لوگوی ناهید
لوگوی ناهید
خانهمحتواکتاب‌فروشیخرید اشتراکوبلاگتماس با ما
ورود/ ثبت نام
لوگوی ناهیدخانهمحتواکتاب‌فروشیخرید اشتراکوبلاگتماس با ما
ورود

پلتفرم فرهنگی ناهید

ناهید
ناهید

مـــرجـــــع تخـصــصـی فرهــنــگی هــنــری بـــرای داسـتـان و کـتـاب‌هــای صــوتــی

ناهید اپ بستری نوین برای انتشار، خرید و شنیدن آثار ادبی و صوتی از نویسندگان، شاعران و خالقان مستقل است.

دسترسی سریع

  • داستان‌ها
  • کتاب‌های صوتی
  • شعر ها
  • درباره ما
  • قوانین و مقررات
  • حریم خصوصی
  • حذف حساب کاربری

تماس با ما

آدرس: مشهد , بلوار احمدآباد , عارف 8 , پلاک 33 واحد 1
051-38425404

تمام حقوق محقوظ و متعلق به شرکت لکسا پلاس می باشد

ارغوان نوشته سمیه بهارلو
ارغوان نوشته سمیه بهارلوبرای مشاهده جزئیات کامل داستان کلیک کنید
calendar

تاریخ انتشار: ۱۴۰۴/۹/۲۲

در جریان

58

قسمت

۱۵٬۵۶۰ بازدید

عاشقانه

خانوادگی

قدیمی

سمیه بهارلو

سمیه بهارلو

مشاهده پروفایل

قسمت 3

...

بازدید

۰

دیدگاه

۰

پسند

فصل دوم،قسمت سوم روزها از پس هم می گذشت. رفتار مادر سردتر شده بود. در مدتی که در خانه بود، سعی می‌کرد با ما روبرو نشود و هر روز به هر بهانه‌ای خانه را ساعت‌ها ترک می‌کرد. بعضی از روزها مست به خانه برمی‌گشت و وظیفه من بود که کاری کنم تا آقاجون سراغی از تو نگیرد. مدارس باز شدند. من و ارمغان خوشحال بودیم که نیمی از روز را در مدرسه به سر می‌بریم. هوای مدرسه من را به سال گذشته کشانده بود و دلتنگی ام را بیشتر می‌کرد. دوری از حمید را بیشتر حس می‌کردم. سه ماه دوری، باعث شده بود چهره اش در خاطرم کمرنگ شود، اما لبخندش در عمق وجودم حک شده بود. دلم برای آن لبخند پر می‌کشید.... حمید- خانم کوچولو کجا با این عجله؟ به سمتش برگشتم. همان لبخند و همان نگاه مشتاق. با شادی و ناباوری نگاهش کردم. با تمام وجود دوست داشتم خودم را در آغوشش پرتاب کنم. حمید- چیه؟ چرا این‌طوری نگام می کنی؟ -باورم نمیشه که خودت باشی. کی اومدی؟ حمید- دیشب رسیدم. به نظرم لاغر شدی. حالت که خوبه؟ -آره من خوبم. تو چطوری؟ حمید- منم خوبم. فقط دوری تو عذابم می‌داد. موافقی بریم جای همیشگی؟ با سر پاسخ مثبت دادم و در کنارش به راه افتادم. وقتی با او هم قدم بودم، تازه اندازه دلتنگی‌ام را کشف کردم. تمام مدتی که در کنارش بودم او سخن گفت و من با اشتیاق گوش دادم. حمید- دیگه باید بری خونه. دوست ندارم برات دردسر درست کنم ولی دوست دارم مدت کوتاهی که اینجا هستم، در کنار تو باشم. عصر می‌تونم ببینمت؟ -حتما، حرفای زیادی برای گفتن داریم. ساعت چهار، همین جا. از هم خداحافظی کردیم و من با قلب لبریز از عشق راهی خانه شدم. بعد از صرف ناهار، هرچه کردم نتوانستم استراحت کنم. از جا برخاستم. خودم را آراستم و از خانه خارج شدم. اول به مغازه عطر فروشی رفتم و به کمک فروشنده عطر خوشبوی را خریداری کردم. بعد به سمت پارک به راه افتادم. ساعت سه و بیست دقیقه بود که به پارک رسیدم. حمید را دیدم که روی همان نیمکت همیشگی نشسته بود. با دیدن من برخاست و گفت: فکر می‌کردم فقط خودم بی طاقتم. -نه، تنها نیستی. منم بی طاقت بودم. کنارم نشست و نگاهش را به چشمانم دوخت و آهسته زمزمه کرد: دلم خیلی برات تنگ شده بود... ارغوان، دوستت دارم. -منم همین‌طور. حمید- برای دیدنت تا اینجا پرواز کردم. اگه بهم مرخصی نمی‌دادن حتما می‌مردم. -می دونم که باید تحمل کنیم، اما سخته.هر یک روز دوری، اندازه صد سال می‌گذره. از داخل کیفم جعبه عطر را بیرون آورده و به طرفش گرفتم و گفتم: یه هدیه کوچیک برات گرفتم. حمید- خیلی با ارزشه. منم برات سوغات شیراز رو آوردم. خدا کنه خوشت بیاد. بعد از داخل کیفش، کتاب دیوان حافظ را بیرون کشید و مقابلم گرفت. -من عاشق حافظم. بیا نیت کنیم و فال بگیریم. چشمانم را بستم و نیت کردم تا حافظ از آینده ام خبر دهد. وقتی چشم باز کردم، تیر نگاهش در عمق چشمانم فرو رفت. دیده از او گرفتم و کتاب را گشودم: "گفتم غم تو دارم، گفتا غمت سر آید گفتم که ماه من شو، گفتا اگر برآید" کتاب را بست و گفت: دیگه نخون. مهم اینه که آخرش خوبه. گفتم دل رحیمت، کی عزم صلح دارد گفتا مگوی با کس، تا وقت آن درآید گفتم زمان عشرت، دیدی که چون سر آید گفتا خموش حافظ، کاین غصه هم سرآید - تو هم مثل آقاجون شعر های حافظ را از حفظی؟ آقا جون میگه باید عاشق بود تا معنای شعر ها را فهمید. حمید- آقا جونت راست میگه. من تمام تنهاییام را با شعرهای حافظ تقسیم کردم... ارغوان حس بدی دارم... توی راه همش می‌ترسیدم برات اتفاقی افتاده باشه. می‌ترسیدم، می‌ترسم از قفسم پریده باشی. -وای حمید منظورت چیه؟ حمید- ذره‌ی خاکم و در کوی توام جای خوش است، ترسم ای دوست که بادی ببرد ناگاهم -اگه قرار باشه از این حرف بزنی، بلند میشم میرما حمید- خیلی خب خانم کوچولو، قهر نکن. راستی بهت گفتم دارم درس می‌خونم تا امسال کنکور شرکت کنم. شاید قبول بشم. -حتما موفق میشی. حمید- بابام دوست داره برم تو کار تجارت و از این جور حرفا. اما من اصلا علاقه‌ای ندارم. نه من دوست دارم کار بابام رو ادامه بدم، نه حامد. می‌شناسیش که؟ -آره پسر خوبیه، مثل تو هم سر و گوشش نمی‌جنبه. حمید- من سرو گوشم نمی‌جنبه، قلبمه که تند تر می تپه. آخه مثل من یه فرشته خوشگل و دوست داشتنی مثل تو رو که نداره وگرنه اونم دیوونه می شد... ارغوان تو تنها انگیزه من برای ادامه زندگی هستی. من با تکیه به عشقت دارم این مسیر طولانی را طی می کنم. امید وصال توست که می‌تونم دوران سخت سربازی رو تحمل کنم. بهم قول بده که تا آخرش باهام هستی. قول بده که پا به پام می آیی و خسته نمی‌شی. من به این امید احتیاج دارم. موجی از لذت و حس خوب عاشقی وجودم را گرم کرد. من هم منتظر همچین امیدی بودم. امید به زندگی، به آینده ایی روشن، همراه با عشق در کنار مردی که می‌پرستیدمش. -من عاشقتم حمید. تا آخر دنیا باهاتم. برای خوشبختی تو هر کاری میکنم. بعد از ساعتی گفتگوی عاشقانه، از یکدیگر جدا شدیم. حس می‌کردم دردهایم به پایان رسیده. سبکبال بودم و حس سبکی روحم را شاد می‌کرد. من به این دلبستگی ها، امیدها و گفتگوها نیاز داشتم. روح رنج دیده ام به آرامشی لذت‌بخش رسیده بود و زخم های عمیقی که در این مدت بر قلبم نشسته بود، التیام یافته بودند. وقتی پا به خانه گذاشتم، از وجود سوری در خانه مطلع شدم. دوست نداشتم با او روبه‌رو شوم. خواستم از در پشت راهرو به داخل اتاق بچه ها بروم که متوجه حضورش پشت پنجره هال شدم. بی ادبی بود اگر سلام نمی‌دادم. به داخل رفتم، بعد از سلام، داخل اتاقم رفتم ولباسهایم را تغییر دادم. روی تخت دراز کشیده، کتاب حافظ را مقابل چشمانم گرفتم. چیزی از میان اوراق کتاب روی صورتم افتاد. سر جایم نشستم. چشمم به عکسش افتاد که روی بالشم افتاده بود. آن را برداشتم. همان نگاه مشتاق و همان لبخند زیبا. صد بار بر عکس بوسه زدند و بعد آن را در صندوقچه قدیمی که هدایای ریز و درشتش در آن مخفی کرده بودم، گذاشتم و در جای همیشگی پنهان کردم و بعد برای رفع تشنگی از اتاق خارج شدم. فراموش کرده بودم که سوری و پاکت سیگارش مهمان مادر است، اما این بار به جای سیگار، شیشه مشروب را روی میز دیدم. با تعجب و ناراحتی نگاه از شیشه مشروب گرفتم و به سمت آشپزخانه رفتم. قبل از اینکه وارد آشپزخانه شوم صدای سوری را شنیدم که پرسید: ارغوان جان کلاس چندم هستی؟ به سمتش برگشتم، اما نگاهم را به زمین دوختم و با اکراه پاسخ دادم: دوازدهم. سوری- اوه، چه عالی. می‌بینی کتایون، چه سریع سالهای عمرمون سپری میشه. ببینم اوضاع درسات چطوره؟ -خوبه، درس خوندن رو دوست دارم. برای آینده برنامه ریزی کردم. اگر خدا بخواد ادامه میدم. مادر در حالی که لبه گیلاسش را به لب نزدیک می‌کرد، پشت چشمی نازک کرد و گفت: غلط‌های بیجا. امسال رو می‌خونی، سال دیگه هم از شرت راحت میشم. از حرف مادر رنجیدم، توقع نداشتم من را مقابل سوری خرد کند. حس کردم غرورم لگدمال شده است. با دلی پر از غم، به آشپزخانه رفتم. لیوانی آب نوشیدم تا بلکه دل سوخته ام آرام بگیرد. صدای بوق اتومبیلی مرا به سمت پنجره آشپزخانه کشاند. در حیاط باز بود. آقاجون در آستانه در ایستاده با دیدن من دست تکان داد و با خوشحالی گفت: بالاخره خریدم. با شادی از آشپزخانه بیرون پریدم و گفتم: آقا جون اومد. بالاخره اون ماشین رو خرید. دستپاچگی را در چهره و رفتار مادر و سوری دیدم. صدای مادر بلند شد: وای خدا... چرا الان؟... زود باش بیا کمک، باید اینارو جمع کنیم. -من میرم پیش آقاجون. قبل از عکس العمل مادر بیرون رفتم و توی حیاط پریدم بغل آقاجون. جیپ کا،ام جلوی در خانه پارک شده بود. با خوشحالی در برزنتی اش را باز کردم و سرکی به داخل کشیدم. بوی تازگی می‌داد. آقاجون- جعبه شیرینی را بردار بیا بریم تو. -آقاجون مامان کتی مهمون داره. بریم تو اتاق بچه ها. آقاجون- کیه؟ من می‌شناسمش؟ -از دوستای مامان کتی، شاید از شما خجالت بکشه.... وای آقاجون خیلی خوشگله. بریم یه دوری بزنیم؟ آقجون- بزار مهمون مادرت بره، بعد با هم می‌ریم. به اتاق بچه ها رفتیم. با دیدن ارکناز و ارمغان، مهمان مادر را فراموش کرد. چیزی نگذشت که صدای خنده هایشان به هوا رفت. به هال رفتم. سوری یکی از چادرهای مادر را به طرز مسخره‌ایی سر کرده بود. مادر با دیدن من چشم غره ای رفت و خط و نشان کشید: فقط بزار آقا جونت بره، ببین چه بلایی سرت بیارم، دختره زبون نفهم. سوری- ولش کن کتایون، همون بهتر که سر شوهرتو گرم کرد. حالا آقاجون کجاست؟ -تو اتاق بچه ها. وقتی فهمید مادر مهمون داره رفت اونجا که شما راحت باشید. سوری نفس راحتی کشید و خودش را روی مبل رها کرد و با آسودگی گفت: عجب شوهر فهمیده‌ای داری کتایون. با غرور لبخندی زدم و گفتم: آقا جونم فهمیده‌ترین و با شخصیت‌ترین آدم دنیا است. مادر به عادت همیشه پشت چشمی نازک کرد. سوری خندید و بعد گفت: بهتره که زودتر برم تا گندش در نیومده. مادر هم او را همراهی کرد. به اتاق بچه ها رفتم. آقاجون پشت پنجره ایستاده بود. کنارش ایستادم و گفتم: آقا جون وضعیت سفیده، میتونین خارج بشید. آقاجون- پس معلومه دوست مامانت دشمن منه که اعلام وضعیت می کنی. -اینطوری نیست. من می خوام برم از خودم پذیرایی کنم؛ اگه مایلین از شما پذیرایی بشه درنگ نکنید. آقاجون ارکناز را در آغوش گرفت و از اتاق خارج شد. ارمغان هم آمد و کنار آقا جون روی مبل نشست. من که به آشپزخانه رفتم، مادر وارد هال شد. ظرف میوه را از داخل یخچال بیرون آوردم و به هال رفتم. روی میز گذاشتم. در جعبه شیرینی را هم باز کردم که آقا جون با خنده گفت: بشقاب نمیاری برامون؟ -ای داد، یادم رفت. الان میارم. جعبه را روی میز گذاشتم و به سمت آشپزخانه رفتم که صدای زنگ در بلند شد. راه کج کردم و گفتم: من باز می‌کنم. آقا جون- توران کجاست؟ مادر- رفته خیاطی پیراهن منو بگیره. ثمر هم که رفته... دیگر صدایشان را نمی‌شنیدم. خودم را به در رساندم و در را باز کردم. از دیدن حمید آن هم پشت در خانه‌مان متعجب شدم. با دیدنم لبخند جذابش را به رویم پاشید و گفت: سلام عرض شد خانوم. -تو اینجا چه کار می‌کنی؟ حمید- دلم برات تنگ شده بود. نگاهش کردم، خندید و گفت: به خدا که دلتنگت بودم اما به خاطر پدرت اومدم. خونه هستن؟ -بله، الان صداشون می‌کنم. حمید- ارغوان؟ به سمتش برگشتم. زمزمه کرد: دوستت دارم. خون به زیر پوستم دوید. هیجان زده از او دور شدم و به داخل رفتم. -آقا جون، با شما کار دارن. از جا برخاست و بیرون رفت. ارمغان بشقاب‌ها را آورده بود. شیرینی برداشتم و روی مبل نشستم. صدای آقا جون را شنیدیم که با صدای بلندی گفت: من میرم حجره مهتاش، زود برمی‌گردم. به اتاقم رفته بودم که مادر وارد اتاق شد و روی تخت نشست. نگاهی اجمالی به اتاق انداخت و رو به من گفت: فردا عصر کاری نداری؟ از طرز بیانش متعجب شدم. او همیشه نسبت به من حالت خصمانه داشت، اما این بار... -با یکی از بچه ها قرار دارم، می‌خوایم درس بخونیم. البته اگه شما اجازه بدید. مادر- می‌خواستم بفرستمت یه جایی. فردا آقاجون خونه اس، خودم نمی‌تونم برم. -می تونم بعد از درس برم، اشکال نداره؟ مادر- نه، فقط به موقع برگرد خونه که آقا جون دل نگرانت نشه. چیزی هم بهش نباید بگی. -چشم. کجا برم؟ چیکار کنم؟ بسته ایی روی تخت گذاشت و گفت: باید به آدرسی که روش نوشتم بری. برای برادر سوریه. میدی به خود آقای ناجی... یه جایی بزارش کسی نبینه. برخاست و بیرون رفت. بسته را زیر و رو کردم. حدس زدم که بسته‌های اسکناس باشد. درون کیفم گذاشتم، تصمیم گرفتم ماموریتم را درست انجام دهم تا بلکه به این وسیله محبت مادر را به دست آورم. به آشپزخانه رفتم تا برای خودم چای بریزم. کلاً دوست نداشتم دستور بدهم. همیشه دوست داشتم کارهایم را خودم انجام بدهم. توران برگشته بود. مشغول خرد کردن گوشت بود و هر از گاهی هم پیازی را که در قابلمه بود هم می‌زد. -ثمر کجاست؟ توران- خانوم ثمر را جواب کردن، من موندم و یه عالمه کار. شاید فردا پس فردا هم نوبت اخراج منم بشه. به هال بازگشتم. مادر مشغول صحبت با تلفن بود. صبر کردم تا تماسش تمام شود. در آن ایام هر کسی تلفن نداشت، تلویزیون نداشت. حتی توی خیلی از خانه‌ها آب گرم هم نبود اما آقا جون برای رفاه ما از هیچ کاری دریغ نمی‌کرد. همیشه بهترین‌ها توی خانه ما بود. از وسایل خانه بگیر تا مواد غذایی. حتی آن زمان که همه، از دارا تا ندار، به حمام عمومی که دو یا سه کوچه پایین‌تر از خانه ما بود می‌رفتند، آقا جون برای ما حمام ساخته بود. آسایش ما موجب آرامشش می‌شد. بالاخره تلفن مادر تمام شد و گوشی را گذاشت. جلوتر رفتم و پرسیدم: مامان شما ثمر رو اخراج کردید؟ با سر پاسخ مثبت داد و بعد گفت: از فردا کس دیگه‌ای میاد. - آقا جون.... میان حرفم آمد و گفت: خود آقا جون به ثمر گفت که بره. بعد گویا با خودش حرف بزند ادامه داد: فکر کنم بره خونه حاج خانوم. -کدوم حاج خانوم؟ مادر- زن پرافاده مهتاش. اصلاً ازش خوشم نمیاد. از وقتی رفت مکه و برگشت فخرفروشیش بیشتر شده. فکر می‌کنه کی هست. مادر داشت در مورد مادر حمید صحبت می‌کرد. دوباره نجواگونه ادامه داد: برای ثمر هم خوب شد، بزار بره زیر دست اون عجوزه، قدر عافیت رو بدونه. بینم اونجا هم می‌تونه هی راپورتچی آقاش باشه. از حرف‌های مادر رنجیدم. هم ثمر را خیلی دوست داشتم، هم حاج خانوم مادر کسی بود که با تمام قلبم دوستش داشتم. دلم نمی‌خواست در مورد شان بد بشنوم. دلم برای دیدن حمید پر می‌زد. می‌دانستم که به دیدارم می‌آید. او را دو کوچه پایین تر از مدرسه دیدم. با سر به هم سلام کردیم و بعد هر دو وارد کوچه خلوتی شدیم. روبه رویش ایستادم. نگاهش را به صورتم دوخت. غمگینی نگاهش، دلم را لرزاند. حمید- فردا صبح برمی‌گردم شیراز، میشه امروز با هم باشیم؟ -اره،من تا غروب وقت دارم کنارت باشم. حمید- پس بریم رستوران. -کسی ما رو با هم نبینه؟ حمید- نگران نباش. همراهم بیا. سر خیابان سوار اتوبوس شده، چند ایستگاه بعد پیاده شدیم. کمی که رفتیم، وارد رستوران شدیم. حمید به سمت جوانی هم سن خودش رفت و گرم و صمیمی با او احوالپرسی کرد و بعد از صحبتی از من خواست همراهش بروم. از پله‌هایی که در گوشه‌ای از سالن قرار داشت بالا رفتیم. سالن نسبتا کوچکی بود با پنج دست میز و صندلی. حمید- راحت باش، اینجا دیگه مزاحم نداریم. مصطفی یکی از دوستای قدیمیمه. اینجا شاگرده، دیروز ازش خواستم طبقه بالا رو برامون رزرو کنه. روی یکی از صندلی‌ها نشستم. حمید هم صندلی کناری را بیرون کشید و نشست. -اگه بری کی برمی‌گردی؟ حمید- معلوم نیست. نمی‌دونم کی بهم مرخصی بدن. قطره اشکی از چشمم فرو چکید. باز دوری، باز تنهایی، باز دلتنگی.... دستش را روی دستم گذاشت. گرمای وجودش در سلول به سلولم پخش شد. گرمایی دلنشین و لذت بخش. حمید- عزیزم بی قراری تو من رو مضطرب می‌کنه. به سرعت اشکانم را پاک کردم و گفتم: چیزی نیست، فقط.... فقط.... دوریت خیلی سخته حمید، نمی‌تونم تحمل کنم. حمید- قرار باشه هر وقت من میام و میرم تو اینطوری کنی که نمیشه. -دست خودم نیست. فکر دوریت، دیوونه ام می‌کنه. حمید- غصه چی رو می‌خوری عزیزم. بذار خدمتم تموم بشه، میام برای همیشه کنارت می‌مونم. طوری که از بودنم کلافه بشی. خندیدم. خنده ای تلخ. نمی‌دانم چرا این بار اضطرابم بیشتر بود. حسی به من نهیب می‌زد که او را از دست خواهم داد. حسی که می‌گفت "حمید از آن من نخواهد بود." غروب بعد از جدایی از حمید، به سمت شرکتی که مادر آدرسش را روی پاک نوشته بود رفتم. وارد محوطه نسبتا بزرگ شرکت شدم و با راهنمایی دربان به داخل ساختمان وارد شدم. بی آنکه نظری به اطراف بی‌اندازم، سمت میز منشی رفتم و سلام کردم. سربلند کرد و پاسخ داد. از او خواستم به آقای ناجی ورودم را اطلاع دهد. با عشوه گفت که باید وقت قبلی می‌گرفتم. -لطفا شما اطلاع بدید، اگه نپذیرفتن من میرم. با اکراه پذیرفت. نامم را پرسید. -شما بفرمایید از طرف خانم محتشم اومدم. از جا برخاست. دامن تنگ و کوتاهش را مرتب کرد و با ناز از چند پله بالا رفت. روی صندلی نشستم و به اطراف نگریستم. دکوراسیون شیک و مدرن حال خوشی به آدم می‌داد. دخترک برگشت و مرا به بالا دعوت کرد: جناب مهندس منتظرتون هستند. از جا برخواستم. دلم می‌خواست من هم مثل خودش برایش عشوه می‌آمدم اما با تشکری کوتاه از پله ها بالا رفتم. پشت در اتاق ضربه ایی زدم و وارد شدم. از جا برخواست و با روی باز ازم استقبال کرد. یکبار او را دیده بودم. با دعوتش روی مبل چرم سفید نشستم. سفارش قهوه داد و بعد روبرویم نشست. دکوراسیون اتاق سفید و قرمز بود. سینا- منتظر مادرتون بودم. وای لبخندش... مرا به یاد لبخند زیبای حمید انداخت. چقدر این لبخند را دوست داشتم. لبخندش را پاسخ دادم. بعد از اینکه فنجان قهوه رویم گذاشته شد، بسته را از کیفم در آوردم و مقابلش گذاشتم. دلم باز لبخندش رو می‌خواست. سر بلند کردم نگاهش با نگاهم تلاقی کرد. سر به زیر انداختم و گفتم: مادر می‌خواستن خودشون خدمت برسن، اما کاری براشون پیش اومد و من مامور رسوندن امانتی شدم. لبخندی زد که دلم دیوانه تر شد. سینا- تقصیر خواهر حواس پرته منه که فراموش کرده بود بیاردش.... قهوه تون سرد نشه. فنجان را برداشتم و جرعه نوشیدم. همیشه طعم تلخ قهوه را دوست داشتم اما این بار مقابل یک جفت چشم مشکی رنگ جادویی که لحظه‌ای از روی من غافل نمی‌شد، خیلی سخت بود. سینا- چرا خودتون رو اذیت می‌کنید... قهوه بدون شکر زجر آوره. لبخندش را پاسخ دادم و پاسخ دادم: اما من طعم تلخ قهوه رو دوست دارم. سینا_قهوه با شیرینی وجودتون، شیرین میشه. شرمسار سر به زیر انداختم و اجازه مرخصی گرفتم. خودم خودش را جمع و جور کرد و گفت: عذرت می‌خوام، منظوری نداشتم. -دلخور نشدم. دیر برسم خونه، پدرم نگران میشه. با برخاستن من، او هم برخاست و گفت: جسارت من رو ببخشید. -مطمئن باشید که نرنجیدم. ممنونم از پذیرایی‌تون. عذر می‌خوام که مصدع اوقاتتون شدم. سینا- اتفاقاً خیلی هم از دیدنتون مشعوف شدم. بعد از خداحافظی آنجا را ترک کردم. به خانه که رسیدم، گزارشات لازم را به مادر دادم. توقع داشتم خوشحال بشود و در قبال کاری که کرده بودم، لبخندی به رویم بزند، اما او همیشه رفتار سردی داشت...
بعدی: قسمت 4
قبلی: قسمت 2
( نمایش لیست اپیزود ها )

نظرات (0)

هنوز نظری ثبت نشده است