به نام خدایی که قلم به دست اوست
مقدمه
بگریز ای پیر اجل ازننگ ما از ننگ ما
زیرا نمی دانی شدن همرنگ ما همرنگ ما
از حمله های چند او وز خم های تند او
سالم نماند یک رگت برچنگ ما بر چنگ ما
اول شرابی در کشی سرمست گردی از خوشی
بیخود شوی آنکه کنی آهنگ ما آهنگ ما
زین باده می خوای برو اول تنک؛ چو شیشه شو
چون شیشه کشتی برشکن ؛ برسنگ ما بر سنگ ما
هرکان می احمر خورد با برگ گردد برخورد
از دل فراخی ها برد دلتنگ ما دلتنگ ما
بس جره ها در جو زند بس بربط شش تو زند
بس با شهان پهلو زند سرهنگ ما سرهنگ ما
ماده است مریخ زمن اینجا در این خنجر زند
در مقنعه کی تان شدن در جنگ ما در جنگ ما
گر تیغ خواهی تو زخور از بدر بر سازی سپر
گر قیصری اندر گذر از زنگ ما از زنگ ما
اسحاق شو در نحر ما خاموش شو در بحر ما
تا نشکند کشتی تو در گنگ ما در گنگ ما
مولانای جان
قسمت اول
چو شیشه شو
احساس کردم بارون بند اومده ؛ پنجره رو باز کردم از نسیم خنکی که به صورتم خورد و بوی لذت بخش جنگل پس از بارون حال خوشی بهم دست داد و نفس عمیقی کشیدم و دستم رو بیرون بردم و به آسمون نگاه کردم ؛ ولی دونه های ریز بارون نشون می داد که هنوزم ادامه داره ؛ تقریبا سه روز بود که پیوسته می بارید ؛ کمی اونجا ایستادم و از اون هوای خوب لذت بردم ؛
خواستم پنجره رو ببندم و برم سرکارم که صدایی از دور توجه منو جلب کرد صدایی مثل ناله و یا گریه ی بلندیک مرد که از ته دلش فریاد می زد ؛عجیب بود و تا اون موقع همچین اتفاقی نیفتاده بود ؛ کنجکاو شدم و پنجره رو بستم و رفتم توی ایوون اون صدا واضح تر میومد ؛ حس نوع دوستی باعث شد که با وجود بارون ریزی که میومدبرم به طرف صدا تا بدونم چه کسی نیاز به کمک داره ؛ از پله ها پایین رفتم و صدا رو دنبال کردم . هر لجظه نزدیک و نزدیک تر می شدم ؛ انگار یکی داشت درد می کشید ؛ مدتی همون جا ایستادم صدا از ویلای پهلویی بود و فکر می کردم شاید واقعا یک نفر نیاز به کمک داشته باشه ؛ چند قدم دیگه نزدیکتر رفتم تا حصارگیاهی که بین دو ویلا بود حالا صدا خیلی بلند تر به گوش می رسید ؛ سرک کشیدم و به ویلا نگاه کردم تمام چراغ ها خاموش بود به نظر نمی اومد که کسی اونجا زندگی کنه ؛ راستش ترس وجودم رو گرفت چون اون ناله ها اصلا طبیعی به نظر نمی رسید ؛ دیگه داشت لباس هام خیس می شد و از سردی هوا لرز کرده بودم که آروم ؛آروم اون ناله ها بند اومد ؛ یکم دیگه ایستادم ولی هیچ صدایی جز زمزمه ی نهر آبی که از بین دو ویلا رد می شد و می رفت به طرف دریا شنیده نمی شد ؛
برگشتم به ویلا ولی هنوز نگران کسی بودم که اون ناله ها از گلوش بیرون اومده بود و دستم به کار نمی رفت ؛ و تقریبا با این فکر شام خوردم و زود خوابیدم ؛ نمی دونم چقدر گذشت که باز با صدای ناله ی اون مرد بیدار شدم ؛نیمه شب بود و اون صدا وهم عجیبی به دلم انداخته بود ؛ حالا دیگه اگرم خودم می خواستم نمی تونستم از ویلا بیرون برم چون می ترسیدم ؛ اما اون ناله های جانسوز که یک ساعتی طول کشید ترس و وحشت به دلم انداخته بود .
صبح وقتی چشمم رو باز کردم که صدا در شنیدم ؛ پسرم اومده بود بهم سر بزنه ؛ ولی اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که بدونم شب قبل چه کسی توی ویلای بغلی ناله می کرده و چه اتفاقی براش افتاده و شاید هنوزم نیاز به کمک کسی داشته باشه ؛ قفل در رو که باز کردم به جای جواب سلام پسرم گفتم : بیا تو که باهات کار دارم ؛ پرسید چیزی شده ؟ گفتم : چیزی که نمی دونم هنوز ولی دیشب یک نفر توی ویلای بغلی حالش خوب نبود و تا نزدیک صبح ناله می کرد ؛ اونقدر بلند که صداش تا اینجا میومد ؛ بیا چای درست کنم با هم بخوریم و بریم ببینیم چه خبره ؛ گفت : ول کنین تو رو خدا ؛ نباید توی زندگی مردم سرک کشید ؛ به ما چه ؛ این روزا نمیشه توی کار کسی دخالت کرد ؛ براتون یکم خرید کردم و باید برم دیرم میشه ؛ گفتم : نه بمون باید با هم بریم یک سر بزنیم؛ اینطوری نمی تونم کار کنم نگرانم شاید کاری از دستمون بر بیاد انجام بدیم ؛ گفت :باشه چشم هر طوری شما صلاح می دونین ولی بزارین اینا رو بزارم تو آشپزخونه تا شما آماده بشین ؛
کمی بعد دوتایی وارد حیاط شدیم و من رفتم بطرف نهر آب که ازش رد بشم ؛ اعتراض کرد و گفت این چه کاریه ؟ اجازه بدین من از اون طرف برم در ویلا رو بزنم اگر کسی باشه باز می کنه ؛ درست نیست که بی اجازه وارد حیاط ویلای مردم بشیم ؛ گفتم : باشه پس من همین جا منتظر میشم بپرس ببین مشکلی ندارن ؟
و خودم از همون جا نگاه می کردم تا شاید کسی رو ببینم ؛ ولی در ها بسته و پرده ها هم کشیده بود ؛ به نظر نمی اومد که کسی اونجا زندگی کنه ؛ چند دقیقه بعد هم پسرم برگشت و گفت : کسی در رو باز نکرد؛ خاکِ جلوی ویلا و تار عنکبوت هایی که جلوی در بسته بود معلوم میشه مدتهاست کسی اینجا زندگی نمی کنه ؛ حتما شما فکر و خیال کردین ؛ و یا شاید صدا از جای دیگه میومده ؟ گفتم : نمی دونم شایدم ؛ پسرم رفت و من این شک به دلم افتاده بود که نکنه خیال کردم شاید صدای یک حیوون بوده و شایدم یک جغد که ناله می کرده ؛ آخه ویلای دیگه ای اون نزدیکها نبود ؛
اون روز غروب توی ایوون مشغول نوشتن بودم و تازه داشتم صدا هایی که شب قبل شنیده بودم رو فراموش می کردم که با صدای ضجه های دردناک یک مرد از جا پریدیم این بار خوب گوش دادم از همون ویلا میومد دیگه شک نداشتم ؛ناله هاش درست مثل اینکه داشت شکنجه می شد پر سوز بود ؛ بی اختیار راه افتادم به طرف نهر آب تا از اونجا بتونم ویلا رو ببینم ؛ بدون اینکه چیزی تغییر کرده باشه به نظرم وهم بر انگیز اومد ؛ و اون صدا از اون ویلا شنیده می شد ؛ خدایا چیکار کنم برم یا نه ؟
با اینکه یک ترسی هم داشتم دل به دریا زدم و از روی پل کوچکی که علف روی اونو گرفته بود رد شدم و به زحمت از لای چند درختچه و گیاهانی که ویلا ها رو از هم جدا می کرد خودمو رسونم به اونطرف ؛ هنوز صدای ناله میومد ؛ با خودم گفتم من باید بدونم اونجا چه خبره ؛ تا پشت در رسیدم و خوب گوش دادم ؛ فقط ناله بود و گاهی هم کلمه ی خدا شنیده می شد ؛ با دستی لرزون چند ضربه به در زدم ؛ ولی با همون اولی صدا بند اومد و سکوت همه جا رو فرا گرفت ؛ دوباره زدم به در و گفتم : آقا ؟ آقا ؟ میشه بگین چی شدین ؟ کمک می خواین ؟ ولی هیچ صدایی نمی اومد ؛ یکم اطراف ویلا رو گشتم اثری از اینکه کسی اونجا زندگی کنه نبود ؛ تار های عنکبوت نشون می داد که مدت زیادی کسی از اونجا رفت و آمد نکرده ؛ دستم رو حائل صورتم کردم تا بتونم از پنجره داخل ویلا رو ببینم ولی پرده ها با اینکه توری بودن مانع می شدن ؛ تارهای عنکبوت به دستم و صورتم چسبیده بود و چندشم شد ؛ و یک طوری ترسیده بودم که نمی دونستم چطوری اون راهی رو که رفتم برگردم ؛ احساس می کردم یکی داره دنبالم می کنه ؛
تا خودمو به ویلا رسوندم فورا در رو قفل کردم و پشتشو انداختم ؛ دیگه حالا حتم داشتم که اون صدا از همون ویلا میومد ؛ ولی چرا کسی اونجا نیست رو نمی فهمیدم ؛ و تمام اونشب رو منتظر شدم ؛ با هر صدایی از جا می پریدم ولی تا چند روز بعد هیچ صدایی به گوشم نرسید ؛ و من که تمام فکرم شده بود این معما در هر فرصتی توی اون ویلا سرک می کشیدم تا حرکتی ببینم ولی ویلا همچنان در سکوت وهم برانگیزی فرو رفته بود ؛ تا اینکه باز یکشب حدود ساعت ده شب من مشغول کار بودم که دوباره اون ناله ها و ضجه ها به گوشم رسید که مدام خدا رو صدا می کرد , مو به بدنم راست شد ؛ این بار هراسون به اطراف نگاه می کردم ؛ نکنه کسی می خواد منو بترسونه ؟ یا بهم آسیب بزنه و اینطوری داره یواش یواش اعصابم رو بهم می ریزه ؟ ولی نه من که دشمنی ندارم ؛ نکنه دزد باشه و بخواد من از خونه بیرون برم و بیاد کار خودشو بکنه ؛ ولی نه من خودم تا پشت در اون ویلا رفتم و شنیدم که یکی از همون جا داره فریاد می زنه وناله می کنه این بار مرد پشت سرهم خدا رو فریاد می زد ؛
ادامه دارد