لوگوی ناهید
لوگوی ناهید
خانهمحتواکتاب‌فروشیخرید اشتراکوبلاگتماس با ما
ورود/ ثبت نام
لوگوی ناهیدخانهمحتواکتاب‌فروشیخرید اشتراکوبلاگتماس با ما
ورود

پلتفرم فرهنگی ناهید

ناهید
ناهید

مـــرجـــــع تخـصــصـی فرهــنــگی هــنــری بـــرای داسـتـان و کـتـاب‌هــای صــوتــی

ناهید اپ بستری نوین برای انتشار، خرید و شنیدن آثار ادبی و صوتی از نویسندگان، شاعران و خالقان مستقل است.

دسترسی سریع

  • داستان‌ها
  • کتاب‌های صوتی
  • شعر ها
  • درباره ما
  • قوانین و مقررات
  • حریم خصوصی
  • حذف حساب کاربری

تماس با ما

آدرس: مشهد , بلوار احمدآباد , عارف 8 , پلاک 33 واحد 1
051-38425404

تمام حقوق محقوظ و متعلق به شرکت لکسا پلاس می باشد

ماهور
ماهور برای مشاهده جزئیات کامل داستان کلیک کنید
calendar

تاریخ انتشار: ۱۴۰۴/۹/۱۱

تمام شده

66

قسمت

۱۳٬۸۱۵ بازدید

اجتماعی

قدیمی

عاشقانه

ناهید گلکار

ناهید گلکار

مشاهده پروفایل

قسمت 1

...

بازدید

۰

دیدگاه

۰

پسند

به نام خدایی که عزت می دهد و قلم به دست اوست ماهور مقدمه اینکه آدما چطور و در چه شرایطی بدنیا میایند وپدر و مادرشان چه کسانی هستن جبر و اختیار نیست ولی اینکه چطور زندگی کنند وتصمیم بگیرند چگونه انسانی باشند اختیار است ؛ مرز خوبی و بدی را مهربانی جدا می کند و این موهبتی است که خداوند در ذات انسان نهاده؛ انتخاب با ماست ؛ خیلی ساده وبدون بازی با کلمات میازار موری که دانه کش است که جان دارد و جان شیرین خوش است به پهلوی راست رو به باغ و رودخونه دراز کشیدم طوری که بتونم از اونجا پایین رو تماشا کنم ؛ همه جا تاریک بود و تنها صدای جیرجیرک ها و سگی که پیوسته واق می زد ؛به گوش می رسید ؛ فکرم سخت درگیر بود ؛ اونشب آقاجون سر شام یک کلام حرف نزد ؛ این طورمواقع هم کسی جرئت نمی کرد علتشو بپرسه ؛ حتی خانم جان که مادرم بود , در یک سکوت شام خوردیم ؛ و آقاجون رادیوشو برداشت و رفت به اتاقش ؛ چقدر خوب بود مواقعی که خوشحال می شد و بذله گویی می کرد و ما به همه ی حرفای اون چه با مزه و چه بی مزه می خندیدم ؛ دو برادر و دو خواهر من همه ازدواج کرده بودن و حالا من دوردونه آقاجون بودم و همه اینو می دونستن ؛ اون زمان فقط هفده سال داشتم ؛ تنها کسی که از همه ی آدم ها بیشتر به اون نزدیک بود و حتی گاهی که احساس می کردم خوشحاله به خودم اجازه می دادم باهاش شوخی کنم ؛ هنوزم نمی دونم که آقاجون چیکار می کرد که ما این همه ازش حساب می بردیم ؛اون نه با کلام بلکه با نگاه نکردن به صورت مون و اخمی که در هم می کشید و باز نمی شد ما رو تنبیه می کرد , خیلی زیاد دوستش داشتم وبرای یک کلام محبت آمیز و یا آغوش اون آه می کشیدم ؛ یادم هست که چند باری سرمو گرفت و بوسید و من تا مدت ها غرق در لذت اون بوسه خوش بودم ؛ اونشب جز من و خانم جان و ننه موسی کسی نبود و پس من حدس می زدم ممکنه از پرسه زدن من توی باغ عصبانی باشه ؛که من عاشق اون روستا و مردمش بودم ؛ نمی دونم شایدم به خاطر احترام و عزتی که به واسطه ی آقاجون به من و خواهر برادرام می ذاشتن حس خوبی بهم دست می داد ؛ هر صدایی برای من یک موسیقی دلنواز بود ؛ صدای زمزمه آب ؛ آواز پرنده ها و سکوت باغ در فصل بهار وقتی که تمام درخت ها شکوفه داده بودن شادی به دلم مینداخت و منو به رقص وادار می کرد ؛ چرخ می زدم و چرخ می زدم و زیر لب زمزمه می کردم ؛ حتی زمانی که برای مرغ و خروس ها دونه می پاشیدم بالا و پایین می پریدم و براشون آواز می خوندم ؛ اونا هم منو دوست داشتن و به محض اینکه در مرغ دونی رو باز می کردم همه با هم بطرفم می دویدن و از شادی بال میزدن ؛ تنها یک زماان غم به دلم راه پیدا می کرد اون زمانی بود که آقاجون ازم دلگیر می شد و با من حرف نمی زد ؛ ما اغلب باید خودمون می فهمیدیم که آقاجون از کی و برای چی ناراحته ؛ اونشب طاقت نیاوردم و تا در اتاقشون رفتم و پرسیدم ؛اجازه هست آقاجون ؟پرسید : چی می خوای ؟ گفتم : چیزی نمی خوام ؛ فقط می خواستم بدونم از دست من ناراحت شدین ؟ بدون اینکه به صورتم نگاه کنه گفت : برو در رو ببند ؛ قلبم فرو ریخت و آروم در رو بستم ؛و با اوقاتی تلخ از پله های کنار مطبخ رفتم بالا ؛و خودمو رسوندم به ایوونی که رو به باغ بود که شب های تابستون اونا می خوابیدم ؛ آقاجون من شازده جمشید میرزا زندگی خیلی خیلی خاص و عجبی داشت و هیچوقت خودش از احساسش با کسی حرف نمی زد و چیزایی که در موردش می دونستیم همه از شواهد و حرفایی بود که می شنیدیم و شعر هایی بود که در وصف حال خودش می گفت ؛ از اون آدمایی که شاید کمتر نمونه اش پیدا بشه ؛ و قصه ی زندگیش بسیارشنیدنی ؛ و شاید باور نکردنی باشه ؛ و حالا دلشوره عکس العمل روز بعد آقاجون افتاده بود به جونم ؛ می خواستم بدونم که اون واقعا از دست من ناراحت شده یا نه ؛که اگر اینطور بود مدتی این خشم ادامه پیدا می کرد ؛ خانم جان در حالیکه یک فانوس دستش بود از پله های اومد بالا؛ بی اراده برگشتم و پرسیدم شما نخوابیدین ؟ فهمیدین آقاجون چش بود ؟ با تندی گفت : توچرا هنوز نخوابیدی ؟ زود باش دختر بخواب که فردا خیلی کار داریم ؛ گفتم : چه کاری ؟ گفت : مهمون داریم ؛ گفتم :ای بابا بازم ؟ بگین ما کی مهمون نداریم ؟ به خدا آقاجونم اصلا رحم نداره ؛ مُردیم از بس از مردم پذیرایی کردیم ؛ با اعتراض گفت : دهنت رو ببند در مورد آقات اینطوری حرف نزن ؛ اون بزرگ اینجا محسوب میشه ؛ از دل خوشش که نیست مردم ازش انتظار دارن ؛ اما مهمون فردا فرق می کنه ؛ باورت نمیشه عمه ایران ملک خانم پیغام فرستاده که می خواد بیاد ؛ حالا چند نفرن و برای چی نمی دونیم ؛ ولی خب باید آماده بشیم نباید آبروی شازده بره ؛ گفتم : اوه ؛ اوه شازده خانم کثیف نشن ؛ از کی تا حالا عمه ایران ملک ما رو آدم حساب می کنه که بیاد اینجا مهمونی ؟چطور شده از دوست و آشناهاش خجالت نمی کشه که ما رو نشون اونا بده و بگه اینجا خونه ی برادر منه ؛ نه خانم جان اون کسی رو با خودش نمیاره خاطرتون جمع باشه ؛ گفت :نمی دونم والله چی بگم ؛ ولی نه ؛ اونطورم نیست ایران ملک زن خوبیه ؛یک چیزایی رو باید قبول کنیم ؛ خب وضعیت زندگی ما به اونا نمی خوره ؛شاید حق با اون باشه ؛ گفتم : شما هم که همیشه به همه چیز خوش بین هستین ؛اصلا اون ما رو آدم حساب نمی کنه ؛ یادتون نیست رفتیم در خونه اش ما رو راه نداد و گفت مهمون داره برین مسافرخونه ؟ یادتون نیست آقاجون دست منو گرفت و برد که چند ماهی از اونجا برم مدرسه قبول نکرد و گفت می خواد بره مسافرت و کسی خونه نیست ؟ اصلا برای عروسی کدوم یکی از بچه هاتون اومد ؟ مثل اینکه ما نوکر در خونه اش بودیم پول گذاشت توی پاکت و فرستاد ؛انگار می خواست به گدا پول بده ؛ بازم عمه سلطان ملک تا وقتی ایران بود دوست مون داشت ؛ و واقعا ما رو بچه های برادرش می دونست ؛ به تندی گفت :باز تو شروع کردی ؟ بی خودی به دل نگیر؛صد بار بهت گفتم نباید از دیگران توقع داشته باشی ؛ خب شازده که برادرشون بوده براشون تا حالا چیکار کرده ؟ نمیشه در مورد دیگران فکر بد کرد ما که از دلش خبر نداریم ؛ اما اگرم فکر می کنی اونا کار خوبی نکردن تو نکن ؛ ما مثل اونا نیستیم؛ دلتو سیاه بشه به حال اونا فرقی نمی کنه ولی سیاهی دل روی زندگی تو اثر می زاره ؛ خدا رو شکر محتاجشون نشدیم ؛ آقاجونت هم دل خوشی ازایران ملک نداره برای همین اوقاتش تلخ بود ؛هر دو موندیم که بعد از این همه سال چرا می خواد بیاد به دیدن ما ؟ یا مهمون دعوت کرده و یا دلتنگ شازده شده ؛ توام بخواب ؛ حالا دیگه چاره نیست نمی تونیم مهمون رو از در خونه رد کنیم ؛ گفتم : وای خانم جان خدا رو شکرمی کنم از دست من ناراحت نیست خیالم راحت شد ؛ گفت : خدا مرگم بده ؛ چوب رو برداری گربه دزده حساب کار خودشو می کنه تو چیکار کردی که دل ناگرون شدی ؟ گفتم : هیچی بابا رفته بودم توی باغ فتح الله با دخترا شاتوت بخوریم ؛ از درخت رفتم بالا و لباسم پاره شد ؛ وقتی بر می گشتم آقاجون نگاهی به لب و دهن من کرد و لباس های شاتوتی شده و آروم گفت به این میگن دله ذردی ؛ درس خوندی که از درخت مردم بری بالا ؟ برو صورتت رو بشور و مثل یک خانم رفتار کن ؛ ولی نفهمیدم که ازم ناراحت شده یا نه ؛ گفت : نه چیزی به من نگفت ؛الانم که فکرش در گیر اومدن ایران ملک شده ؛ حالا بخواب که فردا خیلی کار داریم ؛ گفتم : خانم جان من که میرم باغ برای میوه چیدن اصلا نمیام جلو ؛ بگو ماهرخ و ماهرو بیان کمک شما ؛ گفت :اووو تا اونا از تهرون بیان شب شده ؛ به زن قمرعلی گفتم میاد کمک ننه موسی هم که هست حالا من اونا رو زاوار کنم که چی ؟ اصلا تا برسن اینجا باید ناهار بخورن و برگردن نمی خواد خودمون هستیم ؛باید تدارک ببینیم که اگر یک وقت تعدادشون زیاد باشه دستپاچه نشیم ؛ خمیر گرفتم صبح زود نون بپزیم و آماده باشه ؛ یک چند تا قلفتی هم درست کنم بد نیست ؛ گفتم : ای داد بیداد از دست شما خانم جان آخر من دیوونه میشم اصلا تلافی بلد نیستین ؟ چرا مثل خودشون رفتار نمی کنین ؟ مبادا بهش بگین به خاطر تو قلفتی درست کردم روشون زیاد میشه ؛ فکر می کنن خر بزرگی هستن ؛ گفت:ای دختر ساده ی من ؛ مگه اون مرده و کشته ی قلفتی ماست ؟ دستور بده براش صد تا درست می کنن ؛ تو خامی و عقلت نمی رسه ممکنه یک عده رو با خودش بیاره که رودروایسی داشته باشه آخه اینجا خونه ی برادرشه ؛ آقات هم که کم کسی نیست بالاخره برای خودش شازده اس ؛ مادر من یک زن روستایی بود ؛قوی و کار بلد و با سلیقه از اون زن هایی که از هر انگشتش یک هنر می بارید ؛همیشه در حال کار بود و قسمتی از در آمد خانواده از دست رنج اون بدست می اومد ؛باغ بزرگی نداشتیم که در آمد زیادی داشته باشه محصول گندم هم کفاف خرج ما رو نمی داد ؛ ولی خانم جان به کمک ننه موسی از حداکثر میوه های باغ استفاده می کرد؛ از لواشک و برگه و خشک کردن آلو گرفته تا مرباهای خوشمزه ،و از دوتا گاوی که داشتیم پنیر های محلی و خامه درست می کرد که در دکانی در روستا به فروش می رسید و زمستون ها قالیچه و جاجیم می بافت ؛ من اونو هیچوقت بیکار ندیده بودم مگر اینکه خواب بود ؛ زیبایی خاصی داشت چشم های درشت و سیاه با صورتی سفید و پوستی مثل آینه شفاف با گونه هایی قرمز رنگ و قامت بلندو کشیده ؛ سواد نداشت ولی تجربه های زندگی از اون زنی پخته و عاقل ساخته بود ، در واقع همسر شازده بودن هم یک طورایی بی اثر نبود که اونو بزرگ ده بدونن ؛ و اهالی برای ازدواج و مریضی و گرفتاری و دعوا میومدن سراغ خانم شازده ؛ آره اینطوری صداش می کردن ؛ اون به خوبی می دونست که چطور بر خانواده حکومت کنه و همیشه حرف حرف خودش باشه ؛ شاید این خصوصیات رو آقاجانم دراون دیده بود و توی این ده موندگار شد ؛چون پدر و مادر من هیچ تناسبی با هم نداشتن ؛ خانم جان کارشو که انجام داد با همون فانوس از پله ها پایین رفت و سفارش کردکه بخوابم ؛ دوباره رو به باغ و رودخونه دراز کشیدم تا مثل هر شب به حرکت کرم های شب تاب نگاه کنم ؛ که در سیاهی شب لابلای بوته ها وروی آب رودخونه چرخ می زدن ؛ گاهی تعدادشون کم بود و بی جهت سعی می کردم اونا بشمرم ؛ دلیل خاصی هم نداشتم واین تنها یک فکر بچه گانه بود؛که اونا دائم در حال حرکت بودن و این کار محال بود ؛ نورشون اونقدر نبودکه حتی بدنشون رو روشن کنه یک ذره ی کوچک ودر حال جنبش ؛ به نظر شادترین موجودات روی زمین بودن که شب های تابستون با خاموش شدن چراغ ها با موسیقی برخورد آب به سنگ های ته رودخونه می رقصیدن و این شادی تا اعماق قلب من رسوخ می کرد ؛ اونقدر زیبا و دوست داشتی که برای دیدنشون لحظه شماری می کردم ؛و زمانی که تهران بودم با به یاد آوردن رقص اونا شب ها به خواب میرفتم ؛ خیلی دلم می خواست یکی از اونا رو توی روشنایی ببینم ؛ حتی سال قبل نیمه های یکشب وسوسه شدم و یک شمع روشن کردم و آروم و پاورچین رفتم پایین وهمینطور پای برهنه پا گذاشتم روی قلوه سنگ های کف رودخونه و از آب سردی که تحملش اون موقع شب خیلی سخت بود گذشتم ولی اون کرم های شب تاب ناپدید شدن ؛ و حالا دیگه می دونستم که فقط باید به تماشای اونا از دور راضی باشم؛ اما نمی دونم چرا دلم آروم نگرفته بود ودلشوره ی من اونقدر بود که حتی از دیدن کرم های شب تاب هم گذشتم و سعی کردم بخوابم ؛ چشمم رو بستم و گفتم : خدایا به خیر بگذرون ؛ آقاجون مردی بود تقریبا کوتاه قد و لاغر یک تهرانی اصیل با خانواده ای از تبار قاجار ؛ تحصیل کرده و اهل مطالعه ؛ به زبان انگلیسی و فرانسه آشنایی داشت ولی به عربی تسلط کامل ؛ ادبیات فارسی خونده بود و با حافظه ی فوق العاده ای که داشت می تونست ساعت ها شعر های شعرای بزرگ رو بدون مکث بخونه ؛ و شعر های خودشو با خطی زیبا توی یک دفتر می نوشت و اصراری نداشت که اونا رو برای کسی بخونه و تایید بگیره ؛ ولی از اینکه کسی به اون شعر ها توجه خاص نشون بده خیلی زیاد خوشحال می شد واون زمان بود که سر شوق میومد و در مورد سرودن اون شعر توضیح می داد ؛ حالا چی شد که آقاجون من سر از روستایی کوچک در دامنه ی کوه های شمرون در آورده بود قصه ای داره که براتون تعریف می کنم ؛ خونه ی ما توی روستا نمونه بود و آقاجون سعی کرده بود اونو بشکل عمارت شاه بابا بسازه ؛ ولی با مصالح روستا و بنا هایی که اصلا سلیقه نداشتن ؛ عینهو شده بود یک عمارت روستایی ؛ سالن بزرگش طاقچه هایی به سبک عمارت های قدیم داشت ولی بدون گچ بری و ساده ؛پنجره های هلالی با در های چوبیِ رنگ رو رفته ؛جلوی ساختمون پله های گرد داشت ولی سیمانی و کج و کوله ؛ چهار اتاق تمیز و فرش کرده با پشتی های دستباف خانم جان ولی با سلیقه ی یک خانم روستایی ؛ اما یک حیاط پر از گلهای نسترن به رنگ های قرمز و صورتی ؛ و بوته های گل محمدی که توی اون فصل قیامتی توی حیاط ما به پا می کردن ؛ این دوگانگی رو در عمارت جمشید میرزا بهر کسی به خوبی می تونست تشخیص بده اما برای ما پنج خواهر و برادر هیچوقت به چشم نمیومد ؛ پدری داشتیم که تمام اعمال و رفتارش اشرافی بود و مادری که به ذات روستایی ؛ عاشق صبح بیدار شدن توی روستا بودم ؛ سحر باهیاهویی که گنجشگ ها راه می انداختن هوشیار می شدم ؛ بالشم رو دو دستی می چسبیدم و دوباره با لذت خوابم می برد ؛ و نزدیک طلوع آفتاب باصدای بلبل ها و پرستو هاو آواز خروس و ناله های مرغ هایی که قصد تخم گذاشت داشتن و سرزنش خانم جان که بیدار شو نمازت الان قضا میشه چشم باز می کردم ؛ و اون روز از همیشه زودتر خانم جان اومد سراغم که : پاشو نمازت رو بخون و بیا پایین خیلی کار داریم ؛ از مواجه شدم با عمه ایران هراس داشتم و دلم نمی خواست ببینمش ؛ با اعتراض گفتم , من چرا باید اون زن پر فیس و افاده رو تحمل کنم ؟ نمیشه بی خیال من بشین ؟ خانم جان بزارین من امرور برم باغ قول میدم تا شب کلی گیلاس جعبه کنم ؛ گفت : پاشو کمک کن یک دستی به خونه بکشیم باید همه جا برق بزنه ؛ گفتم : باشه تا وقتی بیان کمک می کنم ولی بعد میرم ؛ گفت : وا تو چرا مثل عقب مونده ها رفتار می کنی ؟ آخه چرا از اونا واهمه داری ؟ و همینطور که از پله ها پایین میرفت ادامه داد ؛ نکنه می خوای آقاجونت از دستت ناراحت بشه ؟ نمی دونم شنید یا نه ولی بلند داد زدم من نمی خوام اونا رو ببینم زور که نیست ؛ ولی حدود یکساعت بعد که داشتم با یک دستمال شیشه ها رو پاک می کردم آقاجون اومد توی اتاق ؛ با چند سرفه ی پشت سرهم نشست روی پشتی و گفت : اون جا سیگاری رو بیار ؛ یک چشم گفتم و جا سیگاری رو بردم گذاشتم جلوشون ؛ گفت : بشین کارت دارم ؛چهار زانو زدم و پرسیدم چی شده به خاطر دیروز از دستم ناراحت هستین ؟ آقاجون ببینین ..حرفم رو قطع کرد و گفت : نه بابا بعد یک سیگار هما ی نازک رو از توی قوطی سیگارش بیرون آورد و روشن کرد و همینطور که پوک می زد و دودش رو بیرون می داد گفت : اولا یک خانم صداشو اینطور بلند نمی کنه ؛ تو زنیکه شلخته نیستی که از اون بالا فریاد می زنی ؛ فکر نمی کنی توی باغ و یا دور اطراف کسی باشه و صدای تو رو بشنوه ؟ نه برای حرفی که زدی برای شخصیت یک خانم خوب نیست ؛
بعدی: قسمت 1
( نمایش لیست اپیزود ها )

نظرات (0)

هنوز نظری ثبت نشده است