لوگوی ناهید
لوگوی ناهید
خانهمحتواکتاب‌فروشیخرید اشتراکوبلاگتماس با ما
ورود/ ثبت نام
لوگوی ناهیدخانهمحتواکتاب‌فروشیخرید اشتراکوبلاگتماس با ما
ورود

پلتفرم فرهنگی ناهید

ناهید
ناهید

مـــرجـــــع تخـصــصـی فرهــنــگی هــنــری بـــرای داسـتـان و کـتـاب‌هــای صــوتــی

ناهید اپ بستری نوین برای انتشار، خرید و شنیدن آثار ادبی و صوتی از نویسندگان، شاعران و خالقان مستقل است.

دسترسی سریع

  • داستان‌ها
  • کتاب‌های صوتی
  • شعر ها
  • درباره ما
  • قوانین و مقررات
  • حریم خصوصی
  • حذف حساب کاربری

تماس با ما

آدرس: مشهد , بلوار احمدآباد , عارف 8 , پلاک 33 واحد 1
051-38425404

تمام حقوق محقوظ و متعلق به شرکت لکسا پلاس می باشد

دختر خرمشهر
دختر خرمشهربرای مشاهده جزئیات کامل داستان کلیک کنید
calendar

تاریخ انتشار: ۱۴۰۴/۹/۷

در جریان

43

قسمت

۳۷٬۵۷۷ بازدید

قدیمی

ماجراجویی

ناهید گلکار

ناهید گلکار

مشاهده پروفایل

قسمت 1

...

بازدید

۰

دیدگاه

۰

پسند

به نام خدایی که قلم بدست اوست و مرا یاری می دهد دختر خرمشهر قسمت اول مقدمه در زمانه ای که مردم این مرز و بوم از شرق تا غرب از شمال تا جنوب اشباح از همه چیز هستن ؛ قلم رنگی ندارد ؛ اشباح به معنای واقعی کلمه از هر حادثه و خبر بدی ؛از دروغ از ریا ؛از دزدی و نابودی سرزمینشان دیگر سخنی باقی نمی ماند؛ قلم بدست ها خسته و مخاطبشان خسته تر بهم نگاه می کنند ؛ او می گوید چه بنویسم که نشنیده باشی و بخونی و این جواب می دهد ؛ فرقی نمی کنه تو بنویس و من نمی خوانم ؛ این راست می گوید چون دیگر همه همه چیز رو می دانند ؛بی هوایی؟ بی آبی ؟بی پولی ؟و بی ؛وبی ؛ وبی ؛ و اما قصه ی دختر خرمشهر شاید قصه ی نشنیده ای باش که تو بخوانی ؛ شاید صبر تو به اندازه ی قطره ای جا داشته باشد ؛ دختر خرمشهر بادِ شرجی آرام می وزرید و بوی دریا نفس‌های خسته‌ ی ما رو تازه می‌کرد. چهار دختر،که تازه از زیر بار سنگین امتحان‌های نهایی و کنکور رها شده بودیم ، از کوچه‌های سر سبز و خرم خرمشهر قدیم دل کنده بودیم و خودمون رو رسوندیم لبِ کارون، جایی که آب، مثل مادری مهربون، برامون آغوش باز کرده بود، خروشان و پر هیاهومثل زندگی ؛ . کفش‌هامون رو کنار هم ردیف کردیم، درست مثل روزهایی که دفتر مشق مون رو کنار هم می ذاشتیم و روی زمین دمَر دراز می کشیدیم و مسابقه می دادیم که کی زودتر تموم می کنه ؛ و حالا ردیف کنار هم نشسته بودیم و برای آینده نقشه می‌کشیدیم . پاهامون رو توی کارون فرو برده بودیم و از عبور آب لذت می بردیم ؛ و خنده هامون مثل پرنده‌های دریایی روی سطح آب پخش می شد ؛ . رستا دختر با نمک سبزه رویی بود با موهای مشکی و چشم های سیاه ؛ دست‌هاشو باز کرد و گفت : ببینین انگار دنیا امروز یک طور دیگه اس و من یک جور دیگه نفس می کشم . زهرا رد انگشتش را روی گِل کنار رود گذاشت و گفت :اینم نشونه ی پایان سختی ما شاید چون ما دیگه بچه مدرسه ای نیستیم ؛شاید زندگی ما از امروز شروع شده؛ اما پشت آن خنده‌ها، لرزش کوچکی از ترس هم بود؛ دلهره از فرداهایی که هنوز نمی دونستیم چه خواهد شد ؛ خرمشهر آن روزها هنوز ساده بود؛ هنوز بوی گُل، بوی بازار، بوی نخل‌های خم شده از خوشه های خرما در آفتاب را می‌شد از همه‌جا شنید. اما دخترها بیش از هر چیز، بوی آزادی را حس می‌کردند؛ . که یک موج اومد و آب همه ی ما رو خیس کرد و صدای جیغ و خنده های مستانه ما رو به هوا برد آب دامن های ما رو خیس کرده بود ؛ما چهارتا دوست بودیم ؛ از اون دوستی های کهنه ی نو جوونی که بی آلایش ترین و ساده ترین دوستی هاست ؛ از همون دوستی‌هایی که آدم خیال می‌کند تا ابد دوام میاره ؛ خورشید آرام پایین می‌آمد ونورش رو روی موج های کارون به زیبا ترین شکلی نشون می داد و ما با اینکه این منظره رو صدها بار دیده بودیم هر چهار نفر محو تماشا شدیم ؛و به نظر من هر روز هم زیبا تر می شد چهار دختر، چهار رویا، چهار دل که هنوز زخمی از دنیا نخورده بودند؛ نشسته بر لب کارون ؛ کارونی که با قدرت و شکوه میرفت به طرف دریا ؛ کارونی که شاهد شادی های مردم و عشق هایی بود که کنار این رود زیبا شکل گرفته بود و بعدها قرار بود قصه های زیادی رو در دل خودش نگه داره و به گوش ما برسونه ؛آخ کارون عزیزم تو چه قصه های غم انگیزی خواهی داشت ؛ اما ما در اون عصر دل انگیز چیزی از آینده نمی‌دانستیم ؛ هیچکس نمی دونست ؛ . فقط دخترهایی بودیم که بعد از دادن کنکور ؛ سبک، بی‌پروا، و پر از آرزوهایی که باد هم هنوز جرئت بردن‌شان را نداشت خیال پردازی می کردیم ؛ . مهتاب دختری که از همه ی ما شوخ طبع تر بود و گاهی شعر می گفت دامنش را جمع کرد و پا گذاشت توی رود ؛ و ما همه ترسیدیم و دادزدیم : جلوتر نرو آب تو رو می بره ؛ زهرا قدری جلوتر رفت برگشت و با صدای بلند گفت: «اگه جرئت دارید بیاین ؛ هر سه تای ما رو برگردوندیم و وانمود کردیم نشنیدیم دوباره گفت : بچه ها بیاین اینجا می تونیم آب تنی کنیم ؛نترسین خیلی خوبه , و چند ثانیه‌ بعد، همه‌ ما کف رودخونه نشسته بودیم . موجِ گرمِ کارون دورمون حلقه می زد ؛و خنده های ما رها از هر غم و دردی مثل نخل‌هایی که باد از خواب بیدارشان می‌کند، در فضا می پیچید، بالاخره از آب اومدیم بیرون و لب شط نشستیم تا لباس هامون خشک بشن ؛ یک سنگ برداشتم و همینطور که پرت می کردم روی آب با افسوس گفتم : کاش همین‌جوری بمونیم. نه بزرگ شیم، نه جدا شیم تا ابد چهارتایی کنار هم زندگی کنیم ؛ از اینکه یک روز با هم نباشیم خیلی دلم می گیره ؛ هر سه تا لحظه‌ای ساکت شدند. انگار حرفم ته دل همه‌شون رو تکون داد زهرا گفت : من می دونم چیکار کنیم همه معلم بشیم ؛ اینطوری شاید حتی توی یک مدرسه درس دادیم ؛ و چهار تایی فریاد زدیم ؛. خرمشهری ها ما داریم میام که به بچه هاتون درس بدیم می خوایم معلم بشیم ؛ . صدای بوق کشتی از دور شنیده شد ؛و برای من همیشه این پیام رو داشت که برادرم که ملوان بود از دریا برگشته ؛ هم خیلی دوستش داشتم و هم منتظر هدایایی بودم که از اونطرف آب با خودش میاورد ؛ لباس ؛ گردنبند های مروارید و زیور آلات و لوازم آرایش ؛ رستا آرام گفت: چی شده لیلی ؟برادرت اومده ؟ گفتم : نه فکر نکنم اون تازه رفته چند روز دیگه میاد ؛ گفت : بچه ها کاش می شد ما هم ملوان بشیم ؛ امروز حس تازه ای داشتم ؛ فکر می کردم با دادن کنکور خیالم راحت میشه ولی هنوزم ته دلم شور می زنه نکنه قبول نشیم ؛ دستش را گرفتم و گفتم : نه اینطوری فکر نکن ما امروزهمه ی ترس هامون رو شستیم و حالا باید به آینده ای روشن فکر کنیم ؛ یاس و ناامیدی نداریم ؛ خورشید به رنگ نارنجیِ درآمده بود؛ همان رنگی که فقط در خرمشهر می‌شود دید. . چهار تایی کنار رود ایستادیم ؛نور نارنجی خورشید که ثانیه به ثانیه کمرنگ تر می شد روی صورت مان نشسته بود و نسیم در لابلای موها مون می‌پیچید کاش می شد اون لحظه‌ی کوتاه را یه طوری قاب می کردیم ؛ که انگار قرار است هیچ‌وقت تکرار نشود. ادامه دارد
بعدی: قسمت 2
( نمایش لیست اپیزود ها )

نظرات (0)

هنوز نظری ثبت نشده است