مواقعی که آقاجون نبود همه راحت بودیم با اینکه دوستش داشتیم ولی یک وقت ها آدابی که باید به خواست اون رعایت می کردیم اذیتمون می کرد ؛
مثلا تند راه نریم ؛ صدامون بلند نباشه ؛ موقع غذا خوردن ظرف ها بهم نخورن و دهنمون صدا نده ؛
وقتی چای خوردنشون باید خانم جان کنار سماور می نشست و توی یک استکان کمر باریک یک جای دم کشیده و خوشرنگ میریخت و صبر می کرد آقاجون اونو بخوره و یک سیگار بکشه و بعد دومی رو طوری میریخت که تا سیگارشون رو خاموش می کردن چای نه داغ باشه و نه سرد؛
در غیر این صورت با اخم و اوقات تلخی اون روبرو می شدیم ؛ و تمام کاراشون رو همینطور با لفت و لعاب انجام می دادن ؛
غروب اون روز خانم جان منتظر بود که برگرده یک طوری آقاجون رو دوست داشت که همه ی اوامر اونو اطاعت می کرد ؛از سر ترس نبود اون واقعا یک زن عاشق بود ؛ از توی سالن دیدم نشسته لب پله و چشمش رو به در حیاط دوخته ؛ رفتم کنارش نشستم و با خنده گفتم : چی شده خانم جان عشق تون دیر کرده ؟
گفت :وا ؟ چه حرفا می زنی ؛ نه دارم خستگی در می کنم ؛ ولی نگرانم ؛ شازده گذاشت و رفت و میوه های باغ خراب میشه باید هر چی زودتر اونا رو بچینیم وگرنه حروم میشه ؛
به حالت قلقلک پهلوشو لمس کردم و گفتم : ای خانم جان دروغگو راست بگین دلتون به همین زودی تنگ شده ؟ میاد بابا جای دوری نمیره ؛ سکه ی شاه ولایت هر جا رود پس آید ؛
با لبخندی گفت : نکن دختر راحتم بزار ؛ ماهور پر رو شدی ها
گفتم : خانم جان اعتراف کنین که عاشقین باغ و این حرفا بهانه اس ؛
آهی کشید و گفت : دیدی ؟ اصلا منو آدم حساب نمی کنه یک کلام با من حرف نزد و نگفت می خواد چیکار کنه شاید منم نظری داشتم ؛ همیشه این کارو با من کرده ؛
گفتم : خب شما که اخلاقشو می دونین با هیچ کس حرف نمی زنه ؛
گفت : می دونم ولی اگر دوستم داشت حرف می زد ؛ خودم می دونم که از همون اول منو نمی خواست فقط برای اینکه سر و سامون بگیره منو گرفت
خندیدم و گفتم : تو رو خدا ؛زود به فکر نیفتادین ؟ پنج تا بچه درست کردین که ببینین باهاش توافق اخلاقی دارین یا نه ؟ خانم جان ول کنین این حرفا رو مهم اینه که شوهر خوبی برای شما بوده ؛
گفت : من خوب بودم که باهاش ساختم ؛ هیچوقت بر خلاف میلش کاری نکردم وگرنه تا حالا صد باره ولم کرده بود ؛تو می دونی تا حالا یک کلام محبت آمیز بهم نگفته ؛ اونوقت بعد از این همه سال می شینه برای اون دختره شعر میگه ؛
گفتم : شما از کجا می دونی شاید اون شعر ها رو برای شما گفته باشه مگه خوندین ؟ گفت : سواد ندارم خر که نیستم ؛ امروز یکبار دیگه دلمو شکست ؛ وقتی ناشتایی خورد و بدون اینکه من خبر داشته باشم راه افتاد بره دنبال زمین ؛حتی درست با من خداحافظی نکرد
گفتم :الهی قربون اون دلتون برم خب اگر این رفتار رو فقط با شما می کرد حق داشتین ولی اون با همه همینطوره پس بچه هاشو هم دوست نداره ؟ آقاجون تا حالا از گل بالاتر بهتون گفته ؟ نه دیگه بی انصاف نباشین ؛ همچین میگین اون دختره که آدم فکر می کنه همسایه ی ماست ؛
خانم جان اون دختر سی و نه سال پیش مرده ؛ شما دارین به کی حسودی می کنین ؟ اشک به چشمش اومد و گفت : نمرده ؛ شازده هنوزم بعضی وقتا توی خواب اسمشو صدا می کنه و من می فهمم که داره خوابشو می ببینه ؛ پس زنده اس و هیچوقت از زندگی من بیرون نمیره ؛
راست بگم اصلا احساس خانم جان رو نفهمیدم و درکش نکردم به نظرم مسخره میومد که بعد از این همه سال توی این سن با داشتن عروس و داماد و نوه اینطور به عشق اول شوهرش حسادت کنه و آزار ببینه ؛
چهار روز ما از آقاجون خبر نداشتیم تا بعد از ظهر پنجشنبه در حیاط باز شد و دختر ماهان و پسر ماهرخ با خوشحالی دویدن توی خونه و فریاد زدن خانم جان ما اومدیم ؛ و این لحظات شیرینی بود که ما توی زندگیمون هر هفته تابستون ها تجربه می کردیم ؛ حال و هوایی که وصف شدنی نیست همه با خوشحالی و دلتنگی همدیگر رو در آغوش می گرفتیم و با هم حرف می زدیم طوری که صدا به صدا نمی رسید و این تنها موقعی بود که آقاجون اصلا اعتراضی نداشت ؛
ماهان برادر بزرگم بود و ماهرخ دومی فرزند خانواده با سه سال اختلاف و ماکان دو سال بعد و ماهرو دو سال بعدش ولی من هفت سال از ماهرو کوچکتر بودم ؛ خیلی زیاد بهم وابسته بودیم چون سالها به اجبار درس خوندن توی تهران از هم مراقبت می کردیم ؛ ماهان یک دختر داشت و ماهرخ یک پسر و ماهرو یک پسر یکساله و همسر ماکان هم حامله بود ؛
و چقدر آقاجون از اینکه داره خانواده اش بزرگ میشه رضایت داشت ؛ ننه موسی فورا سماور رو آورد توی ایوون بچه ها کمک کردن گلیم پهن کردیم و برای آقاجون پشتی گذاشتیم و منم همینطور که بچه ها از سر و کله ام بالا میرفتن حیاط رو آبپاشی کردم و خانم جان هم تند و تند چراغ های گرد سوز و فانوس ها رو روشن کرد و چند تا شو به میخ های ستون آویزان کرد و گردسوز ها رو دور ایوون گذاشت ؛
تا ساعتی از شب گذشته دور هم نشستم و خوش گذروندیم ؛ و در ما بین حرفا متوجه شدم که همون طور که عمه گفته بود اونا نتونسته بودن محل دقیق زمین و ارزش اونو پیدا کنن ؛ ماهان نظرش این بود که صبر کنیم و فعلا کاری به اون زمین نداشته باشیم تا قطعه بندی بشه ؛
ولی ماکان می گفت : نه ممکنه توی این مدت عمه و عموها سند سازی کنن و دستمون به جایی بند نشه بهتره قیمت بالا بدیم و خودمون رو خلاص کنیم ؛
آقاجون می گفت اگر همچین زمینی باشه هنوز قطعه بندی نشده سراغ اردلان میرزا هم که رفتم همینو گفت منم فکر می کنم پول رو بگیرم به زخم زندگیمون بزنیم بهتره ؛ یا واقعا اون زمین مشکل داره ؛ یا می خوان از چنگ ما در بیارن به هر حال به نظرم ما سی ؛چهل تومن بگیریم و باهاشون صلح کنیم به نفع ما میشه چون به درد سرش نمی ارزه
خانم جان گفت : اینم پول کمی نیست شما هم بی خودی با خواهر و برادرتون در گیر نمیشین ؛
بحث در مورد زمین حوصله ی منو سر می برد رفتم بالا و رختخوابم رو پهن کردم و دراز کشیدم ؛ ولی از کرم های شب تاب خبری نبود ؛ خب تمام اون روز رو هم با دخترای ده توی باغ ها پرسه زده بودم برای همین خیلی زود خوابم برد ؛
روز بعد کارمون معلوم بود خانم جان توی یک دیزی سنگی بزرگ آبگوشت بار گذاشت و بعد از ناشتایی همه با هم رفتیم باغ برای میوه چیدن که اون روز باید تمومش می کردیم ؛
آقاجون طبق معمول روی گلیم نشسته بود و تکیه داده بود به یک درخت و خانم جان مرتب ازشون پذیرایی می کرد و اونم همینطور که پشت سر هم سیگار می کشید به کار ما نظارت می کرد ؛
بساط چای آتشی جور بود و هر کس می خواست برای خودش میریخت بچه ها تاب می خوردن و صدای خنده و شوخی های ما در حالیکه آلبالو ها رو با دقت می چیدیم در فضای باغ می پیچید ؛
آلبالوهای درشت و آبداری که از برگ درخت ها بیشتر بودن ؛ ما سه خواهر و دو عروس و دو تا داماد با ننه موسی اونا رو می چیدیم و مراد و ماهان و ماکان جعبه ها رو مرتب می کردن و می بردن جلوی در باغ روی هم می ذاشتن ؛
نزدیک ظهر بود که خانم جان به ننه موسی گفت : برو خونه و سیب زمینی های آبگوشت رو بریز و بیا ؛
گفتم : من میرم خانم جان کار دارم ؛ بلوزم کثیف شده باید عوض کنم گفت :باشه برو ؛ راستی ماهور ؟ سیب زمینی ها پوست کنده اس گذاشتم توی یک کاسه ی آب کنار اجاق بنداز توش و آبشو اندازه کن ؛
راستش خسته شده بودم و اینطوری می خواستم یکساعتی از زیر کار در برم ؛ در خونه رو که باز کردم شوکه شدم و برای لحظاتی زبونم بند اومد ؛ مهرداد روی پله های ایوون نشسته بود ؛ منو که دید خیره بهش نگاه می کنم بلند شد و گفت : سلام دختر دایی مگه جن دیدی ؟ چرا هیچ کس خونه نیست ؟ شما ها کجایین ؟
رفتم جلو و گفتم : تو اینجا چیکار می کنی ؟ از سر و وضعم معلوم نیست ؟ همه توی باغ هستیم ؛ ماهان و ماکان هم هستن ؛
گفت :ای چه خوب خیلی دلم براشون تنگ شده ؛ نیم ساعت بیشتره اینجا نشستم با دایی کار دارم اونم توی باغه ؟
گفتم : آره ؛ از این در رفتی بیرون سمت چپ صد قدم جلوتر در چوبی کوتاهی هست برو همون جاست ؛
گفت : چرا خودت منو نمی بری ؟
گفتم : یکم کار دارم تو برو منم میام ؛ حتما در مورد زمین اومدی با آقاجونم حرف بزنی عمه ایران تو رو فرستاده ؛
گفت : نه اون خبر نداره من اومدم اینجا ؛ولی باید با دایی حرف می زدم ؛
گفتم : برو دیگه چرا وایسادی ؟ اینو گفتم و رفتم به طرف ساختمون ؛
بلند گفت : اشکالی نداره صبر کنم با هم بریم ؟
سر پله ها ایستادم و گفتم : خب چرا نمیری ؟ اینقدر راهی نیست ؛ اومد به طرفم و گفت : نه ترجیح میدم با هم بریم اینجا ها رو بلد نیستم ؛
گفتم : وای وای گم نشی یک وقت ؛ بهت میگم راهی نیست ؛ برو چیزی نمیشه ؛
اخمشو در هم کشید و بهم نگاه کرد ؛
گفتم : ای بابا خیلی خب اینطوری به من نگاه نکن ؛ من باید سیب زمینی آبگوشت رو بزیرم و بالا هم کار دارم می تونی توی سالن منتظرم باشی ؛
گفت : آبگوشت دارین ؟ وای خیلی هوس کرده بودم ؛
رفتم توی مطبخ از همون جا که ایستاده بود بلند پرسید : ماهور ؟ درست تموم شده ؟ گفتم : آره امسال میرم دانشگاه ؛ پرسید اشکال نداره بیام تو ی آشپزخونه ؟
گفتم : چرا اشکال داره ؛ همون جا وایسا الان خودم میام ؛البته که یکم دستپاچه بودم ولی طوری رفتار می کردم که اون متوجه نشه ؛ در واقع اصلا فکرشم نمی کردم که پسر عمه ایران این همه خودمونی و راحت باشه ؛
دیگه صداشو نمی اومدم ؛
در قابلمه رو گذاشتم و از آشپزخونه که اومدم بیرون دیدم نیست ؛ فکر کردم رفته ؛ شونه هامو بالا انداختم و از پله ها رفتم بالا تا بلوزم رو عوض کنم که آلبالویی شده بود ؛ دوباره جا خوردم دستشو به نرده های چوبی جلوی ایوون گرفته بود و داد زدم تو اینجا چیکار می کنی ؟ همینطور که پشتش به من بود گفت : عجب جای قشنگی دارین ؛ اینجا واقعا مثل بهشت زیباست
گفتم : تو عجب رویی داری به اجازه کی اومدی بالا ؛ زود باش راه بیفت بریم ؛ و دوباره از پله ها پایین اومدم راستش از این حرکت اون ترسیدم جون توی خونه کسی نبود ؛
دنبالم اومد و گفت : تو ناراحت شدی ؟ اخه برای چی ؟ یواش برو من عجله ندارم ؛ با تندی گفتم : ولی من عجله دارم تو حق نداشتی بدون اجازه بری بالا شاید ما یک چیزی داشتیم که نمی خواستیم کسی ببینه
گفت : معذرت می خوام ولی فکر کردم شما دهاتی ها از این حرفا ندارین
گفتم : چی ؟ ما دهاتی ها ؟ اونوقت تو بچه ی ناف پاریس هستی ؟ خوبه که خودت دختر دایی صدام می کنی
گفت : ای بابا ماهور سخت نگیر منظورم این نبود ؛ شما ها در خونه تون بازه پس نباید از این چیزا ناراحت بشین
گفتم در خونه مون بازه چون آدم پر رو این دور اطراف نیست که به خودش اجازه بده بره توی خونه و همه جا رو بگرده ؛
به در باغ رسیدیم وگفت : باور کن منظور بدی نداشتم ؛
گفتم : باور نمی کنم که بدون منظور اومده باشی اینجا ؛ و با حرص وارد باغ شدم ؛ ماهان جلوی در بود تا چشمش به مهرداد افتاد با خوشحال گفت : به به ببین کی اومده ؛ چه عجب ما تورو دیدیم آقا مهرداد کجایی داداش ؟
و همینطور که باهم روبوسی می کردن رفتم سراغ دخترا ؛
ماهرو بازوی من گرفت و پرسید ؛ این دیگه از کجا پیداش شد ؟
گفتم : نمی دونم ؛ حتما بوی پول به مشامش خورده ؛ وقتی رفتم خونه توی حیاط نشسته بود ؛
گفت : کثافت عوضی ؛ اینقدر ازش بدم میاد ؛ بهش رو ندادی که ؛ هیچ فهمیدی یکم شیرین می زنه ؟
گفتم: وا چه رویی خواهر ؟برای چی باید بهش رو بدم ؟
گفت : معلوم برای چی اومده ؛حالا می خواد چطوری آقاجون رو راضی کنه خدا می دونه ؛ من اینا رو می شناسم عین عمه ایران ملک فرصت طلبه ؛ جز سود خودشون به هیچی توی این دنیا اهمیت نمیدن ؛ حتما عمه و عمو جهانگیر اونو فرستادن ؛ حالا ببین کی گفتم یک ریگی توی کفش اینا هست ؛
گفتم : چرا بهش گفتی کثافت ؟ مگه چیکار کرده ؟
گفت : یک مدت افتاده بود دنبال من فکر می کرد بهش رو میدم
گفتم : نه بابا چی میگی ؟ کی ؟ چرا ما خبر نداریم ؟ تو که شوهر داری ؛
گفت : حالا نه ؛ یک مدت شاه بابا مریض بود یادته ؛ آقاجون منو برد که مراقب شاه بابا باشم اینم هر روز اونجا بود و واسه ی من چشم و ابرو میومد
گفتم : یعنی چی اون موقع که این سن و سالی نداشت ؛ توام بچه بودی
گفت : آره من و مهرداد همسن و سالیم یکسال از من بزرگتره ؛ اون موقع شانزده سالم بود
خندیدم و گفتم : وای ترسیدم من فکر کردم تازگی این کارو کرده خب بچه بودین دیگه ؛
همینطور که داشتم آلبالو می چیدم به ماهرو فکر می کردم ؛ مثل اینکه اون زمان دلش برای مهرداد رفته بوده و فکر می کرده میاد دنبالش ؛ ماهرو دختر عاشق پیشه ای بود خیلی زود عاشق یک پسر در راه دبیرستان شد و با کلی ماجرا و مخالفت های ماهان و ماکان بالاخره با همون ازدواج کرد ؛ دو سال توی عقد و دوسالی هم بود که ازدواج کرده بود ؛ وضع مالی خوبی نداشتن ؛ هر دوشون معلم ابتدایی شده بودن ؛ ولی با عشق زندگی می کردن ؛
مهرداد اون روز خودشو قاطی خانواده ی ما کرد دور هم ناهار خوردیم و اونم بی ریا به چیدن میوه ها کمک کرد ؛ اما حرف ماهرو برای من بی اثر نبود خودمو کنار کشیده بودم و سرمو به کار گرم می کردم ؛
حتی بعد از ظهر برای یکی دو ساعت به هوای خوابوندن بچه ی ماهرو رفتم خونه و استراحت کردم ؛
وقتی برگشتم تقریبا کار میوه چینی تموم شده بود ؛ و مردها داشتن والیبال بازی می کردن ؛ مهرداد تا آخر شب خونه ی ما موند و من به هوای سردرد رفتم بالا و دیگه پایین نیومدم ؛ حدود ساعت دوازده بود که شنیدم دارن خداحافظی می کنن ولی خودمو زدم به خواب ؛
اینطور که روز بعد از خانم جان شنیدم می گفت مهرداد اومده بود که بگه واقعا زمین هنوز قطعه بندی نشده و جزو مراتع به حساب میاد ولی عمو جهانگیر می دونه که همین روزا این کار انجام میشه و قیمتش سرسام آورد میره بالا ؛
ادامه دارد