داستان من از یک روز تابستانی شروع میشود.
امروز، یک روز سر نوشت سازی برای من هست. فکر میکنم همه آدمهای که تحصیل کرده هستند مثل من برای این چنین روزی استرس داشتهاند. در یک روز گرم شهریور ماه راهی کافینت شدم؛ تا از نتیجه کنکور سراسری که داده بودم مطلع شوم.
در راه تلفن همراهم زنگ خورد با همهی استرس و نگرانی که داشتم آن را پیدا کردم؛ مادرم بود؛ گوشیم را وصل کردم وگفتم:
-سلام مامان... جانم.
صدای مامان از پشت تلفن آمد که گفت :
-امشب خونه خاله سمیرا دعوت هستیم؛
کارت که تمام شد بیا اونجا.
از اینکه مامان درکم نمیکرد؛ اعصبانی شدم وگفتم:
-مامان مگه نمیدونی که امروز جواب کنکورم میاد؟ من نیام.
مامانم عصبانی شد و بلندگفت :
-نمیام نداریم، لطفازود بیا.
صدا از پشت تلفن قطع شد؛ تلفن همراهم را مجدد داخل کیفم گذاشتم و در کل راه کافینت فقط به این موضوع فکر میکردم که حالا دوباره باید ناز و کلاس گذاشتنهای ساناز را تحمل کنم.
با اینکه دو سال از من کوچکتر هست ولی دانشگاه آزاد رشته دندانپزشکی قبول شده بود و هر کاری که دلش میخواست خانوادهاش به او اجازه میدادند انجام بدهد.
خُب چکار میشود کرد بابای او رئیس یک شرکت بزرگ بود و پدر من هم یک کارمنده بازنشسته.
به خاطره شرایط کاری پدرم و درآمد او من ازبچگی یاد گرفته بودم که قناعت کنم وبرای همین از ساناز خوشم نمیآمد.
در ایستگاه اتوبوس خسته و کلافه ایستاده بودم دوباره به یاد ساناز افتادم خوشبهحالش سوار ماشین خودش میشه وهر جایی که دوست داره میره و من باید منتظر اتوبوس بایستم.
بعد از کلی وقت که ایستادم اتوبوس آمد؛ خودم را هر جور که بود داخلش جا دادم؛ چند تا ایستگاه که رفت؛ پیاده شدم وبه سمت مغازه کافینتی رفتم؛ دل تو دلم نبود تا به کافینت رسیدم.
بعد از دو سال پشت کنکور ماندن یعنی قبول شدم؟
به آسمان نگاه کردم وگفتم:
-خدا جون دلم را شاد کن.
پشت یکی از کامپیوترها نشستم؛ تمام بدنم یخ کرده بود و دستانم میلرزید؛ بلاخره بعد از چند دقیقه صبر کردن صفحه بازشد و چشمم به اسم خودم افتاد و بلند فریاد زدم:
-وای نه خدای من... درست دارم میبینم!
من قبول شدم و یا خواب میبینم؟!
چند باری از صفحه خارج شدم و دوباره وارد شدم.
نه این اسم خودم بود (ترنم علیزاده) به اسم پدر هم نگاهی کردم شاید تشابه اسمی باشه ولی نه اسم پدرهم(حامد علیزاده) بود.
چند لحظهای به مانیتور خیره نگاه کردم و اشک درچشمانم جمع شد.
از خوشحالی نمیدانستم چکار بکنم؛ پرینت برگه را گرفتم و راهی خانه خاله شدم.