لوگوی ناهید
لوگوی ناهید
خانهمحتواکتاب‌فروشیخرید اشتراکوبلاگتماس با ما
ورود/ ثبت نام
لوگوی ناهیدخانهمحتواکتاب‌فروشیخرید اشتراکوبلاگتماس با ما
ورود

پلتفرم فرهنگی ناهید

ناهید
ناهید

مـــرجـــــع تخـصــصـی فرهــنــگی هــنــری بـــرای داسـتـان و کـتـاب‌هــای صــوتــی

ناهید اپ بستری نوین برای انتشار، خرید و شنیدن آثار ادبی و صوتی از نویسندگان، شاعران و خالقان مستقل است.

دسترسی سریع

  • داستان‌ها
  • کتاب‌های صوتی
  • شعر ها
  • درباره ما
  • قوانین و مقررات
  • حریم خصوصی
  • حذف حساب کاربری

تماس با ما

آدرس: مشهد , بلوار احمدآباد , عارف 8 , پلاک 33 واحد 1
051-38425404

تمام حقوق محقوظ و متعلق به شرکت لکسا پلاس می باشد

حوری خانم
حوری خانمبرای مشاهده جزئیات کامل داستان کلیک کنید
calendar

تاریخ انتشار: ۱۴۰۴/۴/۲۸

در جریان

109

قسمت

۷۰٬۹۷۷ بازدید

عاشقانه

قدیمی

نسرین طالبی( راوی قصه‌گو)

نسرین طالبی( راوی قصه‌گو)

مشاهده پروفایل

قسمت 1

...

بازدید

۰

دیدگاه

۰

پسند

همه‌ی بدنم درد می‌کند. دوباره زیر شکنجه‌های او تمام بدنم سیاه و کبود شد. جای سگک‌های کمربندش روی پهلو و ران‌های من میسوزد‌. نمیدونم این چه زندگی که من دارم، دنیای من به تاریکی شب‌ میمونه، حتی یک روزنه‌ی روشنایی هم نمی‌بینم. بارها تصمیم به خودکشی گرفتم، اما میترسم. دورغ که ندارم بگویم از مردن نمیترسم، از فکر اینکه من را زیر خروارها خاک دفن میکنند و بعد جانوارن من را می‌خورند عذابم می‌دهد. ازاینکه سوسک و کرم و مار روی بدنم راه بروند چِندشم می‌شود. دوباره صدای کشیدن پاهای او به سمت من می‌اید، الهی پاهای تو میشکست تا دیگه نتواند او تن گنده‌ی تو را به دنبال خود بکشد. صدای قیژ در همراه با صدای بلند و نتراشیده او امد: -آی، توله‌... کجایی؟ -بیا بیرون تا نیومدم دوباره بیوفتم به جونت. خودم را پشت خرت و پرت‌های داخل زیر زمین پنهان کرده بودم و دو دستم را سنگر سرم کردم، به امید اینکه من را پیدا نکند، نفسم هم نکشیدم. اما اون نامرد بی پدر ومادر من را پیدا کرد و با مشت لگد به جانم افتاد. -آخ... نزن مرد -مگه تو رحم و مروت نداری. خم شد و موهای من را کشید، جوری که صورتم به سمت بالا رفتم، در صورتم خم شد و با آن چهره‌‌ی که از اعصبانیت، عبوس و ترسناک شده بود، به من خیره نگاه کرد وگفت: -چه غلطی کردی؟ -زبون در آوردی؟ -حالا اون زبونت را که از حلقومت کشیدم بیرون، حساب کار میاد دستت. همانطور که موهای من را دور دستش می‌تاباند، من را روی زمین می‌کشید و با نعره میگفت: -حالتا میارم، زنیکه که برای من زبون درازی نکنی. اشک ریختم و با التماس گفتم: -غلط کردم. -اصلا گو... خوردم. -به خدا تکرار نمیشه. اما اون بی وجدان حَول، من را تا وسط حیاط کشید، تمام باسن و ران‌هایم خراشیده شده بود و از شدت درد سرم که موهای من را می‌کشید؛ از حال رفتم و بی جان روی زمین افتادم. او هم نامردی نکرد و تا توانست مشت و لگد را مهمان تن حنیف و ضعیفم کردم. وقتی به هوش امدم، کنار کرسی روی زمین افتاده بودم. مامان عفریته‌اش تا من را دید، به سمتم آمد و با اعصبانیت کنار من نشست و گوشم را در دست گرفت و به سمت بالا کشید وگفت: -دوباره چه غلطی کردی که این فریبرز اعصبانی شده؟ -هان؟ همانطور که گوشم در دست او بود من را به روی زمین پرت کرد وگفت: -صدبار بهش گفتم، این دختر وصله‌ی ما نیست. -اخه من نمیدونم عشق و عاشقی چیه دیگه. -پسر دیونه، این همه دختر خوب، مگه دختر پروین خانم بد بود یا دختر شکوه خانم؟ که رفتی این دختر اجنبی را گرفتی. حالم خوب نبود و دوباره همان‌جا از حال رفتم. دلم می‌خواست کله‌ی این پسر و مادر را از بیخ بکنم. کمی که گذشت آهسته بلند شدم و شلان، شلان به سمت اتاق خودم رفتم. خانه‌ی مادر فریبرز یک خانه‌ی کوچک با دو اتاق است که یکی از ان‌ها را ما داخلش زندگی می‌کنیم. اتاق تقریبا بیست متری که یک طرف آن، در شیشه‌ی به سمت حیاط دارد وطرف دیگر آن تشک و پتوهای جهیزیه خود را گذاشته و یک ملافه‌ی سفیدی روی آن کشیده‌ام. طرف دیگر بوفه‌ چوبی که تمام اسباب و وسایل جهیزیه از بشقاب و استکان تا قاشق و چنگال و‌... را داخل آن جاداده‌ام. طرف دیگر را دو عدد مختب(پشتی بزرگ) و اسباب سماورم را جای داده‌ام. مطبخ هم کنار حیاط است که با مادر فریبرز باهم استفاده می‌کنیم. وارد اتاق که شدم کنار بقچه‌ی تشک‌ها نشستم و سرم را به آن تکیه دادم وگفتم: -خدا اینجا کجاست من گیر کردم. صدای کلفت و کوچه بازاری فریبرز به گوش رسید : -آی ننه... -باتوام... -کجا ول میکنی میری؟ -صدبار نگفتم من روی این زن غیرت دارم. -کجا ول کردی رفتی، این پاشده از این خونه رفته بیرون، نان بخره؟ -صدبار بهش گفتم" از این در پاتا بدون من بیرون نذار، گوش نمیده. مکثی کرد وگفت: -اِ...اِ... -فکر اینکه مش نونوا یا اصغر بقال زن منا ببینند آتيش میگرم. دستم روی سرم گذاشتم و با خودم گفتم: -آخه کجای دنیا عشق و عاشقی اینجوریه. -من خر باش که فکر کردم تو واقعا آدمی زنت شدم. -بمیرم برای اقام، چند بار گفت"حوری این مناسب تو نیست؛ گوشم بدهکار نبود." در باز شد و قد و قامت بلند او در چارچوب در نمایان شد، چشم‌هایم را بستم و گفتم: -هان، اومدی بزنی؟ -بیا جلو، خجالت نکش. بغض راه گلویم را بست و با حالتی غم آلود گفتم: -اقام از گل به من کمتر نگفته، چه برسه کتکم بزن. -حالا تو... گریه امانم را برید. امد کنارم و همانطور که دستمال دستی قرمز خود را پشت گردنش می‌انداخت گفت: -دِ... آخه قروبون او شکل ماهت برم. -مگه نگفتم نرو بیرون؟ -خُب عصبی میکنی منا. -تو ناموس منی، دلم نمیخواد هر کس و ناکسی تو را ببینه. مجدد دستمال‌ را ازپشت گردنش برداشت گفت: -حالا هم که چیزی نشده. -پاشو ضعیفه یه آب به صورتت بزن و بیا ور دل شوهرت که بدجور دلش هوای تو را کرده.
بعدی: قسمت 2
( نمایش لیست اپیزود ها )

نظرات (0)

هنوز نظری ثبت نشده است