اگربه دریا بارد (جلد دوم )
به نام خدایی که قلم به دست اوست
قسمت اول
اگر به دریا بارد جلد دوم
روزهای خوشی و بی خیالی من خیلی زود تموم شد ؛ روزایی که بچه ها هنوز منو لیلا جون خودشون می دونستن و فکر می کردن موقتی دارم باهاشون زندگی می کنم ؛اما من حس می کردم مادر دوتا بچه شدم مدام ازشون مراقبت می کردم و چقدر از این کار لذت می بردم ؛
چند روز شمال بودیم و از اونجا رفتیم لاهیجان پیش مادرم و سه روز هم موندگار شدیم و در حالیکه واقعا از ته دلم خوشحال بودم و فکر می کردم صاحب یک خانواده ی خوب شدم و خوشبختی رو با تمام وجودم حس می کردم ؛ تا اینکه برای پارسا یک کاری پیش اومد که باید فورا خودشو می رسوند تهران .
حالا چهار روز به عروسی ساجی مونده بود ؛ دیر وقت رسیدیم به خونه ؛ به خونه ای که به جز اتاق خوابش هیچ تعییری نکرده بود ؛ بچه ها هر دو خواب بودن ومن شادی رو بغل کردم و شایان رو پارسا و بردیم توی اتاقشون با کمک هم لباس هاشون رو در آوردیم و لباس خواب تنشون کردیم ؛ شایان خواب آلود اعتراض می کرد که ولم کنین می خوام بخوابم ؛ بالاخره اونو گذاشتیم توی تختش و من خم شدم بوسیدمش و گفتم : شب بخیر عزیز دلم خوب بخوابی ؛ با همون بی رمقی که داشت بدون اینکه چشمش رو باز کنه دستم رو گرفت و گفت : لیلا جون مامانم کی میاد ؟ دلم براش تنگ شده ؛یکم جا خوردم و نگاهی به پارسا که کنار من ایستاده بود انداختم و گفتم : هر وقت تو بخوای عزیزم ؛ حتما اونم دلش برای تو تنگ شده ؛ پارسا با اخم بازوی منو فشار داد و آهسته گفت : بهش دورغ نگو بیا بریم ؛ چراغ رو خاموش کردم و دنبالش از اتاق بیرون رفتم و گفتم : تو چی داری میگی ؟ چه دروغی؟ بچه ها مادرشون رو می خوان ؛ گفت : نه لازم نکرده اونا دیگه حق ندارن کتایون رو ببین ؛ گفتم : پارسا عزیزم خواهش می کنم این کارو با بچه ها نکن نزار توی دلشون عقده بوجود بیاد ؛ با تندی گفت : میشه توی این کار دخالت نکنی ؟ لطفا دیگه بهشون از این قول ها نده و از این حرفا نزن ؛
و با اوقاتی تلخ رفت بقیه وسایل رو از توی ماشین بیاره ؛ البته که از لحن تند اون ناراحت شدم ولی بیشتر از اینکه بهم گفت توی کار بچه ها دخالت نکنم دلم گرفت ؛ داشتم فکر می کردم ؛ من باید با اون حرف بزنم؛ آقا پارسا من نمی تونم زن تو باشم و توی کار بچه ها دخالت نکنم ؛حالم بشدت گرفته شده بود ولی آروم بودم و رفتم به کمکش و به روی خودم نیاوردم ؛ چون یک مقدار خودمو برای این طور چیزا آماده کرده بودم ؛ در حالیکه پارسا همیشه می گفت منو قبول داره و خوشحاله که بچه ها رو دست من سپرده تا تربیت شون کنم , باور کردنی نبود که سر همچین موضوعی منو بی اختیار کنه ؛
وقتی کنار هم روی تخت دراز کشیدیم دستشو باز کرد تا سرمو بزارم روی دستش ولی می فهمیدم که هنوزم اوقاتش تلخه ؛
آهسته سُر خوردم توی بغلشو و گفتم : بهم بگو چرا از حرفی که به شایان زدم ناراحت شدی ؟ توقع داشتی چی بهش بگم ؟ به نظرت درست بود که بگم دیگه نمی تونی مادرت رو ببینی ؟ گفت : نه اینو نگو؛ ولی می دونی که من دلم نمی خواد اون زن بچه های منو ببینه و زهر به جونش بریزه ؛ حتما متوجه هستی در این مدت که ندیدنش چقدر هر دوشون خوشحالن ؟ نمی خوام دوباره دچار آشفتگی بشن ؛ تو اینو از من بهتر می دونی که این کارو به خاطر خودشون می کنم اون مادر خوبی نیست لطفا دیگه بهشون قول نده که من دیگه اجازه نمیدم اون زن به بچه ها نزدیک بشه ؛ گفتم : می فهمم تو حق داری نگران سلامت روح اونا باشی ولی این راهش نیست ؛ پارسا خواهش می کنم این کارو با این بچه ها نکن اونا کوچک هستن و نمی تونن بفهمن که چرا از مادرشون دورن اونوقت ممکنه از بابت این دوری صدمه ببینن ؛ با ناراحتی گفت : من نمی زارم صدمه ببینن ضرر دیدن اون زن براشون بیشتره ؛ لطفا دیگه در این مورد بحث نکن ؛ من به کتایون پول دادم تا دیگه سراغ بچه ها نیاد و قبول کرد ؛ به نظرت همچین زنی می تونی مادر خوبی باشه ؟
اونشب هر دو خسته بودم و بعد از یک سفر طولانی برگشته بودیم تا زندگی مشترکمون رو شروع کنیم و نمی خواستم با اون جر و بحث کنم ؛ حرف رو عوض کردم وگفتم : راستی شب جمعه جایی قول نده باید بریم عروسی ساجی ؛ طوری که انگار نشنیده بود با بی حوصلگی گفت : باشه عزیزم شب بخیر ؛
صبح روز بعد خیلی زود بیدار شدم و صبحانه رو آماده کردم و پارسا با عجله چند لقمه خورد و منو بوسید و رفت ؛
تا دم در بدرقه اش کردم به نظر می رسید هنورم اوقاتش تلخه ؛ اونجا بود که حس کردم همه چیز بین ما فرق کرده ؛ شاید علاقه ای که بهم داشتیم همون باشه ولی توقع های ما از هم کلا تغییر کرده بود . و دلهره ای به جونم انداخت که نکنه اشتباه کرده باشم و نتونم از پس مشکلاتی که مدام مادرم بهم هوشدار داده بود بر بیام ؛
اون روز فریبا خانم که مدتی بود برای پارسا کار می کرد یکم دیر رسید ؛ من داشتم به بچه ها صبحانه می دادم که در رو باز کرد و نفس زنون وارد شد ؛ با اینکه اواخر شهریور بود و برگ درخت ها داشتن زرد می شدن ولی از گرمای هوا کم نشده بود و غرق از سر تا پاش می ریخت ؛ گفت : سلام لیلا خانم ببخشید دیر رسیدم نمی دونین چه ترافیکی بود ؛ گفتم : سلام خوش اومدین اشکالی نداره ولی خونه پر از خاکه باید همه جا تمیز بشه بزار من به بچه ها برسم کمک تون می کنم ؛
شایان بدون مقدمه گفت : لیلا جون می تونم امروز مامانم رو ببینم ؟ گفتم : نمی دونم عزیزم تو باید با بابا حرف بزنی من نمی تونم تصمیم بگیرم ؛ شادی گفت : تو رو خدا تصمیم بگیر من مامانم رو می خوام ؛ گفتم : دورتون بگردم بعد از ظهر که بابا برگشت خودتون باهاش حرف بزنین چون من اصلا نمی دونم مادرتون کجاست ولی فکر کنم رفته باشه مسافرت ؛ شادی گفت : مثل ما که رفتیم شمال ؟ گفتم : آره ؛ گفت : خب کاش به جای تو مامانم با ما میومد مسافرت آخه همه ی بچه ها با مامانشون میرن من می دونم ؛ شایان زد توی پشت شادی و گفت : نمیشه ؛ بهت که گفته بودم لیلا جون زن بابا شده عروسی کردن و مامان ما به طلاق رفته ؛ شادی که انگار هنوز معنای طلاق رو نمی دونست گفت : یعنی رفته طلاق ؟
گفتم : بسه دیگه نمی خوام از این بحث رو ادامه بدین حالا باید بریم حمام و تمیز بشین تا فریبا خانم اتاق تون رو تمیز کنه و بعد بهتون قول میدم یک بازی خوب با هم بکنیم ؛ شادی گفت : نه من نمی خوام بازی کنم ؛ شایان هم به تایید حرف اون ادامه داد : تو خودت دیشب قول دادی من مامانم رو می ببینم چرا الان میگی نمیشه ؛ گفتم : قول ندادم راستی می دونستین شب جمعه می خوایم بریم عروسی ؟ می خوام یک لباس خوشگل برای شادی بخرم که از عروس خوشگل تر بشه ؛ شایان پرسید : عروسی کی ؟ گفتم : دوستم من ؛یاد تونه اسمش ساجی بود از شما دوتا خیلی خوشش اومده بود ؟ حالا عروسی اونه و تمام شب رو می تونیم خوش بگذرونیم ؛
و اینطوری تونستم حرف رو عوض کنم ؛ وقتی اوضاع خونه رو سر و سامون دادم تلفن کردم به خانم دکتر که بهش بگم برگشتم و اگر می خواد می تونم زودتر برم مطب ؛ ولی اون گفت : نه تو تازه عروسی ؛ من خودم دارم به کارا می رسم از شنبه بیا سرکار خوشحال میشم ؛ بعد یک تلفن به مامان کردم که نگران بود و شب قبل بهش خبر نداده بودم ولی بیشتر می خواستم احوال حمیده رو بپرسم چون باز احساس کرده بودم که با جواد مشکل داره ولی هیچ حرفی به من نزد و شاید به ملاحظه ی این بود که سفر ما رو خراب نکنه ؛ ولی من کاملا متوجه بودم که حمیده دوباره پژمرده شده و غمگین به نظر می رسه ؛ اون روزم هر چی اصرار کردم تا حقیقت رو بفهمم مامان انکار کرد و با تندی گفت : ول کن دیگه تو چرا اصرار داری حال حمیده خوش نبوده ؛ گوشی رو قطع کردم ولی نگرانی من بر طرف نشد ؛ آخرین تلفن رو به ساجی زدم تا اگر کاری برای عروسی داره بهم بگه و کلی با هم حرف زدیم ؛
تا غروب که پارسا تلفن کرد ببینه چیزی لازم دارم بخره من همه چیز رو برای استقبال گرم از اون مهیا کرده بودم ؛ شام تقریبا آماده ؛ بچه ها حمام رفته و سر و حال و خونه تمیز و مرتب بود ؛
وقتی با بچه ها تا دم رفتیم و تا برای آوردن خرید هایی که کرده بود کمکش کنیم ؛ اول به صورتش نگاه کردم دیگه از اون بد خلقی صبح خبری نبود و شب خوبی رو گذرونیم ؛ بعد از شام چهار تایی منچ بازی کردیم تا بچه ها بیشتر سرگرم و خوشحال باشن ؛ و شاید به همین دلیل شادی و شایان اونشب یادشون رفت که موضوع مادرشون رو مطرح کنن ؛
تا روز پنچشنبه ؛پارسا سرکار نرفت ویکم بیشتر خوابید ؛ صبحانه ی بچه ها رو که می دادم گفتم : قربونتون برم آماده باشین که امروز می خوایم بریم خرید بابا خونه اس و می خوام برای شما لباس بخرم همون طور که قول دادم امشب توی عروسی باید بدرخشین ؛ هردوشون ذوق زده بودن که می خوان با لباس های نو اونشب به عروسی ساجی برن ؛
دیدم پارسا برخلاف همیشه هنوز بیدار نشده ؛ آروم در اتاق رو باز کردم و رفتم کنار تخت و موهاشو نوازش کردم و گفتم : پارسا جان ؟ عزیزم ؟ ندیدم تا این وقت روز بخوابی ؟ چشمش رو باز کرد و نگاهی به من انداخت و لبخندی زد و منو در آغوش گرفت و گفت : می دونم ؛ هم خسته بودم و هم خیالم از بابت همه چیز راحت شده چه خوبه که تو رو پیدا کردم ؛ بوسه ای به گونه هاش زدم و گفتم : چه خوبه که منم تو رو پیدا کردم خیلی دوستت دارم ؛ می خوای بازم بخوابی ؟ گفت : آره دلم نمی خواد از رختخواب بیام بیرون ؛ کاری که ندارم ؛ گفتم : نه کاری نداری فقط یک خرید باید با بچه ها بریم ؛ پرسید خرید چی ؟ گفتم : یادت رفته امشب عروسی ساجی هست و می خوام برای شادی و شایان لباس بخریم بهشون قول دادم ؛ باز اخمشو در هم کشید و گفت : بچه ها رو می زارم خونه ی مامانم اونا لازم نیست بیان عروسی دلیلی نداره ؛
ادامه دارد