لوگوی ناهید
لوگوی ناهید
خانهمحتواکتاب‌فروشیخرید اشتراکوبلاگتماس با ما
ورود/ ثبت نام
لوگوی ناهیدخانهمحتواکتاب‌فروشیخرید اشتراکوبلاگتماس با ما
ورود

پلتفرم فرهنگی ناهید

ناهید
ناهید

مـــرجـــــع تخـصــصـی فرهــنــگی هــنــری بـــرای داسـتـان و کـتـاب‌هــای صــوتــی

ناهید اپ بستری نوین برای انتشار، خرید و شنیدن آثار ادبی و صوتی از نویسندگان، شاعران و خالقان مستقل است.

دسترسی سریع

  • داستان‌ها
  • کتاب‌های صوتی
  • شعر ها
  • درباره ما
  • قوانین و مقررات
  • حریم خصوصی
  • حذف حساب کاربری

تماس با ما

آدرس: مشهد , بلوار احمدآباد , عارف 8 , پلاک 33 واحد 1
051-38425404

تمام حقوق محقوظ و متعلق به شرکت لکسا پلاس می باشد

ماهور
ماهور برای مشاهده جزئیات کامل داستان کلیک کنید
calendar

تاریخ انتشار: ۱۴۰۴/۹/۱۱

تمام شده

66

قسمت

۱۳٬۸۱۵ بازدید

اجتماعی

قدیمی

عاشقانه

ناهید گلکار

ناهید گلکار

مشاهده پروفایل

قسمت 2

...

بازدید

۰

دیدگاه

۰

پسند

آقاجون سال 1296بدنیا اومده بود فرزند سوم شازده اسدالله میرزا از نواده گان قاجار بود که همه ایشون رو شاه بابا صدا می کردن؛ زندگی اشرافی داشتن و مالک چند روستا در اطراف تهران ؛ و یک ردیف دکان توی بازار و خونه ها و مستقلات زیادی که درآمد ماهیانه ی سرشاری برای کل خانواده داشت ؛ برای همین آقاجون توی بهترین مدارس تهران درس خوند و به زودی همه متوجه ی هوش سرشار و حافظه ی بی نظیر جمشید پسر دوم شاه بابا شدن ؛ و همون جا انگلیسی و فرانسه یاد گرفت ؛ و دانشگاه رو در رشته ی زبان و ادبیات فارسی گذروند ؛ پسری که شاه بابا بهش افتخار می کرد و براش امید های زیادی داشت به یکباره زندگیش دستخوش حوادثی شد که همه رو ناامید کرد ؛ طوری که مدت ها باهاش قهر بودن و اسمی ازش نمیاوردن ؛آقاجون سال آخر دانشگاه عاشق دختری به نام آذر که از یک خانواده سرشناس و متمول بود شد ؛ عشقی لیلی و مجنون وار ؛ در حالیکه به نظر می رسه هیچ مانعی بین اونا نیست آذر سرطان خون می گیره و ظرف سه ماه از دنیا میره و مرگ اون برای آقاجون من به معنی تمام شدن دنیا بود ؛ طوری که به فکر خودکشی میفته و نجاتش میدن ؛ نه به حرف کسی گوش می داده و نه با کسی حرف می زده و یکسال غمگین و افسرده وگوشه نشین توی یک اتاق خودشو حبس می کنه شنیده بودم که در اون زمان شب ها صدای گریه و ناله هاش مادر بزرگم رو از خواب بیدار می کرده ؛ تنها کسی که پا به پای اون غصه خورده بود و باهاش همدردی می کرد. در اون زمان تنها وقتش رو به خوندن کتاب و حفظ شدن اشعار مولانا و حافظ میگذروند و یک دفتر کوچک از اون زمان به جا مونده که اشعاری در وصف حال خودش و مرگ آذر سرورده ؛ هنوز سرپا نشده بود که با مرگ ناگهانی مادر بزرگ ضربه ی دیگه ای به روح و روانش وارد میشه و برای فراموش کردن غصه هاش رو میاره به الکل و الواتی کردن و با بی تفاوتی و نا امیدی به زندگی ادامه میده ؛ تا اینکه با عده ای از دوستانش به این روستا میان برای تفریح و مهمون خونه ی کدخدا پدر خانم جان میشن ؛ و اونجا بود که مادرم رو می ببینه و تصمیم می گیره همون جا موندگار بشه و دیگه به هیاهوی شهر برنگرده ؛ و اینطوری بدون اجازه شاه بابا و یا حضور خانواده اش با خانم جان ازدواج می کنه و شاه بابا وقتی شنید که یک دختر از روستا گرفته اونم بدون اجازه ایشون و حضورشون سخت آقاجون رو مورد غضب قرار میده و بهش میگه تو دیگه فرزند من نیستی واز خونه بیرونش می کنه ؛ و اینطوری چندین سال آقاجون با کل خانواده رابطه اش قطع میشه ؛ من دو عمو و دو عمه داشتم که خیلی بندرت اونا رو می دیدیم ؛ تا وقتی ماهان سه ساله شد وماهرخ بدینا اومد ؛ تصمیم می گیره بره دست بوسی شاه بابا ؛ و در حالیکه ماهرخ توی بغلش بوده و دست ماهان توی دستش وارد خونه میشه و شاه بابا رو در حال نماز خوندن می ببینه کنار سجاده زانو می زنه و قبل از اینکه نماز ایشون تمام بشه طلب بخشش می کنه ؛ شاه بابا به گریه میفته و بالاخره اآقاجون رو می بخشه ؛اما هیچوقت دلشون با مادرم صاف نشد و فکر می کردن که خانم جان اونو از راه بدرکرده و شایدم در شان خودشون نمی دونستن که عروسشون باشه ؛ خانم جان اونقدر عاشق بود که بتونه تحمل کنه و به روی خودش نیاره ؛ البته که صدها بار این چیزا رو با آه و افسوس برای ما تعریف کرده بود و از اونجایی که زن با احساسی بود حسرت عشقی رو به دل می کشید که هیچوقت بدست نیاورد ؛اون دو نفر در کنار هم زندگی می کردن بدون اینکه عقاید مشترکی داشته باشن و یا حتی حرفی برای گفتن ؛ و تا وقتی شاه بابا زنده بود آقاجون هر سال عید ما رو سوار یک درشکه می کرد و می برد به دست بوسی شاه بابا و به خاطر خدم و حشم و سفره های بازی که شاه بابا داشت گاهی چند روزی اونجا می موندیم ؛ و این دیدار ها گاهی با خانم جان و گاهی بدون اون انجام می شد ؛ و اینطوری عمه ها و عمه زاده ها و عمو ها و عمو زاده ها رو می دیدیم ؛ ولی عمه ایران ملک کمتر توی جمع ظاهر می شد و اگرم میومد تنها مهرداد رو با خودش میاورد ؛ شنیده بودم که اون سه بچه داره دو پسر و یک دختر ولی چیز زیادی از زندگیش نمی دونستیم ؛ ماهان تا کلاس سوم خونه ی شاه بابا بود بعد از اون ماهرخ هم مدرسه برو شد و ؛آقاجون یک خونه ی کوچک توی کوچه پس کوچه های نزدیک حسن آباد براشون اجاره کرد و همراه ننه موسی گذاشت اونجا تا درس بخونن ؛ بعد هم ماکان و ماهرو مدرسه برو شدن دیگه اونا رو به حال خودشون میذاشت و یکم که بزرگتر شدن دیگه حتی ننه موسی هم به کمکشون نمی رفت و آقاجون معتقد بود باید روی پای خودش بایستن و زندگی کردن رو یاد بگیرن ؛ هر سال آخر شهریور اونا رو می برد میذاشت اونجا و گاهی بهشون سر می زد و چون وضع مالی خوبی نداشت ؛ ماهان و ماکان هم درس می خونن و هم توی یک چابخونه کار می کردن ؛و ماهرخ به خاطر دستمزدی ناچیزی توی یک خیاطی شاگردی می کرد ؛ تا خرج خونه و کرایه ی اونو در بیارن ؛ با این حال گله ای از آقاجون نداشتن و می دونستن که اگر از دستش بر بیاد دریغ نخواهد کرد ؛ خب اون شازده بود و هر کاری رو نمی تونست توی روستا انجام بده و در آمد مشخصی هم نداشت . بعد ازفوت شاه بابا عمه ها و عموها اونطور که باید سهم آقاجون رو ندادن و مبلغی توسط مباشر عمو براش فرستادن اون صداش در نیومد چون اصلا به مال دنیا اهمیتی نمی داد ؛ اما همون مقدار پول رو صرف خرید همون خونه ی کوچک و باز کردن یک چاپخونه برای پسرا کرد و یک ماشین هم خرید زیر پاشون انداخت ؛ و جهازی برای دخترا تهیه کرد بدون اینکه یک ریال برای خودش نگه داره ؛ وضع من بهتر از خواهر و براردم بود چون همه ی اون به لحاظ بزرگتر بودن از من حمایتم می کردن و بهم می رسیدن ؛ الان توی اون خونه ماکان زندگی می کنه و سه سالی منم پیش اونو خانمش می موندم و درس می خوندم ؛ یک هفته به سرعت تموم شد و گذشت ؛ در این مدت آقاجون بشدت به فکر بود نه می تونست از پولی که عمه بهش پیشنهاد کرده بگذره و نه دلش میومد اون زمین رو از دست بده ؛ مدام در موردش حرف می زد و دلش می خواست یک نفر راه درست رو نشونش بده که اون شخص نه تنها من و خانم جان نبودیم حرف کس دیگه ای رو هم قبول نمی کرد و مردد مونده بود ؛ اون روزا هر کس به دیدنش میومد موضوع رو مطرح می کرد طوری که دیگه حالم از هر چی زمین و پول بود بهم می خورد ؛ تا شب جمعه ی رسید و وقت اومدن خواهر و برادرم ؛ خانم جان از سر شب با ننه موسی توی مطبخ تدارک شام می دید آقاجونم خونه نبود و منم توی درگاهی پنجره نشسته بودم و کتاب می خوندم که صدای در حیاط رو شنیدم ؛ بلند گفتم : در بازه بفرمایید , در باز شد و سر مهرداد رو از لای در دیدم که بلند گفت : صابخونه ؟ اجازه هست بیام داخل ؟ از درگاهی پریدم توی اتاق و رفتم بطرف مطبخ و بلند گفتم خانم جان ؟ خانم جان دوباره مهرداد اومده : این پر رو باز اینجا چی می خواد ؟ خانم جان حیرت زده چادرشو از روی پشتی برداشت و همینطور که سرش می کرد گفت : نمی دونم ؛ ماهور غلط نکنم این پسره گلوش اینجا گیر کرده خدا به خیر کنه برو بالا نمی خواد بیای جلو ببینم چیکار داره ؛ و قبل از اینکه من فرصت کنم کاری رو که خانم جان گفته بود انجام بدم مهرداد وارد خونه شد و گفت : سلام زن دایی بگین یکی بیاد اینا رو ازم بگیره ؛ خانم جان گفت : خدا مرگم بده برای چی شما زحمت کشیدین ؟ خونه ی فقرا که نرفتین اینجا شکر خدا همه چیز هست ؛ مهردادگفت : این حرفا چیه زن دایی با ماکان خرید کردیم اونا توی ماشین من بودن ؛ دارن میان ؛ ماکان یک آشنا دید وایساد حرف بزنه ؛ ماهان هم توی راهه پشت سر من هستن الان می رسن ؛ خانم جان رو کرد به من گفت : چرا وایسادی ؟ بگیر اینا رو بده به ننه موسی ؛ شما هم بفرمایید توی سالن بگم براتون چای بیارن ؛ همینطور که من پاکت ها رو ازش می گرفتم گفت : زن دایی چطور امشب توی ایوون بالا بشینیم ؟ اونجا خیلی با صفاست ؛ خانم جان نگاهی به من کرد و حیرت زده نگاهی به مهرداد و گفت : مگه شما بالا رو دیدین ؟ اونم خیلی ساده گفت : بله اون روز که اومده بودم کسی خونه نبود با اجازه شما رفتم بالا ؛ البته بگذریم که ماهور به خاطر این کارم هنوز با من قهره ؛ خانم جان اخمشو در هم کشید که حرفی بزنه ؛ ولی همون موقع ماکان و خانمش وارد شدن و رفت به استقبال اونا ؛ با حرص گفتم : تو باز اینجا چی می خوای ؟ بده به من اینا رو ؛ ببخشید مثل اینکه تو خیلی خودتو آدم حساب می کنی آخه تو کی باشی که من باهات قهر کنم ؟ نمیشه تا تو اینجا هستی من به کارم برسم ؟ لابد فکر کردی چون پسر عمه ایران هستی باید در خدمت تون باشم ؟ سرشوبه علامت نارضایتی برد عقب و گفت : ای بابا ماهور ؟ این حرفا چیه ؟نمی خوام با من قهر کنی می خوام دوست باشیم ؛ فکر کردی نفهمیدم قهر کردی مخصوصا به زن دایی گفتم تا دیگه بار آخرت باشه با من قهر می کنی ؛ چشمم رو ریز کرد و سرمو به علامت خط و نشون حرکت دادم و گفتم : عمدا این کارو کردی ؟ باشه ؛ باشه آقا مهرداد یادته بهت گفتم من اگر تلافی هستم ؛ حالا ببین بدجوری توی ذوقت می خوره بشین و تماشا کن ؛ گفت : ماهور ؟ من نمی خوام باهات بجنگم قصدم اذیت کردن تو نیست باور کن ؛ رفتم بطرف مطبخ و اون بلند گفت : ناز نازی ؛ این حرف رو طوری زد که حس بدی بهم دست داد و احساس کردم حالش یک طور دیگه اس ؛ برخلاف همیشه که میرفتم به استقبال بچه ها خودمو انداختم توی مطبخ تا عصبانیتم فرو کش کنه ؛ زیر لب گفتم : دلم می خواد سرشو از تنش جدا کنم پسره ی پر رو و بی حیا فکر کرده منم ماهرو هستم که هر شب راه بیفته و بیاد اینجا با من لاس بزنه و بره ؛ دختر دایی ؛ دختر دایی ؛ احمق بیشعور با اون مادرش که از دماغ فیل افتاده ؛ ماهرو و ماهرخ اونشب نیومدن و من سعی داشتم اونقدر عادی رفتار کنم که اون باز خیال ورش نداره که آدم حسابش می کنم ؛ مهرداد از نظر ظاهری مرد خوش تیپ و قد بلندی و چهار شونه ای بود با پوستی سفید و که البته ژن بوری رو از فامیل مادری به ارث داشت ؛ ولی بنظر من بی اندازه بی نمک و نچسب بود ؛ ولی ماهان و ماکان شاید به خاطر همون عقده ای که ما از بچگی برای دور بودن از فامیل پدر داشتیم باعث شده بود که خیلی تحویلش می گرفتن و از اینکه اومده و با ما قاطی شده خوشحال بودن ؛من نمی فهمیدم چرا ما باید کسانی رو که یک عمر آدم حساب مون نکرده بودن وتوی هیچ مراسم شون شرکت نداشتیم و حتی جواب سلام مون رو هم به زور می دادن حالا باید ازشون پذیرایی کنیم و خوشحال باشیم ؛ من به خوبی به یاد داشتم که چقدر ماهان از این رفتار اونا رنج برده ولی حالا مثل یک عزیز باهاش رفتار می کنه ؛ حتی وقتی آخر شب خواست بره همه تعارفش کردن که شب بمونه و اونم زود قبول کرد ؛ وجودش توی خونه اذیتم می کرد تمام شب نگاهش رو از روی من برنداشت ؛ از اینکه منو زیر نظر گرفته و هر طرف میرم سنگینی نگاهش رو حس می کردم چندشم می شد ؛ در حالیکه حتم داشتم می خواد با احساس من بازی کنه؛ سعی داشتم خیلی عادی رفتار کنم با زهرا ؛ خانم ماهان و مهوش خانم ماکان رفتیم بالا و من دیگه اونو ندیدم و روز بعد هم اونقدر پایین نیومدم تا بعد از ناشتایی مرد ها رفتن برای دیدن قنات فرمانفرمائیان ؛ شب قبل مهرداد می گفت که خونه های تهران رو دارن لوله کشی آب می کنن و قراره آب قنات شاه که توی زمین های فرمانفرمائیان بود از طریق لوله برده بشه به خونه ها تهران ؛ نزدیک ظهر خانم جان صدام کرد و گفت : ماهور تو غذا برای خودت بکش برو بالا بخور و پایین نیا گفتم : وا؟ خانم جان برای چی ؟ با تندی ادامه داد همین که گفتم بهتره توی دست پا نباشی ؛صلاح نیست گفتم : به خدا از کار شما سر در نمیارم یعنی من توی دست و پای شما هستم نکنه چشمتون افتاده به عروس ها و منو دیگه دوست ندارین ؛ یعنی چی صلاح نیست ؟ گفت : بفهم چی میگم تو دیگه بچه نیستی صلاح نیست یعنی صلاح نیست ؛ ننه موسی غذا شو بکش بره بالا بخوره ؛ دختر ماهان اومد توی مطبخ و گفت خانم جان من گشنمه ؛ گفتم باشه غذای نگار رو هم بکشین ما با هم میریم بالا و می خوریم ؛ و اینطوری فهمیدم که خانم جان هم متوجه ی نگاههای مهرداد شده ؛ و تمام اون روز من بالا موندم و خانم جان اجازه نداد برم پایین ؛ با اینکه می دونستم کار درستی نمی کنم ولی نمی تونستم با اون مخالفت کنم اولا جرئت شو نداشتم دوما ممکن بود فکر کنه منم دلم می خواد که در معرض نگاه های هوس بار مهرداد قرار بگیرم ؛ کمی بعد نگار رو خوابوندم و خودمم رو به رودخونه نشستم و کتاب خوندم صدای اومدشون رو شنیدم و اینکه ماکان صدام می کرد که کجا هستم ولی انگار خانم جان اونا رو قانع کرده بود که نباید پایین باشم چون بی خیالم شدن ؛ داشتم به این فکر می کردم که اگر ما هم مثل خانواده ی عمه ام بودیم الان پسرش جرئت نمی کرد با احساس من و خواهرم بازی کنه ؛ باید برم دانشگاه تا بتونم زندگی خوبی برای خودم فراهم کنم که حتی از زندگی عمه ها و عمو ها بهتر باشه که وقتی بهم میگن شازده خانم دیگه کسی تعجب نکنه ؛ من یک روز پوز همه ی اون پر فیس و افاده رو می زنم و بهشون نشون میدم که هیچ کس نیستن ؛ سر شب ماهان از پایین صدام کرد که ماهور ؟ ماهور خواهر ما داریم میریم ؛ خب مجبور بودم برای خداحافظی برم پایین ؛ مهرداد رو پپایین پله ها دیدم نگاهی به من کرد و اومد جلو و آروم گفت : دیدی راست گفتم تو از دستم فرارمی کنی ؛ بلند طوری که همه بشنون با تندی گفتم : بسلامت خوش اومدی ؛ و سه روز بعد در حالیکه فکر می کردم از دستش خلاص شدم وسط هفته و تنها اومد خونه ی ما ؛ من و خانم جان و آقاجون توی ایوون نشسته بودیم و چای عصرانه می خوردیم که یکی زد به در ؛ بلافاصله و با کمال تعجب مهردادرو میون در دیدیم ؛ آقاجون خوشحال شد و بلند گفت : هان مهرداد تویی بیا تو چرا اونجا وایسادی ؟ مادبانه گفت : مزاحم نیستم ؟ و اومد جلو و همون لب ایوون نشست ؛ خانم جان فورا براش یک جای ریخت و گفت : چه خبر از این طرفا حتما یک چیزی شده که این موقع این همه راه رو می کوبین و میان اینجا ؛ نکنه پای اون زمین در میونه ؟ گفت : بله تقریبا راستش هم مامانم برای دایی یک پیغام فرستاده ؛ و هم خودم با دایی یک کار خصوصی دارم ؛
بعدی: قسمت 3
قبلی: قسمت 1
( نمایش لیست اپیزود ها )

نظرات (0)

هنوز نظری ثبت نشده است