نمازش را تمام کرد ه بود ،صدای اذان ک از تلویزیون پخش میشد تمام خانه را نوازش میکرد دلگرمی عجیبی بهش میداد صدای مادر را میشنید ک مدام صدایش میزد ماریا ،ماری دخترم بیا افطار تو بخور بچه رنگ ب روت نمونده، دلش میخواست برود اما چیزی مانعش میشد شاید تنفر از ناپدری دلش نمیخواست کنار او بنشیند و روزه اش را باز کند اصلا عقیده اش این بود روزه گرفتن و باز کردن کنار آن مرد حرام است دوباره صدای مادر را شنید ماریا بیا دیگه حسابی کلافه شده بود ناگهان فریاد زد نمیخام نمیخورم شما بخورید میل ندارم بسه مامان این قدر تکرار نکن ،،،صدایش را در گلو انداخت و ب آرامی گفت بسه دیونم کردی ولم کن ، حاضرم از گشنگی بمیرم اما کنار شوهرت نشینم گل ب سرم زدی کار خوبی کردی با این شوهر کردنت حالا هم من بیام بشینم کنارتون ،،دلت خوشه مادر من ناگهان مادر با سینی ک در دستش بود میان در ظاهر شد تو نمیای من ک میتونم غذاتو برات بیارم ،،سینی را در مقابلش گذاشت و از اتاق خارج شد ،،ماریا سینی را بطرف خود کشید و قاشق را برداشت ،،بسرعت شروع ب خوردن غذایش کرد طفلکی داشت از حال میرفت