به نام خدایی که قلم به دست اوست
درخت توت
قسمت اول
نور خورشید به زیبایی هر چه تمام تر از لابلای برگ های درخت توت می تابید و من دستهامو باز کرده بودم و سرم رو به آسمون بود و دور خودم چرخ می زدم ؛ اشعه های خورشید با من حرکت می کردن و دنیایی از زیبایی و شوق در وجودم به پا می شد ؛ در اون لحظات من بودم و صفحه ای رنگارنگ که با چرخشی دایره وار منو به دنیای دیگه ای می برد .
اونقدر می چرخیدم تا سرم گیج می رفت و می نشستم روی زمین و تا مدتی از حالت طبیعی خارج می شدم ؛ روزهای بهار و تابستون این کار من بود با دخترهای همسن و سالم و گاهی بزرگتر برای عروسک بازی زیر اون درخت توت فرش پهن می کردیم ولی اونا با عروسک و من با دنیای خودم بازی می کردم ؛
اون روزم در حال چرخیدن بودم که صدای ماشین شنیدیم ؛
معمولا جز ماشین ارباب ماشین دیگه ای توی روستا نمی اومد ؛ و هر وقت بچه ها ؛مخصوصا پسر ها این صدا رو می شنیدن دست جمعی و هورا کشان می دویدن تا زودتر خودشون رو به ماشین ارباب برسونن ؛ که هیج عایدی براشون نداشت جز اینکه ماشین و ارباب رو ببین وتا مسافتی دنبال کنن ؛
سرم گیج می رفت و روی زمینی که پر از توب های درشت و شیرین بود ولو شدم ولی در همون حال می دیدم که همه ی بچه ها دارن با عجله میرن بطرف صدا ؛
هنوز سرم گیج میرفت و نمی تونستم از جام بلند بشم ولی مادرم رو دیدم که وحشت زده داره به طرفم میاد ؛
با همون حالت مچ دستم رو گرفت و گفت : بدو ننه ؛ بدو ؛
از حالت وحشت زده ی اون ترسیدم و با وجود اینکه درست نمی تونستم تعادل خودمو حفظ کنم منو دنبال خودش می کشوند ؛ یک مرتبه فریاد زد راه بیا دیگه ؛
به گریه افتادم ؛ و اون انگار که خیلی ترسیده بود منو بغل کرد و با سرعت رفت به طرف خونه ؛ نمی دونستم چیکار کردم ولی مرتب می گفتم : ننه ببخشید ؛ کار بدی نکردم ؛ رختخواب ها رو ریخت زمین و منو بلند کرد گذاشت روی یک تشک و در حالیکه از شدت هیجان و ترس نفس نمی تونست بکشه چندین بار منو بوسید و گفت : دور سرت بگردم می تونی تکون نخوری ؟ هر چی دیدی و هر چی شنیدی و هر کس تو رو صدا زد جواب نده از جاتم تکون نخور فهمیدی ؟وگرنه تو رو می برن و دیگه منو نمی ببینی ؛
با همون گریه گفتم : ننه چی شده ؟ ولی اون جوابم رو نداد ومنو به شکم خوابوند بین رختخواب ها و دوتا تشک گذاشت روی من و یک ملافه هم کشید روش طوری که سرم جایی بود که می تونستم نفس بکشم ؛
من بچه ای نبودم که بتونم آروم یک جا بند بشم ولی ترسی که در وجود مادرم دیده بودم به منم منتقل شد بدون اینکه بدونم از چی می ترسم ؛صدای بی بی مادر بزرگم رو شنیدم که گفت :صفیه خدا به دادمون برسه بهت نگفتم زودتر از اینجا برو دیدی چه خاکی توی سرمون شد ؟ حوا کجاست ؟ وای خدایا به دادمون برس اونجا پیداش می کنن ؛ باید فرار می کردی ؟ یا امام رضا کمک مون کن خودم میام پابوست اگر ببرنش دیگه دستت به بچه ات نمی رسه ؛ اومدن ..خدا ازشون نگذره ؛
خدا لعنت کنه اسفندیار خان رو هر چی می کشیم از اون می کشیم ؛ صدای ایستادن ماشین رو شنیدم ؛ و صدای ارباب که برام آشنا بود ؛اون قبلا چندین بار اومده بود در خونه ی ما و با مادرم حرف زده بود ؛
دفعه قبل خیلی وقت پیش بود ولی یادم بود که مادرم رو کتک زد و بهش فحش داد ولی من اصلا سر در نیاوردم برای چی ؛ و فکر می کردم چون اربابه حق همچین کاری رو داره ؛
گفت : چطوری صفیه ؟
مادرم گفت :سلام ارباب به لطف شما خوبم ؛
گفت : من زیاد وقت ندارم اومدم بچه رو ببرم ؛یک مقدار براتون آذوقه آوردم یک هدیه هم برات گرفتم رادیو ؛ میگم غلامحسین طرز کارشو بهت یاد بده ؛ حوا کجاست ؟حاضرش کردی ؟
مادرم که معلوم بود صداش می لرزه گفت : ارباب شما می خوای جونم رو بگیری بهم رادیو بدی ؟ به چه کارم میاد؟ وقتی بدون حوا نمی تونم نفس بکشم ؛
ارباب با تندی گفت : دوباره شروع نکن باهات حرف زدم مگه تو صلاح اونو نمی خوای پس از خودخواهی خودت دست بردار برو بیارش ؛
مادرم گفت :ارباب قرار نبود به این زودی بیاین تا مهر خیلی مونده نمی دونستم تشریف میارین ؛ نیست ارباب با داییش برای مدتی رفته حیدر آباد ؛
ارباب داد زد خفه شو بیشعور تو منو مسخره ی خودت کردی ؟ صفیه با زبون خوش برو بیارش نزار اون روی من بالا بیاد ؛بچه کجاست ؟
گفت : راست میگم ارباب رفته حیدرآباد ؛ شما همون موقع مقرر بیاین حاضرش می کنم ؛ ارباب گفت : بفرستم حیدرآباد نباشه تو رو می کشم این خونه رو آتیش می زنم زنیکه ؛ غلامحسین همه جا رو بگردین زود ؛ برین بچه رو پیدا کنین و بیارین ؛ توام یادت باشه صفیه سزای این بی حرمتی که الان کردی رو می ببینی دیگه از من توقعی نداشته باش ؛ می خواستم مثل آدم باهات رفتار کنم خودت نخواستی ؛
دیگه پشت گوشت رو دیدی حوا رو دیدی ؛ مادرم با التماس گفت :
ارباب تو رو خدا ؛ تو رو به فاطمه ی زهرا قسم میدم؛ بچه ام رو ازم نگیر من بدون اون میمیرم ؛ نکن خدا رو خوش نمیاد ؛ ارباب روی پات میفتم هر کاری بخوای می کنم بزار یکم بزرگتر بشه بچه اس از مادرش دورش کن دق می کنه ؛ جون بچه هات قسمت میدم حوا رو ازم نگیر ؛
صدای ضرباتی رو شنیدم و ناله ی مادرم منو بیشتر ترسوند و به گریه افتادم ولی می فهمیدم که نباید کسی صدای گریه ی منو بشنوه ؛
بی بی ناله کنان گفت : نزن ارباب نزن ؛ رحم کن ؛کشتی بچه ی منو ؛ آخه مگه رحم و مروت ندارین ؟
ارباب نعره زد منو دست انداختی اومدم باهات حرف زدم جیک نزدی حالا اون هیکل نجست رو انداختی روی پای من ؟
حوا هفت سالش شده باید درس بخونه آدم بشه گفتی صبر کنم تا بزرگ بشه دلم برات سوخت ولی انگار تو حرف حالیت نمیشه ؛
صدای یک مرد رو شنیدم که گفت: نیست ارباب دور خونه و همه جا رو گشتیم نیست ؛
چند ثانیه سکوت شد و صدای ارباب که ؛ پشت اون رختخواب ها رو بگردین ؛
و در یک چشم بر هم زدن من با تشک ها افتادم وسط اتاق ، فورا بلند شدم و دویدم به طرف مادرم وهمینطور که بلند گریه ای شبیه به زوزه می کردم گفتم : ننه من می ترسم ؛ و محکم همدیگر رو بغل کردیم ؛
مادر همینطور التماس می کردو ارباب رو قسم می داد ولی یکی از اون مرد ها منو گرفت و با قدرت از سینه ی مادرم جدا کرد اون فریاد می زد و من فریاد می زدم ؛
بی بی دست ارباب رو گرفته بود و التماس می کرد چون می دونست که اون دست روی پیرزن دراز نمی کنه ؛
منو سوار ماشین کردن و ارباب کنار راننده نشست و من با صدای بلند فریاد می زدم ننه ؟ ننه؟ نجاتم بده ؛ ننه نزار منو ببرن ؛
و مادرم با صورتی خونی و پای برهنه تا مسافتی از راه رو دنبال ماشین دوید واسم منو فریاد زد ؛ و ماشین ارباب از میون مردم روستا که دو طرف کوچه ایستاده بودن و با تاسف نگاه می کردن رد شد و منو با خودش برد ؛
من هنوز زوزه می کشیدم ؛ که ارباب با عصبانیت فریاد زد بسه دیگه ساکت شو ؛سرم رفت ؛ و یکم بعد با لحن آروم تری گفت : نترس ما تو رو جای بدی نمی بریم ؛
گفتم : من ننه ام رو می خوام ؛ با شما نمیایم آقای ارباب رحم کن بزار پیش ننه ام بمونم ؛
گفت : اگر ساکت نشی کتک می خوری شنیدی ؟
یادم افتاد که چند روز پیش وقتی با بچه ها بازی می کردم یکی از اونا که چند سال از من بزرگتر بود گفت تو می خوای کلفت ارباب بشی ؛ پرسیدم کلفت یعنی چی ؟
گفت : چقدر تو خنکی یعی بری و کارای ارباب رو بکنی ؛
گفتم : چه کاری من که بلد نیستم بچه ام ؛
گفت : حالا میبرنت و بهت یاد میدن ؛
پرسیدم : چرا ارباب می خواد منو ببره کاراشو بکنم ؟
گفت : خب اربابه دیگه اون حق داره ,هرکاری دلش بخواد می تونه بکنه ؛
در حالیکه با پشت دستم چشمِ اشک آلودم رو می مالیدم و بغض داشتم گفتم : آقای ارباب من کار بلد نیستم بچه ام بزارین پیش ننه ام بمونم ؛
برگشت طرف منو گفت : من تو رو برای کار نمی برم ؛ می برم که خوب لباس بپوشی خوب غذا بخوری و درس بخونی ؛ کسی از تو کار نمی خواد ؛
گفتم : آقای ارباب میشه لباس و غذا رو بیارین پیش ننه ام قول میدم درس هم بخونم ؛ از شما بدم میاد ؛
گفت : خب پس تو زبون درازی هم داری حوا خانم نمی دونستم ؛ چرا از من بدت میاد ؟ سکوت کردم چون جوابی براش نداشتم ؛
دوباره پرسید : خب زبون دراز ؛نگفتی چرا از من بدت میاد ؟
با گریه گفتم : خب تو اربابی ؛
پرسید : مگه ارباب چشه که تو دوست نداری ؟
گفتم : آخه هر کاری دلت می خواد می کنی ؛ همه رومی زنی ؛ من ننه ام رو می خوام ؛ لباس هم دارم غذا هم می خورم ؛ آقای ارباب من می خوام برگردم ؛
ادامه دارد