مسیر زندگی، به نقطهای میرسن که دیگه انتخابشون اون جادهی صاف و مستقیم نیست. مسیرشون رو عوض میکنن و وارد یه راه جدید میشن؛ راهی که شاید همون نقطهی عطف زندگیشون باشه و کل سرنوشتشون رو تغییر بده گاهی یک اتفاق ساده، یک تصمیم آنی، یک «بله» یا «نه» کوتاه، سرنوشت انسان را به راهی کاملاً متفاوت میکشونه ..
و زمانی که دیگه نه رویای بزرگی براشون مونده و نه آیندهی دوری که منتظرش باشن ، ذهن با یه سؤال؛ سخت درگیر میشه
چی شد که به اینجا رسیدم؟
اون موقع ناخودآگاه برمیگردیم و دنبال همون نقطهی عطف میگردیم، همون جایی که مسیرمون عوض شد و از خودمون می پرسیم ؛ در اون صورت زندگیم چطور می گذشت ؛
بعضیهامون وقتی به گذشته نگاه میکنیم، با یه لبخند از کنار خاطرهها رد میشیم، چون از انتخابهامون راضی هستم . اما بعضیهامون با یه حسرت از خودمون میپرسیم:
اشتباهم کجا بود ؟
اگه اون روز یه مسیر دیگه رو انتخاب میکردم، الان کجا بودم چه راهی رو اون موقع ندیدم که شاید میتونست امروزم را قشنگ تر کنه؟
عدهای با لبخندی از رضایت به گذشته نگاه میکنند و میگن : «راه درستی را انتخاب کردم.» اما عدهای دیگر با حسرت از خود میپرسند: « در آن نقطهی عطف چه باید میکردم تا به بیراهه کشیده نمیشدم؟»
شاید پاسخ این باشه که انسان در هر مقطع، با دانستهها، احساسات و توان همان روزش تصمیم گرفته ؛ و زندگی، مجموعهای از انتخابها و پیامدهای آنهاست.
قسمت اول
روزنه
و بالاخره اون مراسم خواستگاری کذایی تموم شد ؛ خواهرام از روی ادب اونا رو تا دم در حیاط بدرقه کردن ؛ اونقدر اوضاع بد پیش رفت که خجالت می کشیدم حرفی بزنم ؛ مامان متفکرانه پشت پنجره ایستاده بود و رفتن اونا رو تماشا می کرد؛ اما خدا می دونه توی سرش چی می گذشت ؛ از بس اضطراب داشتم تند و تند زیر دستی ها و استکان ها رو جمع می کردم ؛ در واقع خودمم نفهمیدم چرا اینطوری شد ؛اصلا اونا برای چی اومده بودن و منظورشون چی بود ؟ خب از عشق من و رامین دیگه همه با خبر بودن ؛ هر دوی ما از مدت ها قبل تلاش می کردیم خانواده هامون رو به این ازدواج راضی کنیم ؛ تا بالاخره اون روز رسید که مادرش به مامانم تلفن کرد و وقت خواست ؛ واون روز رامین و مادرش و خاله اش با یک دسته گل که فقط چهار شاخه گل بین مقداری برگ های تزئینی وگلهای سفید و ریز عروس جلوه ای نداشتن اومدن به خواستگاری من ؛ حسابی برای پذیرایی از اونا تدارک دیده بودیم ؛ ولی از همون اولی که وارد شدن معلوم بود که آدم های گرم و گیرایی نیستن یا نمی خواستن که باشن ؛ حتی خود رامین هم یک طور دیگه شده بود ؛ مامان و خواهرام تعارف کردن و نشستن ؛ من فورا چای ریختم و بردم توی اتاق و جلوی یکی یکی خم شدم ؛ در حالیکه هیچ کس حرف نمی زد و فقط بهم نگاه می کردن ؛
رامین نگاهی به من کرد و با اشاره گفت یک کاری بکن ؛ شونه هامو بالا انداختم ؛ خب درست نبود که من سر حرف رو باز کنم ؛ بالاخره مینو خواهر بزرگم سکوت رو شکست و در حالیکه شیرینی تعارف می کرد گفت : خب خیلی خوش اومدین ؛ بفرمایید دهن تون رو شیرین کنین ؛ چای تون سرد نشه ؛ اون دو زن با هم سرشون رو تکون دادن ؛ مینو که انگار چیزی به ذهنش نمی رسید تا یخ اون مجلس رو باز کنه دوباره گفت : خب خیلی خوش اومدین ؛ خب ؛ چه خبر ؛ مادرش گفت : خوش خبری ؛ مینو ادامه داد و پرسید : شما اهل کجایین ؟ مادرش لبخند تمسخر آمیزی زد و گفت : ببخشید مگه قرار بود اهل کجا باشیم ؟ مینو گفت : نه سوءتفاهم نشه مثلا ما تهران زندگی می کنیم و تهران بدنیا اومدیم ولی شیرازی هستم ؛ با لحن سردی جواب داد:خانم مگه فرقی هم می کنه ؟ مینو گفت : البته نه ؛ همینطوری برای اینکه آشنا بشیم پرسیدم ؛
در حالیکه یک ابروشو بالا برده بود گفت : ما هم خراسانی هستیم ولی بزرگ شده ی تهرانیم ؛ مینو که از همه ی ما خوش سر زبون تر بود از رو نرفت و دوباره پرسید : کدوم شهر خراسان ؟ با یکم مکث جواب داد : پدر بزرگ من نیشابوری بودن ؛
مینو گفت : خیلی خوبه من نیشابور رفتم شهر قشنگیه ؛ قدمگاه هم رفتیم خیلی با صفا بود ؛چند تا سنگ فیرزوه هم از اونجا خریدیم هنوزم دارمش ؛ تو رو خدا بفرماییددیگه ؛ گلوتون رو تازه کنین ؛ گفت : نه ممنون قبلا صرف شده ؛ و برگشت و نگاه معنی داری به خواهرش کرد و دوباره سکوت حکمفرما شد ؛ لحظات بدی رو میگذروندم و انگار مامانم هم دلش نمی خواست حرف بزنه ؛ زیر چشمی نگاهی به رامین انداختم که انگار اونم حال منو داشت و خیلی زیاد معذب به نظر می رسید ؛ مهتاب خواهر دیگه ام این بار سکوت رو شکست و گفت : ای بابا تو رو خدا یک چیزی میل کنین ؛ چایی تون سرد شد ؛ رامین استکانش رو برداشت و گفت : بله ممنون و چای رو سر کشید ؛ ولی اون دونفر هیچ عکس العملی از خودشون نشون ندادن ؛ و با این کارشون خیلی خوب نشون می دادن که اصلا سر سازش ندارن و دلشون نمی خواد ارتباطی با ما بر قرار کنن ؛ و مامان هم اینو متوجه شد و گفت : بفرمایید نمک نداره ؛ و این تنها جمله ای بود که مامان به خودش فشار آورد و زد ؛ نمی دونم یک ربع یا یکم بیشتر طول کشید که بی مقدمه از جا بلند شدن ومادرش گفت : خب ببخشید دیگه ؛مزاحم شدیم از آشناییتون خوشحال شدیم ؛ مرحمت شما زیاد ؛
وقتی سه خواهرم در خونه رو پشت سر اونا بستن از تکون داده دست و حالت حرف زدنشون می فهمیدم که اوضاع اصلا خوب نیست ؛
شاید منم جای اونا بودم از این نوع خواستگاری بی ادبانه شاکی می شدم ؛ ولی اون روزا به تنها چیزی که فکر می کردم این بود که با رامین ازدواج کنم ؛ قلب و روحم رو به اون باخته بودم ؛ وقتی اونا وارد اتاق شدن مامان که هنوز پشت پنجره ایستاده بود برگشت و نشست روی مبل ؛ مینو گفت : وای خدا به دور ؛ اینا کی بودن دیگه؟ اصلا فکر نمی کردم رامین همچین مادری داشته باشه ؛ معلوم نبود بی ادبه یا از این کارش منظورخاصی داشت اصلا کسی فهمید اینا برای چی اومده بودن ؟ من که نفهمیدم ؛ خدا بگم چیکارت کنه غزل ؛ تو عاشق این مرد بی عرضه شدی ؟ از ترس مادرش جزئت نکرد یک کلمه حرف بزنه ؛ به خدا نکن تو از پس مادر این بر نمیای ؛ گفتم : من که نمی خوام با مادرش زندگی کنم ؛ مامان یک مرتبه سرم داد زد : خجالت بکش ارزش تو اینه ؟ می خوای خودتو کوچک کنی ؟ هزار تا خواستگار داری خوشگلی تحصیل کرده ای چرا باید منت اینا رو بکشی ؟ چه بخوای چه نخوای باید با مادرش زندگی کنی ؛ من با رامین کار ندارم خوب یا بد ؛ ولی تو رو دست این زن نمیدم ،بمیری هم نمیدم ؛ این مادر نمی زاره تو آب خوش از گلوت پایین بره ؛ تازه مگه ندیدی اصلا نمی خواست تو روبرای پسرش بگیره اومده بود تا کاری کنه خودمون تو رو بهشون ندیم ؛ یعنی اینقدر چشمت کور شده که نفهمیدی ؟ حالا تو بازم اصرار کن ؛ گفتم : آخه شما ها خبر ندارین من می دونستم که مادرش راضی نیست رامین به سختی اونو راضی کرده ؛ خودم می دونم چطوری دلشو به دست بیارم ؛ مامان گفت : دهن منو باز نکن حرف بدی بهت بزنم ؛ داری منو عصبانی می کنی ؛ غزل به خدا تو داری با دست خودت خودتو بدبخت می کنی قید این پسره رو بزن ؛و دیگه نمی خوام حرفشو بزنی ؛ بهت قول میدم خیلی زود فراموشش می کنی ؛ گفتم : شما ها هم که مثل مادر اون رفتار کردین قبولشون نداشتین می خواستین زن بیچاره چیکار کنه روی دست و پای ما بیفته ؟اصلا خود شما از اول سرد برخورد کردین ؛گفت : واقعا انگار تو کور و کر شدی ؛ مثلا مینو که گرم گرفت زنه چیکار کرد ؟ ندیدی چطوری جواب داد ؟ گفتم : شما نمی دونی به خدا رامین خودش خیلی خوبه ما همدیگر رو دوست دارم بهتون قول میدم مادرشو راضی می کنه ؛ مامان با عصبانیت گفت : دیگه ؛ دیگه نمی خوام اسم اون پسر رو از زبونت بشنوم ؛غزل خانم تموم شد و رفت من تو رو با خواری و خفت شوهر نمیدم ؛ آخه شان خانواده ی ما اینه ؟ هر بی سر و پایی بیاد روی فرش خونه ی من بشینه و اینطوری بهمون توهین کنه بره ؟ من پشت دستم رو داغ می کنم و دوباره اونو توی این خونه راه نمیدم ؛ نه رامین نه اون مادرش حق ندارن اسم تو رو بیارن ؟ غزل خانم تموم شد دیگه رامین بی رامین ؛
یکسال قبل
زمستون بود و توی هر خونه ای یکی دونفر آنفلانزا گرفته بودن ؛ گلو درد و سر درد همراه با تب شدید و سرفه های بی امان ؛ این بیماری بشدت واگیر داشت مامان منم این بیماری رو گرفته بود ؛ تلفن کردم به مینو خواهر بزرگم و اونم با شوهرش اومدن و مامان رو بردیم دکتر تب شدیدی داشت و حالش اصلا خوب نبود ؛ نزدیک خونه من از ماشین پیاده شدم که برم داروهاشون رو بگیرم ؛و مینو مامان رو برد خونه ؛ اون روز داروخونه خیلی شلوغ بود ؛کلا آدم کم صبری بودم و مدام سرک می کشیدم و می پرسیدم نوبت من نشد ؟ و به محض اینکه اسم مامان رو شنیدم با عجله رفتم و کیسه ی دارو ها رو برداشتم که برم صندوق حساب کنم ؛ که مرد جوونی آستین لباسم رو کشید و با لحن بدی گفت : چیکار می کنی خانم؛ حواست کجاست ؟ اون دارو ها مال منه ؛ توی کیسه رو نگاه کردم دفتر بیمه ی مامان نبود ؛ با تندی کیسه رو زدم به شکمش و گفتم :چته ؟ بگیر بی تربیت ؛ این چه طرز حرف زدنه ؟چرا لباسم رو می کشی ؟ فرار که نکردم ؛ اصلا داروهای تو رو می خوام چیکار ؟ گفت : خوبه والله طلبکارم که هستی ؛ اگر متوجه نمی شدم چی می شد ؟ گفتم : هیچی دنیا آخر می شد ؛مثلا می خواست چی بشه ؟ اگر نمی دونی بدون داروی سرماخوردگی آدم رو نمی کشه ؛گفت : واقعا که رو داری ؛ و رفت طرف صندوق ؛ از دکتر داروخونه پرسیدم ؛شما منو صدا کردی پس داروهای من کجاست ؟ ؛ گفت : بله خانم خواستم ازتون بپرسم شربت سرفه تموم شده بقیه اش رو بدیم ؟ اونو باید از جای دیگه تهیه کنین ؛ گفتم : باشه بدین ؛ همون موقع یک شیشه شربت یکی گذاشت روی پیشخون و گفت : آقای دکتر ما این شربت رو توی خونه داریم بدین به ایشون ؛نگاه نکردم ولی از صداش فهمیدم که همون آدمیه که چند لحظه پیش با هم دعوا کرده بودیم ؛ اینو گفت و با سرعت از در داروخونه رفت بیرون ؛ و جواب دکتر رو که گفت: آقا پولش.. رو نداد ؛
دکتر خطاب به من گفت : پس این شربت باشه برای شما پولشم که پرداخت شده شما همینطوری ببرین ؛ گفتم : نه آقا دکتر با من حساب کنین ولی هر وقت این آقا دوباره اومد داروخونه بدین به خودش ؛
حدود یکماه بعد یک روز داشتم از دانشگاه بر می گشتم خونه ؛ از ایستگاه اتوبوس تا خونه ی ما راه زیادی نبود ؛ پیاده که شدم اشتباه کردم ونمی دونم چرا بدون ملاحظه از جلوی اتوبوس خواستم از خیابون رد بشم که یک ماشین زد به من و نقش زمین شدم ؛ صورتم محکم با اسفالت خیابون برخورد کرد و درد شدیدی احساس کردم ؛ به سختی نیم خیز شدم ولی نتونستم از جام بلند بشم ؛ در چند لحظه مردم زیادی جمع شدن ؛ و راننده رو گرفته بودن که فرار نکنه ؛طرف راست صورتم با آسفالت برخورد کرده بود ؛ دستم رو گذاشتم جایی که درد می کرد و حس کردم که خیس شده نگاه کردم خونی بود ؛ دوتا خانم سعی می کردن منو بلند کنن و به راننده می گفتن زود باش خودت برسونش بیمارستان منتظر آمبولانس نشیم ؛ گفتم : نمی خواد کیفم کجاست ؟ کتاب هام ؟ دستمال می خوام ؛من خوبم ؛ نمی خوام برم بیمارستان ؛ اون خانم گفت ؛ خودم بهت دستمال میدم تو باید بری بیمارستان اینطوری نمیشه ؛ نترس دخترم شماره ی خونه تون رو هم بده تلفن کنم یکی بیاد پیشت ؛گفتم : مامانم نمی تونه ؛ نمی خوام بهش زنگ بزنین هول می کنه ؛ من خوبم ؛
ولی وقتی خواستم کیفم رو بگیرم دستم بشدت در گرفت و ناله ام به هوا رفت ؛
بالاخره منو سوار اون ماشین کردن و اون خانم هم همراه من اومد ؛از درد زیادی که دستم داشت و نمی تونستم حرکتش بدم حدس می زدم که شکسته باشه ؛ ولی بیشتر نگران صورتم بودم که جای زخمش نمونه ؛ شماره ی خواهرم منیژه رو به اون خانم دادم که می دونستم می تونه بیاد کمکم ؛
توی اورژنس روی یک تخت خوابیده بودم و یک پرستار شن ریزه های کف خیابون رو که چندتایی رفته بود توی صورتم رو بیرون آورد و ضد عفونی کرد و با بند بست و چسب زد ؛ راننده که مرد جوونی بود اومد کنارم و گفت : خانم وقت گرفتم از دستتون عکس بگیرن ؛ الان بهترین ؟ به خدا من سرعتی نداشتم ؛ شما رو ندیدم یک مرتبه پریدن جلوی ماشین ؛ گفتم : می دونم آقا تقصیر خودم بود ؛
پرسید خیلی درد دارین ؟ گفتم : بله خیلی زیاد ؛ گفت : آخ متاسفم ؛ شما توی همون محل زندگی می کنین ؟ گفتم : آره برای چی ؟ گفت به نظرم یک جایی شما رو دیدم ؛ با یکم ناله گفتم : فکر کنم چون انگار منم شما رو قبلا دیدم ؛
گفت : اون خانم که با ما اومده بود رفت ؛ من به شماره ای که دادین تلفن کردم ؛ یک خانمی بود گفت الان میام ؛ فکر کنم توی راه باشن ؛ ولی من هستم هرکاری داشتین بهم بگین ؛
اون مرد همینطور همراه من بود تا از دستم عکس گرفتن و تمام هزینه ها رو پرداخت کرد ؛ دکتر گفت که استخوون ساعد مو برداشته ؛ و یکماهی باید توی آتل گچی بمونه ؛ خوب میشه به شرط اینکه به دستم فشار نیارم ؛
و بالاخره دست راست منو گچ گرفتن و به گردنم بستن و برگردوندن روی تخت اورژنس تا دو تا آمپول بهم بزنن ؛ مرد اومد کنارم و با نگرانی پرسید : درد تون کمتر شد ؟ گفتم : بله یکم بهترم ؛ خدا رو شکر من چپ دستم وگرنه توی این یکماه چیکار می کردم ؛ گفت : واقعا ؟چه جالب منم چپ دستم ؛ ببخشید خودمو معرفی نکردم من رامین هستم ؛ گفتم : غزل ؛ گفت : غزل خانم من پرستارم آدرس بیمارستانی که کار می کنم و بهتون میدم اگر مشکلی داشتین بیان اونجا ؛ گفتم : پرستار ؟ مگه مرد ها هم پرستار میشن ؟ گفت : چرا نمیشن این همه پرستار مرد داریم ؛ همون موقع منیژه سراسیمه اومد ؛ اون همینطوری همیشه هیجان زده بود چه برسه به اینکه یک اتفاقی هم افتاده باشه ؛ پرسید: کدوم نامردی این بلا رو سرت آورده قربونت برم ؟پدرشو در میارم ؛ ببین خواهر منو به چه روزی انداخته ؛ مرتیکه آخه مگه کور بود ؟ حرف بزن ببینم چی شد که تصادف کردی خواهرجونم ؛ گفتم : نه چیزی نیست خوب میشم ؛ گفت : یک مردی تلفن کرد و گفت با ماشینش تصادف کردی ؟ اون کیه ؛ کجاست ؟
ادامه دارد