چشمهای خود را که باز کردم هنوز در همان اتاق سبز بودم، نور آن چراغ زرد چشمهای من را میزد، مجدد آنها را بستم و بیاراده دست خود را روی شکم گذاشتم.
متوجه شدم که بچهی من به دنیا آمده است، بدون توجه به آن نور زرد چشمهای خود را باز کردم و شروع به فریاد زدن کردم:
-بچم کجاست؟ بچهی من رو بیارین ببینم، اون زنده است؟
-چیزی نگذشت که یک خانمی وارد اتاق شد گفت:
-چرا داد میزنی؟ آره بچهات به دنیا اومده.
منی که هنوز هوش و بیهوش بودم، نگاهی به او انداختم و گفتم:
-فقط بگو زنده است؟
سرش را به علامت تایید تکان داد گفت:
-آره فعلاً که زنده است.
نیم خیز شدم و گفتم:
-فعلاً زنده است! یعنی چی؟
به سمت در رفت و گفت: -حالا فعلاً علائم حیاتی داره، اکسیژن بهش کم رسیده باید صبر کنیم ببینیم چی میشه.
از پشت سر تا چشمهای من تیر کشید، سرم گیج رفت و خود را روی تخت رها کردم.
آرام و از کنار صورتم اشکهای من به روی گونههایم میریخت.
لبهای من میلرزید، دستهای من میلرزید، مثل آدمی که یخ زده است، اما قلبش تند میزند، آنچنان تند بر قفسهی سینه من میکوبید که احساس میکردم هر لحظه قلبم از سینه جدا میشود.
سینهام تیر میکشد، از نفسهای عمیقی که نمیتوانم بکشم.
هر "بیپ" دستگاه نشان میداد قلب من میزند؛ دست لرزانم را روی قلبم میگذاشتم و بی اراده زیر لب گفتم:.
اینجا، اینجا تنها جاییست که هنوز زنده است. اما تو؟ تو کجایی؟
چشم های خود را میبندم، ناگهان تصویری زنده و روشن از چشمانی که هرگز ندیدهام، اما هزاربار در رویا دیدهام، مقابل من ظاهر میشود.
زیر لب گفتم:
-دیدم! چشمهای تو قهوهای روشن بودند، مثل عسلی که در آفتاب میدرخشد. این یک نشانهست، نه؟ یعنی زندهای. یعنی داری میآیی به سوی من.
صدای پای از پشت در امد، قدمهای خود را تند میکند؛ نفس در سینهی من حبس میشود.
اما کسی از در داخل نمیآید؛ فقط صدای قدمهایی که دور میشوند.
لبهای من میلرزید:
-نه! پس نشانه نیست؛ فقط خیال است. خیالی که مغزِ بیهوش من میبافد تا مرا زنده نگه دارد.
اشکهای من بیصدا جاری شدند:
-اما اگه خیال باشه، پس آن لمسِ سبُک، آن حسِ بودنَت که همین دیروز زیر دلم بود چی بود؟! یک رؤیا؟! نه، نمیشود. تو واقعی بودی، هستی، باید باشی.
پرستار دیگری با چهرهای خنثی وارد اتاق شد تا فشار خون من را بگیرد.
من به چشمهای او خیره شدم به دنبال سرنخی میگشتم.
با صدایی خشن و گرفته اما لبریز از التماس، که در وجود من موج میزد گفتم:
-خانم بچم؟
پرستاربدون برقراری تماس چشمی با من، گفت:
پزشک بهتون خبر میده، عزیزم. کمی استراحت کن.
گفتم:
-اما من، من باید بدونم؛ این انتظار من رو میکشه.
پرستار با حالتی که نمیدانم از سر دلسوزی بود یا پرهیز از جواب دادن، تبسمی کرد وگفت:
-قلب قویای داری، روی خودت تمرکز کن.
او به سمت در رفت ومن به سمت پنجره نگاه کردم و خود را در شیشهی پنجره که همچون اینه بود دیدم، چشمهای گودافتاده و صورتی رنگپریده.
با خودم گفتم:
- حوری، خودت رو جمع کن، دو راه که بیشتر نیست، یا اونجاست و نفس میکشه و باید قوی باشی تا اون رو در آغوش بکشی؛ یا او رفته، و بازهم تو باید قوی باشی تا این خاطره را تا ابد با خود حمل کنی.
دوباره بغض در گلوی من مثل مار چمبره زد و لبهای من به لرزه درامد:
-این چه ظلمی است ؟ این یک چه شکنجهٔ بیپایانه.
دستهای خود را به سمت اسمان بالا بردم وگفتم:
-خدایا... من به "یا این یا آن" نیاز دارم، این میانهٔ جهنمی را ازم بگیر؛ یا نور کامل، یا تاریکی مطلق؛ این تاریکی خاکستری دارد روح من رو خرد میکنه.
چند دقیقه سکوت کردم و دوباره باخودم زمزمهای آرام کردم:
-اما مگه عشق شرط داره؟ من تو رو هر جایی که هستی وبه هر حالی که باشی دوست دارم.
اگه بین زمین و آسمان معلقی، من همینجا پایین، دستهای خود را باز میکنم. اگر در کنارمن اومدی، آغوش گرم من برای تو، اگر پرواز کردی...
چشمهای من از شدت گریه میسوخت، مثل اینکه گولهی اتشی در ان گذاشته باشند.
چشم بر در دوختم، هنوز بسته بود؛ اما این بار، نگاهم تسلیم شده نبود، فقط منتظر بود.
منتظر هر پایانی که قرار است از آن در وارد شود.
اتاق در سکوت سنگینی فرو رفته بود، دیوارهای سبز، نور افتابی رنگ چراغ کلافهام کرده بود، ای کاش میتوانستم بلند شوم و به بیرون بروم.
اره این بهترین فکر است، اما این دستگاهها را چهکار کنم؟
یعنی مامان اومده؟ فریبرز چی؟ وای اگه بفهم بچه یه وقت...
دوباره در دلم غوغایی شد، بدنم میلرزید و فکر اینکه فریبرز به من بگوید تو لایق بچه دار شدن نیستی ترس را در وجود من دوبرابر کرد.
ناگهان در باز شد و قامت یک اشنا را در چهاچوب در دیدم، غم برای یک لحظه در چهرهی من جای خود را به شادی داد، نیم خیز شدم وگفتم:
-مامان بچه چطوره؟
مامان به سمت من امد، بوسهی به گونهی من زد، اشکهای من را پاک کرد وگفت:
قربونت بشم چرا انقدر گریه کردی؟
دست او را گرفتم وگفتم:
-مامان تو رو به خدا فقط بگو بچهی من خوبه؟
صندلی که داخل اتاق بود را به سمت من کشید وگفت:
-اره عزیزم، برای چی بد باشه؟
نمیتوانم خوشحالی خود را در آن لحظه توصیف کنم، گوی پرندهی که بال او شکسته است وحالا خوب شده و دوباره اوج گرفته.
شادی مثل خون در تک تک سلولهایمن موج زد و تمام اعضای صورت من شروع به خندیدن کردم وگفتم:
-پرستار گفت، اکسیژن کم اورده.
خندید وگفت:
-اره مادر، اما منظورش این نبوده که خدای نکره مُرده، نیاز به مراقبت داره؛ حالا هم دیگه گریه نکن که باید قوی و محکم به پسرت شیر بدی.
ادامه دارد...