قسمت اول، فصل اول
شهریور سال ۱۳۴۶
ناله هایی که از گلوی مادر به گوش می رسید همه را به وحشت انداخته بود. ناله ها به فریاد تبدیل شده بودند که آقاجون در حیاط را باز کرد و ثمر را صدا زد. ثمر در حالی که خود را به ایوان میرساند، رو به توران گفت: دست بجنبون دختر.
آقاجون- ثمر ماشین آوردم، کمک کن....
ثمر- نه آقا، دیر شده،بچه داره بدنیا میاد، شما برید دنبال طبیب
آقاجون خانه را با عجله ترک کرد. ثمر به کمک توران رفت و با هم ظرف بزرگ آب را به داخل بردند. ارمغان با اینکه ۱۱ ساله بود اما چون طفلی کوچک دامن پلیسه مرا در دست گرفته بود و اشک می ریخت و من فقط نگران جنسیت نوزاد عجول بودم و از ته دل آرزو میکردم که ای کاش نوزاد پسر باشد.
در به روی پاشنه چرخید. آقاجون همراه پزشکی وارد شد. هر دو با عجله پله ها را پشت سر گذاشتند.
دستان ارمغان را از دامنم جدا کردم، از کنار حوض پر آب با ماهی های قرمز گذشتم، از پله ها بالا رفتم. آقاجون نگاهش را که نگرانی در آن موج می زد به من انداخت و بعد همراه لبخندی گفت: این فسقلی که الان انقدر عجله داره، وای به بعد ها.
صدای گریه نوزاد، نگاه هر دوی ما را به سمت اتاق کشاند. بعد از لحظهای که برای من به اندازه یک قرن گذشت، توران از اتاق بیرون آمد و رو به آقاجون گفت: آقا مژده بدین، خدا بهتون یه دختر مثل پنجه آفتاب داده.
آه از نهادم بلند شد. دستان ارمغان که بار دیگر دامنم رو چنگ زد، مرا از بهت و ناباوری بیرون کشید. آقاجون چند اسکناس از جیبش بیرون کشید و به دست توران داد و از او خواست سر و گوشی آب دهد ببیند میتوانیم به دیدن مادر برویم یا نه؟
من ترجیح می دادم که نروم. میدانستم مادر حال خوبی ندارد و از اینکه این بار هم فرزندش پسر نشده، عصبی است.
دست آقاجون روی شانهام افتاد. خوشحال بود، اما دل من مثل سیر و سرکه میجوشید. همانطور که نگاه مهربانش به من بود گفت: اینبار دیگه مطمئن شدم که خدا چقدر دوستم داره که در باغ بهشت رو با وجود شما دخترای خوشگلم به روم باز کرده، یک گل دیگه به گلخونه زندگیم اضافه شد.
لبخند بر روی لبان من و ارمغان جاری شد. بعد از رفتن پزشک هر سه به داخل اتاق رفتیم. مادر تمیز و مرتب میانِ رختخوابی سفید، بر روی متکای سفید لمیده بود. با دیدن ما اشکش جاری شد.
مادر- ببین حشمت،تو طالع من پسر نیست.
ثمر- وای خانم جان، باز که شروع کردی. به خدا با این گریه ایی که شما میکنید، شیرتون تلخ میشه ها.
پدر به ثمر اشاره کرد تا اتاق را ترک کند و بعد کنار تشک مادر نشست و دست مادر را در دست گرفت و گفت: عزیزم، خواست خدا بوده، استغفرالله سر جنگ با خدا نداری. حکمتش این بود که برامون نعمت و فراوانی بفرسته. انقدر ناشکری نکن. تو باید به دخترا افتخار کنی.
نگاهش را به من دوخت و با گریه ادامه گفت: به کدومشون؟ این یا این یکی؟
نگاهش را از ارمغان گرفت و به سقف اتاق خیره شد. آقاجون دست در جیب کتش کرد و بسته کوچک بیرون آورد. درش را باز کرد و زنجیر و پلاک زیبایی را از داخلش بیرون کشید و به سمت مادر برد و با همان لحن همیشه مهربان گفت: تحفهای ناقابل برای خانم خوشگل خودم.
مادر نگاهی گذرا به پلاک و زنجیری که مقابل چشمش تاب میخورد، انداخت. آن را گرفت و کنار بالشتش گذاشت. ارمغان کنار آقاجون نشست. آقاجون که از برخورد مادر ناراحت شده بود، بیآنکه به روی خودش بیاورد، ملحفه سفید را کنار زد و نوزاد کوچک قنداق پیچ شده را در آغوش گرفت و گفت: وای که چقدر خوشگله، درست مثل ارمغانم. ببین بابا چقدر خوشگله...، تو چرا نمیای اینجا. ببین خدا چه خواهر خوشگلی بهتون داده.
خودم را از دیوار کندم و به سمت آقاجون رفتم. نوزاد را در آغوشم گذاشت و گفت: مراسم نامگذاری باشکوهی می گیرم.
مادر- نه که تحفه هستن دخترات، بایدم بریز و بپاش راه بندازی.
آقاجون- وای خانم، چقدر غر میزنی،دیگه داری...
سکوت کرد. اشک چشم مادر که دوباره راه افتاد، نوزاد را به آقا جون دادم. ارمغان روی نوزاد خم شد و روی دستش را بوسید و بعد رو به آقاجون گفت: اسمشو چی میزارید؟
آقاجون کمی فکر کرد و بعد گفت: ارغوان، ارمغان،....... اَرکِناز. ارکناز چطوره؟
ارمغان- خیلی قشنگه آقا جون.
مادر -برید بیرون، می خوام استراحت کنم خیلی خسته ام.
این صدای مادر بود که گرفته و بغض آلود ما را از اتاق بیرون کرد. آقاجون دیرتر از ما بیرون آمد و بدون حرفی از در دیگر به هال رفت و پشت میز نشست و توران را صدا کرد: توران زودتر میز رو بچین، دخترا گرسنه هستن.
مراسم نامگذاری به خواست مادر ساده برگزار شد. فقط خاله نیلو و شوهرش حضور داشتند. در تمام مدت مهمانی آقاجون ساکت بود. میدانستم دلش از کارهای مادر پر از غم و اندوه است. مادر عادت داشت با حرف هایش،این مرد نازنین را که اندازه جانم دوستش داشتم را رنج بدهد.
آقاجون دو خیابان بالاتر از منزل، در راسته بازار فرش، دو دهانه مغازه فرش فروشی داشت. فرش فروشی شغل اجدادی اش بود و به نوعی میراث خانوادگی محسوب میشد.
مرد نازنین و معتمدی بود و همه بازار روی سرش قسم می خوردند. عاشق زن و زندگیش بود. بقول معروف ما را لای پر قو بزرگ کرده بود و نمیگذاشت اب در دلمان تکان بخورد.
برعکس او، مادر با آن چهره جذاب و زیبایش، خیلی بد اخلاق و زود جوش بود. با من و خواهرم رفتار بدی داشت. همیشه ما را موانع بزرگی در زندگیاش میدانست که موجب سلب آرامشش بودیم. باز وضعیت ارمغان بهتر از من بود. مادر از من متنفر بود و گهگاهی حسش را نسبت به من به زبان میآورد. غرور و تکبرش باعث شده بود دیگران از او فاصله بگیرند. در تمام این ۱۶ سالی که از خدا عمر گرفته بودم، فقط نگاه گرم آقاجون بود که مرا به این زندگی دلگرم می کرد.
تازه مدارس باز شده بودند و من سال دهم تحصیلی را آغاز کردم. به خاطر آقاجون درس می خواندم تا باعث سربلندی او شوم. او همه زندگیم بود و من چیزی بجز خوشحالی او نمی خواستم.
مثل هر سال تحصیلی بعد از تعطیل شدن مدرسه، اول به حجره میرفتم و با آقاجون دیداری تازه میکردم و بعد به خانه میرفتم.
آقاجون بیشتر روزها برای صرف ناهار، با من به خانه میآمد؛ اما بعد از تولد ارکناز کمتر ظهری را در کنار ما بود. مادر با دیدن آقاجون شروع به نیش زدن میکرد و آزارش می داد و همیشه به خاطر اینکه بچه پسر ندارد،آقاجون را پیش ما شماتت میکرد. برعکس شده بود، به جای اینکه طبق باورهای غلط آن زمان، آقاجون مادر را سرزنش کند، او مدام به جان آقاجون غر میزد. شبها هم جای آقاجون را در اتاق پشتی میانداخت و آن را به اتاقش راه نمیداد. اما آقاجون ساکت و صبور، همه را تحمل میکرد و هیچ نمی گفت. مگر در مواقعی که مادر ما را اذیت میکرد. آن وقت دیگر نمیتوانست ساکت بنشیند.
یکی از همان روزهای خوب پاییز، بعد از تعطیل شدن از مدرسه، به حجره رفتم. پشت میز نشسته بود و مشغول حساب و کتاب بود و تند و تند چرتکه میانداخت. سلام کردم. با صدای من سر از روی اوراق برداشت و با مهربانی پاسخم را داد: سلام بابا جان، خسته نباشی.
کنارش نشستم و گفتم: ممنونم آقاجون. شما هم خسته نباشید. حسابی مشغولید، چی حساب میکنید؟
آقا جون- بازاری جماعت همش مشغول حساب و کتاب دیگه بابا. برام جنس رسیده، دارم قیمتها رو در میارم.
-پس مشخصه که برای ناهار خونه نمیایید.
آقا جون- نه بابا، امروز خیلی سرم شلوغه.
از جا برخاستم و گفتم: پس من با اجازتون برم.
نایلونی انار روی میز گذاشت و از من خواست که به خانه ببرم.
از حجره خارج شدم.تصمیم گرفتم از کوچه پس کوچه ها خودم را به خانه برسانم که دیر نکرده باشم. میدانستم مادر منتظر بهانه است که جلوی درس خواندنم را بگیرد. مسافتی را هم دویدم که همین باعث شد تا دسته ی نایلون از دستم رها شود و چند انار بر روی زمین قل بخورند. حرصم گرفت. تند تند شروع به جمع کردن آنها کردم. دستم برای برداشتن آخرین انار دراز شده بود که دستی دیگر هم به سمت انار نشانه رفت و قبل از من آن را از زمین چید. کمر راست کردم و به آن جوان قدبلند نگریستم. لبخندی بر روی لبان خوش تراش صورتی فامش نشست و گفت: حوری بهشتی که میگن تویی؟
داغ شدم. نگاه از صورتش گرفتم و از کنارش گذشتم. ضربانقلبم شدت پیدا کرده بود.
با من هم قدم شد و انار را به سمتم گرفت و گفت: خدمت شما.
انار را نگرفتم. ادامه داد: یعنی مال خودم؟
قدم هایم را تند تر کردم. ایستاد و گفت: انار نشانه ی عشقه، پس می تونم عاشق تون باشم. شما که مخالفتی ندارید؟
برگشتم و نگاهش کردم، هنوز لبخند بر لب داشت. انار را به لبانش نزدیک کرد و بوسید و من فقط لبخند زدم.
وقتی به خانه رسیدم هنوز لبریز از هیجان بودم. حوصله روبرویی با مادر را نداشتم. کیسه انار را به دست توران دادم و به اتاقم پناه بردم.
بی آنکه تغییر لباس بدهم، گوشه ای نشستم و خیره به نقطهای، به آنچه پیش آمده بود اندیشیدم.
چند روزی از آن ماجرا می گذشت و من در هیجان دیدار او می سوختم. از مدرسه به فرش فروشی میرفتم و از کوچه پس کوچه ها راه خانه را طی می کردم تا او را ببینم، اما چشمانم به دیدارش خشک شد...
داشتم کم کم ناامید میشدم که حضورش را همچون سایه در کوچهای خلوت احساس کردم. قدم سست کردم تاخودش را به من رساند و سلام کرد. جوابش را ندادم و با اخم نگاهش کردم.
گفت: مثلا میخوای بگی از دیدن من ناراحتی؟!.... پس چرا هر روز توی این کوچه دنبالم میگشتی؟!
تمام خشمم در نگاهم جمع شد و آن را سریع به صورت او پرتاب کردم. دستانش را بالا برد و به همراه لبخندی گفت: عصبانی نشو، خب توی این روزها، منم دنبال تو گشتم. تعقیبت کردم، در موردت تحقیق کردم. فهمیدم دختر بزرگ آقا حشمت خودمونی. کلاس دهمی هستی. اسمتم... اسمتم ارغوانه. منم حمیدم، پسر حاج آقا مهتاش، دوست پدرت.
در تمام مدتی که او حرف می زد من با چشمان گرد شده نگاهش میکردم و از اینکه او در مورد من می دانست متعجب بودم.
حمید- تو رو خدا اینطوری نگاه نکن. خوب نمیتونستم دل از این چهره جذاب بکنم. دنبال دلم رفتم تا به تو رسیدم... میگما من از تو یه انار خوشگل و خوش رنگ یادگاری دارم که نشانه عشقه. اگه تو هم به عشق من میخوای جواب مثبت بدی باید اینو که نشانه عشق من به توست رو بگیری و نگه داری.
از داخل جیبش قلب سرخ رنگ و توپولی را بیرون آورد و مقابلم گرفت. نگاهم را به صورتش دوختم. مگر میتوانستم از آن نگاه زیبا و لبخند زیبا تر، دل ببرم. نگاه به قلب انداختم و دستم بی توجه به نهیب های عقلم به سمت قلب رفت و آن را برداشت. قلب سرخ و توپولی و نرم، حالا در میان مشت من قرار داشت و نگاه های عاشقانه ای که به هم گره خورده بود.
وقتی به خانه رسیدم، حالم هنوز جا نیامده بود. کنار حوض نشستم و آبی به صورتم زدم. نگاهم بر روی ماهی های سرخ خیره ماند.
با صدای توران سر بلند کردم. مادر از پشت پنجره هال نگاهم می کرد. به محض اینکه سر بلند کردم پرده را انداخت تا متوجه اش نشوم.
صدای رعد و برق فضای خلوت خانه را پر کرد. بعد قطرات درشت باران مانند نقلی بر سرم فرود آمدند. با دو از پله ها بالا رفتم. دستی به موهایم کشیدم و وارد هال شدم. مادر پشت میز ناهارخوری نشسته بود. ارمغان هم مشغول خوردن ناهارش بود. به اتاقم رفتم، تغییر لباس دادم و برگشتم و پشت میز نشستم. هنوز غذا نکشیده بودم که صدای مادر بلند شد: تا الان کجا بودی؟
-پیش آقا جون.
مادر- چه غلطی کنی؟ پیش آقاجونت خبریه که هر روز میری؟ نکنه خاطرخواه اون قاسم انتر شدی و برای دیدن اون میری؟
-مامان کتی! این حرفا چیه؟ آدم قحطه که به خاطر قاسم برم فرش فروشی؟
مادر- پس خبرهایی هست. منتها آدمش رو اشتباه گفتم.
-چرا به من گیر دادین؟! منو چه به عاشقی!
-نشستن زیر بارون و زل زدن به آب و مات شدن نگاه و لبخند روی لب نشونه چیه؟! من با این حال و هوا خیلی خوب آشنام.
ارمغان- عه...یعنی شما هم عاشق شدید؟
-تو خفه شو، غذاتو بخور.
-مامان، به خدا شما دارین اشتباه می کنین.
-از فردا که با توران رفتی و برگشتی، بهت میگم اشتباه می کنم یا نه.
با عصبانیت از جا برخاستم. در حالی که از میز فاصله می گرفتم گفتم: با این کارتون روی توران رو به من باز میکنید. من دوست ندارم با توران تو کوچه خیابون راه بیفتم. اون کیه که بخواد منو بپاد؟
مادر- همین که گفتم. تو هم اگر ریگی به کفشت نباشه نباید ناراحت بشی.
حرصم گرفت.با عصبانیت تقریباً فریاد زدم: چطور اون موقعی که خودتون هم سن و سال من بودید، کسی شما را نمی پایید. دوران خودتون آزادی کامل بود، اما به ما که رسید این کار بد شد؟!
سیلی که به صورتم خورد، مرا از گفتن پشیمان کرد. دست روی صورتم گذاشتم و چشمان پر از اشکم را به صورت عصبانی مادر دوختم.
مادر- از فردا که نذاشتم بری مدرسه بهت میگم. دختر پرروی چشم سفید. وایسادی جلوی من و هر چی به دهنت میاد رو میگی. گمشو برو تو اتاق، دلم نمیخواد هیچ وقت ببینمت.آینه دق.
به اتاقم رفتم و به حال زار خودم اشک ریختم. میترسیدم مبادا مادر حرفش را به کرسی بنشاند و مدرسه رفتن را حرام کند. حتی از فکرش هم غصه دار میشدم، مخصوصاً حالا که امید دیگری برای درس خواندن داشتم.
آنقدر گریه کردم که خوابم برد. با صدای باران که به شیشه میخورد چشم باز کردم. اتاق در تاریکی فرو رفته بود. خودم را زیر پتو مچاله کردم و به حمید اندیشیدم. صدای آقاجون حواسم را پرت کرد: پس این دخترای من کجان؟ارغوان ،ارمغانم...
و بعد صدایش را شنیدم که با ارکناز حرف میزد و میخندید. ای کاش کمی از خصوصیات اخلاقی پدر را مادر دل سنگم داشت. آقاجون لای در را باز کرد و با مهربانی گفت: چرا این گل من بیدار نمیشه؟
-آقا جون کسلم. فکر کنم سرما خوردم.
به زحمت بدنم را تکان داده و از جا برخاستم. آقاجون لبخند زد و گفت: بیا باهم بریم چایی بخوریم، حالت بیاد سرجاش.
-چشم،شما برید. منم میام.
آقاجون رفت. من هم موهایم را شانه زدم و با گلسری پشت سر جمع کردم. بعد از مرتب کردن لباس هایم بیرون رفتم.
نگاه مادر روی من خیره ماند. سریع نگاهم را از او دزدیدم و کنار آقاجون نشستم.
ارکناز را از داخل گهواره کوچکش برداشتم.با او مشغول بازی شدم. آقاجون هم دفتر ریاضی ارمغان را ورق می زد و تحسینش می کرد.
فنجان چای را برداشت و به لب نزدیک کرد و بعد رو به من گفت: چای بخور سرحال....صورتت رو ببینم.
نگاه مضطربم به صورت مادر افتاد، بعد به آقا جون نگریستم. با دست صورتم را برگرداند و با دقت به صورتم نگریست. میدانستم در دل مادر چه می گذرد و حال خودم خراب تر از او بود.
آقاجون چشم ریز کرد و سوالی نگاهم کرد. به سختی پاسخ دادم: چیز مهمی نیست.
آقاجون- چه کار کرده بودی که اینطوری تنبیه شدی؟
سر پایین انداختم و گفتم: به بزرگتر از خودم بیاحترامی کردم.
آقاجون- یعنی هرکی به بزرگتر از خودش بی احترامی کنه مجازاتش اینه؟
سر بلند کرده و نگاهش کردم. ادامه داد: به اون کسی که اینطور تو مجازات کرده بگو درس بزرگی به آقاجونم دادی، ولی دفعه دیگه با من طرفه.
صورتم را بوسید. نیم نگاه به مادر انداخت و بعد هم از جا برخاست و به اتاق خودش که حالا متعلق به مادر شده بود رفت و در را پشت سرش بست. ترس از تنها ماندن با مادر ، وادارم کرد که سریع تر هال را ترک کنم.