بعد از یک روز کاری ، سخت و کلنجار رفتن با مشتری های شرکت سوار ماشین شدم .
خیلی خسته بودم ، امروز شبکه سیستم شرکت یکی ازمشتری ها مشکل پیدا کرده بود ، مسئول این سیستم هم من بودم و باید هم به مشتری جواب پس میدادم که چرا خراب شده و هم به مدیر که چرا کارم را درست انجام ندادم .
دلم میخواست به خانه برسم و با همان سر و وضع بخوابم.
خانهی ما پارکینگ نداشت و باید ماشین را داخل کوچه پارک میکردم.تا رسیدم دیدم یک نفر ماشینش را جای ماشین من گذاشته کلافه از ماشین پیاده شدم، به ماشین او زدم که شاید دزدگیرش صدا کند اما ماشین صدایی نکرد.
هوادیگر در حال تاری ک شدن بود و سوز بدی هم میامد. یکم ایستادم ولی کسی نیامد سوار ماشین شدم و ان را گوشه ای پارک کردم و پیاده به سمت خانه حرکت کردم، مامان مثل همیشه در شپزخانه، آشپزی میکرد،از پشت بغلش کردم و یک بوسه روی گونهی او کردم .
مامان برگشت نگاهی به من کرد وگفت:
-خسته نباشی دخترم، لباسهایت را عوض کن تا من برای تو یک چای تازه دم بریزم که تو این هوا میچسبه.
باخنده نگاهش کردم و گفتم :
-چشم حتما...
به سمت اتاق رفتم که تا وارد شدم خشکم زد، همه جا بهم ریخته بود ، دیگه نتوستم خودم را کنترل کنم و مثل یک گوله آتيش گرفتم و با داد و فریاد گفتم :
-همش داری اذیت میکنی ،صدبار نگفتم به وسایل من دست نزن ،دوباره رفتی سروسایل من
باتوام ،کجایی؟ چرا جواب نمیدی؟
محبوبه ، محبوبه ؟
اَه لعنت به تو
مامان با نگرانی داخل اتاق شد وگفت:
-چی شده ؟ چه خبر؟ چرا داد وقال راه انداختی؟
بااعصبانیت برگشتم سمت مامان و با دستم اشاره به وسایل بهم ریخته اتاق کردم وگفتم:
- مامان ببین دوباره اومده سر وسایل من ،شما که چیزی نمیگید به این سوگلی.
مامان سری تکان داد و با جذبه وجدیت گفت:
-بسته دیگه مریم ،انقدر صدات را ننداز تو سرت
خواهر کوچکتر تو.
از حمایت بی جای مامان بیشتر عصبانی شدم وگفتم:
-بفرما، دیدی، نگفتم شما از محبوبه دفاع میکنی
یک بار شده به محبوبه بگی مریم بزرگتره، اذیتش نکن ؟
مامان که انگار حوصله ادامه بحث را نداشت با بی حوصلگی گفت:
-وای، مریم بسته دیگه ، از کجا میدونی من بهش چیزی نمیگم؟
اما من که خسته و کلافه بودم ادامه دادم:
-اره خیلی بهش چیز میگید،حالا کجاست این نوری خانم ؟
مامان به سمت آشپزخانه برگشت وادامه:
-از دست شما دوتا دارم کلافه میشم. نیست رفته کتاب بگیره.
حالت حق به جانبی به خودم گرفتم وبلند گفتم:
- باشه بلاخره که بر میگرده ، من میدونم محبوبه.
مامان مابین راه ایستاد وبه حالت التماس گفت:
-عزیزم ، مادر باز شروع نکنید ، انقدر من را حرص ندید .مثلا شما دوتا خواهر هستید.
نمیدانم چرا آن شب انقدر کلافه و بی عصاب بودم، شروع کردم به جمع کردن اتاق و زیر لب گفتم:
-اره ، فقط من شروع نکنم، هزار بار با زبون خوش بهش نگفتم بی اجازه نرو سر کمد من ، بیا ، بفرمایین ، تموم وسایل من رابهم ریخته، انگار دزد زده به خونه.
مامان بی چاره ام از دستم کلافه شد وگفت:
-لعنت خدا برشیطون هرچی بگم که شما گوش نمیدید، خدا فقط اخر و عاقبت من را باشما دوتا به خیر کنه.