قسمت سوم
روزنه
رامین لبخندی از روی رضایت زد و گفت : ممنونم غزل خانم ؛ فکر نکنی پر رو شدم ولی من احساس مسئولیت می کنم ؛می تونم فردا هم بیام دنبالتون من که این راه رو میرم شما رو هم می رسونم ؛البته تا وقتی دستتون خوب بشه نباید سوار اتوبوس بشین خطر ناکه ؛
پیاده شدم و در رو بستم و خم شدم از پنجره ی ماشین بهش نگاه کردم و گفتم : اینطوری که نمیشه شما زحمت میفتین ؛ تا دستم خوب بشه با تاکسی میام دانشگاه ؛گفت : ای بابا چه زحمتی الان وظیفه ی منه ؛خونه هامون که نزدیکه راهمون هم یکی؛ چرا تعارف می کنین ؟ گفتم : وظیفه که نیست ؛ولی خب ..نمی دونم چی بگم ؛ شما مطمئنی که می خوای هر روز صبح منو برسونی ؟ گفت : البته باعث افتخار منه ؛ گفتم : باشه منم بدم نمیاد ؛ اینطوری ممکنه گچ دستم به این زودها خوب نشه ها گفته باشم ؛ ؛ و در حالیکه هر دو می خندیدیم رفتم به طرف در دانشگاه و چند قدم که دور شدم برگشتم و دیدم هنوز ایستاده ؛ دستشو بلند کرد به علامت خداحافظی و رفت ؛ اینو حس می کردم که یک کششی بین ما هست که شاید هر دو متوجه ی اون بودیم ؛ قدم هام سبک شده بود و انگار دلم می خواست پرواز کنم ؛ یک مرتبه دوستم شراره رو جلوی روم دیدم که با تعجب پرسید ؟ غزل تو خوبی ؟ این چه وضعیه ؟ چرا دستت شکسته ؟صورتت چی شده ؟ برای چی داری با خودت می خندی ؟ گفتم ؛ نه بابا نمی خندم ؛ گفت: نمی خندی ؟ نیشت تا بنا گوش بازه ؛ به خدا شکل خُل ها شده بودی ؛ صدات کردم نفهمیدی ؛ گفتم : آره داشتم به یک چیزی فکر می کردم ؛ این چند روزه که من نیومدم چه خبر بود برام تعریف کن ؛ گفت نه تو تعریف کن به چی می خندیدی ؟ گفتم : وای شراره با یکی تصادف کردم که خیلی پسر خوبیه ؛ خوش قیافه اس ؛ قد بلند خوش هیکله ؛مثل ورزشکارا می مونه ؛ نگاه قشنگی داره که آدم بی اختیار بهش اعتماد می کنه ؛ نمی دونم چرا افتاده دنبالم ؛ میگه احساس مسئولیت می کنم ولی فکر کنم از من خوشش اومده ؛ گفت : به خدا مردم شانس دارن تصادف هم که می کنن با یک آدم درست و حسابی می کنن حالا اگر من باشم با یک پیر مرد بد ترکیب وبد عنق یا یک گاری تصادف می کنم و الاغ اون گاری از من خوشش میاد ؛ خوش بحالت دختر ؛ منم حاضر بودم هر دو دستم بشکنه ولی با یک همچین پسری تصادف کنم ؛
و اون روز کلی با هم شوخی های دخترونه کردیم و این باعث شد که توجه من به رامین بیشتر جلب بشه ؛
روز بعد هوا بارونی بود ؛ بارونی که ازنیمه های شب قبل شروع شده بود ونم نم میومد هنوز ادامه داشت ؛ متوجه بودم که اون روز برای رفتن به دانشگاه ذوق و شوق بیشتری دارم و واقعا دلم می خواست اونو ببینم ؛از توی ایوون چترم رو باز کردم ولی تا وارد کوچه شدم دیدم همون جلوی در ایستاده ؛ با عجله در رو بستم ودکمه ی بسته شدن چتر رو زدم و سوار شدم و گفتم :شما چرا اومدی اینجا ؟ این کارو نکنین تو رو خدا ؛تا سر کوچه که می تونم بیام ؛ گفت : سلام صبح شما هم بخیر ؛ گفتم : آخ ببخشید ولی شما رو که دیدم تا در خونه اومدین ترسیدم ؛ به هر حال ممکنه همسایه ها حرف در بیارن ؛ گفت : امروز رو نمی تونستم بزارم تا سر کوچه بیاین ممکن بود گچ دستتون خیس بشه ؛ گفتم : میشه اینقدر به من توجه نکنین ؟ آخه معنی نداره ؛ خواهش می کنم فقط همین امروز باشه دیگه از فردا نیاین دنبالم من خودم یک فکری می کنم ؛ تازه شوهر منیژه هم هست دیشب خودش گفت که تا وقتی دستم خوب بشه منو ببره و بیاره ؛
یکم سکوت کرد و گفت :چه خواهر مهربونی دارین مینژه خانم رو میگم ؛ وقتی شماره ی خونه ی شما رو خواستم فورا داد ؛ اصلا بهم شبیه نیستین ؛ گفتم : منیژه شکل بابامه و من شکل مامانم ؛ البته من اصلا بابام رو یادم نیست و فقط عکس هاشو دیدم ؛ آخه وقتی پنج سالم بود با یک تصادف فوت کرد ؛گفت : ای وای متاسفم همین یک خواهر رو دارین ؟ گفتم : نه بابا ما چهار تا خوهریم ؛ من از همه کوچکترم ؛ تازه از بچه های خواهرم مینو هم کوچک ترم ؛ اون داماد و یک نوه داره ؛ و با پسر مهتاب مون همسن هستم ؛ گفت : خوش بحالت من خواهر ندارم ؛ دوتا برادر دارم که از خودم کوچکترن ؛هر دو دبیرستانی هستن ؛ درست بر عکس تو ؛ گفتم :منم یک برادر دارم ؛ از یک دانشگاه توی هلند پذیرش گرفت و رفت درس بخونه و برگرده اونجا با یک دختر هلندی ازدواج کرد و الانم رفته امریکا زندگی می کنه ؛ البته دوسال یکبار با خانمش میاد ایران و اونو می ببینم ؛ اگر ایران بود می تونست جای بابا رو برامون بگیره ولی نموند ؛ گفت : بابای من هست ولی انگار نیست همه کاره خونه ی ما مادرمه ؛ خیلی برامون زحمت کشیده ؛ پرسیدم انگار نیست یعنی چی ؟ گفت : نیست دیگه ؛ کلا همه چیز رو واگذار کرده به مامانم و خودشو با بیست سال بازنشسته کرده ؛ تا نزدیک ظهر خوابه بعدام یا روزنامه می خونه یا ایراد می گیره از ساعتی که برنامه ها تلویزیون شروع میشه تماشا می کنم تا آخر شب ؛ باورت میشه حتی برنامه ی کودک هم با دقت نگاه می کنه ؛ همیشه هم سه قورت و نیم بالا داره ؛ همه ی آدما ایراد دارن جز اون خودشو عقل کل می دونه ؛در مورد همه چیز نظر میده و نظر هیچکس رو قبول نداره ؛ گفتم : پس اینطور که متوجه شدم رابطه ی تو با پدرت خوب نیست ؛ گفت: کاری به کار هم نداریم ؛ یعنی من بهش میدون نمیدم وگرنه بدش نمیاد سر بسر منم بزاره ؛ عوضش من با مامان خیلی صمیمی هستم ؛ اون خیلی به خاطر ما فداکاری کرده ؛ اصلا تحمل بابام خودش یک فداکاری بزرگه ؛ تازه همیشه سعی می کنه بابا رو در نظر ما خوب جلوه بده و کاراشو توجیه می کنه تو چی رابطه ات با مامانت خوبه ؟ گفتم : آره خیلی ؛ اون شخصیت خاصی داره ؛ اصلا اجازه نمیده که کسی باهاش بد باشه ؛ یک اخمش برای منو و خواهرام کافیه که حساب کار خودمون رو بکنیم ؛ اولا نباید چیزی رو ازش پنهون کنیم ؛ یک طوری خواهرامو عادت داده که انگار جز راه خونه ی ما جایی رو بلد نیستن ؛ اگر کاری نداشته باشن بهترین سرگرمشون اینه که بیان دور هم باشیم ؛ حالا فکر کن مثلا دو روز نتونن بیان مامان اخم می کنه و بدتر از اون اینکه که حرف نمی زنه و نمیگه از چی ناراحته ؛
تا جلوی در دانشگاه ما کلی از زندگی هم با خبر شدیم ؛ یک طورایی دلمون می خواست همه چیز رو در مورد هم بدونیم و من احساس می کردم دارم بهش علاقمند میشم ؛ و اینم متوجه بودم که این احساس یک طرفه نیست ؛
اون روز وقتی رسیدم خونه مهتاب و دخترش سوگل خونه ی ما بودن ؛ مامان خورش قیمه درست کرده بود و چهار تایی سر میز نشسته بودیم و غذا می خوردیم که مهتاب گفت : خب تو با این دستت و صورتت چرا میری دانشگاه ؟ صبر می کردی یکم بهتر بشه ؛ اینطوری که خیلی سخته ؛ گفتم : آره ولی من یک چیزی باید بهتون بگم ؛ همون ..یعنی اون کسی که باهاش تصادف کردم صبح ها میاد دنبالم و منو می رسونه میگه احساس مسئولیت می کنم ؛ مامان حالت تعجب به خودش گرفت و گفت : وا یعنی چی منو می رسونه ؟: یعنی این دو روز رو با اون رفتی ؟چرا به من نگفتی ؟ گفتم : آره مامان ؛ یادم رفت به شما بگم آخه چیز مهمی نبود ؛ نگران نباشین آدم خوبیه ؛ تازه امروزم ازش خواستم دیگه نیاد؛ حالا نمی دونم به حرفم گوش کنه یا نه میگه تا دستت خوب نشده وظیفه ی منه ؛ مامان گفت : نه کار درستی نیست نمیشه به مردم اعتماد کرد ؛ محبت می کنن و محبت می کنن بعد یک مرتبه یک چیزی ازت می خوان که نمی تونی بگی نه ؛ اینه که بهتره دیگه سوار ماشینش نشی ؛ یاد بگیر هیچوقت خودتو مدیون کسی نکنی ؛ اونم یک غریبه که نمی شناسی ؛ گفتم : چشم مامان حواسم هست ؛ سوگل گفت : مامانی چه اشکالی داره خاله رو برسونه ؟ اون بوده که زده دستشو شکسته باید این کارو بکنه ؛ مهتاب گفت : به نظرم اگر دیدی بازم اومد و اصرار داشت تو رو برسونه ؛یکبار بیارش مامان اونو ببینه با عقلی که مامان داره می فهمه آدم بدیه یا خوب ؛ اونوقت توام با این دست شکسته سوار اتوبوس نمیشی ؛ مامان گفت : بی جا می کنه اصرار کنه ؛ اصلا معنی نداره ؛ نه دیگه حق نداری با اون بری ؛حالا چرا با اتوبوس تاکسی سوار شو ؛
بعد از ناهار وقتی مامان خوابید مهتاب اومد توی اتاق منو و کنارم نشست و پرسید چیکار می کنی ؟ گفتم : درس می خونم امتحان دارم ؛ گفت : گوش کن ببین چی میگم ؛ هنوز به مامان حرفی نزدم خواستم اول نظر خودتو بدونم ؛ حمید یک همکاری داره مهندس ساختمونه ؛ اینطور که حمید میگه خیلی کارش درسته ؛ از حمید پرسیده دختر خوب سراغ داری ؟ گفتم وایسا خواهر ادامه نده من اینطوری نمی خوام شوهر کنم ؛ یعنی چی دختر خوب سراغ داری ؟حتما من براش در نظر گرفته ؛ ول کن مهتاب این کارا چیه ؟ گفت : دیوونه نشو میگم خیلی مرد خوبیه وضع مالیش هم عالیه ضرر که نداره یکبار اونو ببینی؛ میان خواستگاری خواستی جواب بده نخواستی میگی نه ؛ مامان رو که می شناسی به زور تو رو شوهر نمیده ؛ گفتم : ببین مهتاب راستش بهت میگم من از رامین خوشم اومده بزار ببینم چی میشه ؛ الان لطفا حرفشو نزن ؛ خواستگار نمی خوام ؛ بعدم من با این صورت و دست شکسته که نمی تونم خواستگار قبول کنم ؛ گفت : باشه همینوبهش میگیم دست تو رو بهانه می کنیم یکم میندازیم عقب موافقی ؟برای اینکه موقتا حرف رو تموم کنم گفتم : باشه تا ببینیم چی میشه ؛
اون بارون بند نیومد تا نزدیک های صبح تبدیل به برف شد ؛ وقتی آماده شدم که از خونه برم بیرون از پنجره نگاه کردم ؛ برف میومد ولی روی زمین چیزی نبود ؛ مامان کمک کرد تا یک دستم رو کردم توی کتم و طرف راستش انداخت روی شونه ام وکلاه بافتی که خودش برام بافته بود سرم کرد و گفت : کاش امروز نمی رفتی ؛ گفتم : نمیشه مامان امتحان دارم اگر نرم از این درس میفتم ؛ وقتی وارد ایوون شدم متوجه لیزی زمین نشدم و به محض اینکه خواستم پا بزارم روی اولین پله سر خوردم و با وضع بدی با پله ها برخورد کردم و با سر و روی همون دست گچ گرفته ام نقش زمین شدم ؛ درد توی دلم پیچید و با صدای بلند ناله کردم آخ خدا مُردم ؛ مامان ؟ مامان ؟
وقتی هراسون خودشو به من رسوند حس می کردم نفسم بالا نمیاد و فقط با صدای بلند می گفتم آخ ؛ آخ ؛ مامان خواست بلندم کنه ولی نمی تونست ؛و در حالیکه خودشو باخته بود زیر بفل منو گرفته بود و می گفت : خودتو نباز ؛ به من تکیه کن ببرمت بالا بگم رحمانی بیاد برسونمت دکتر ؛ همون موقع صدای زنگ در اومد مامان گفت : خدا رو شکر انگار یکی اومد به دادم برسه ؛ منو ول کرد و دوید در خونه رو باز کرد ؛ من دیگه چیزی نمی فهمیدم جز درد زیادی که داشتم ؛ مامان فقط شنیدم که مامان گفت : وایسا آقا من برم چادر سرم کنم ؛ با عجله رفت بالا ؛ ولی همون موقع من رامین رو بالای سرم دیدم که گفت : چیزی نیست الان می برمت دکتر ؛ انگار تو متخصصی به خودت صدمه بزنی ؛
ادامه دارد