فصل اول، قسمت دوم
صبح صدای برخورد وسایل صبحانه را میشنیدم و بعد صدای آقاجون که گفت: چرا ارغوان بیدار نشده؟ مگه نمیخواد مدرسه بره؟
توران- الان صداشون میکنم.
مادر- نه، لازم نکرده.
صدای مادر بود که بند بند مرا از هم جدا کرد. شل و سست کنار در نشستم و سرم را میان دستانم گرفتم. چرا آقاجون هیچ اعتراضی نکرد؟ این سوالی بود که مدام در ذهنم تکرار میشد.
صدای باز شدن در اتاق را شنیدم. اما سرم را بلند نکردم. کمی سکوت باعث شد، سر بلند کرده و چهره آرایش کرده و چهره آرایش شده مادر را ببینم که با حالتی طلبکارانه مرا مینگریست.
مادر- پاشو بیا صبحونه ات رو بخور. مدرسه ات دیر میشه.
نگاهم رنگ ناباوری به خود گرفت و بعد لبانم به خنده باز شد و با شادی از جا برخاستم. میخواستم در آغوشم بگیرمش اما مرا از خود دور کرد و گفت: اما با توران میری و با اون هم بر میگردی.
اعتراضی نکردم. همین که اجازه صادر شده بود برایم کافی بود. صبحانه خورده، نخورده آماده رفتن شدم. فکر میکردم اگر کمی دیر بجنبم، مادر پشیمان می شود. وقتی کفشهایم را به پا می کردم مادر را دیدم که با توران صحبت میکرد. توران چند بار سر تکان داد و زودتر از من از پله ها گذشت و کنار در ایستاد. کیفم را برداشتم، از پله ها پایین رفتم. صدای آقاجون را شنیدم که از توران پرسید: جایی قراره بری؟
توران- با ارغوان خانم میرم مدرسه و برمیگردم.
آقاجون- اگر مدرسه با والدین کاری دارند، چرا تو میری؟
مادر-من خواستم. گفتم خوب نیست دیگه ارغوان تنها بره و برگرده، خدای نکرده مردم حرف در میارن.
آقاجون- مردم غلط کردن. مگه دختر من چه خطایی کرده که توران رو گذاشتی بپا؟ میترسی ارغوان هم مثل خودت.... لا اله الا الله.
مادر با حرص از پله ها پایین آمد و رو به آقاجون گفت: چشماتو باز میکردی نمی اومدی سراغم.
مادر همیشه آماده جنجال و دعوا بود. هیچ وقت سکوت نمی کرد و همیشه در برابر آقاجون جبهه می گرفت. برعکس او، همیشه آقاجون بود که با سکوت صحنه را ترک میکرد تا بحث خاتمه پیدا کند. این بار هم آقاجون با بیرون رفتن از در حیاط صحنه را ترک کرد. پشت در حیاط ایستاد و به توران گفت: لازم نیست تو بیای. بریم دخترا.
توران مردد میان در ایستاد و به رفتن ما نگریست. در طول مسیر آقاجون حرفی نزد. ارمغان که از ما جدا شد، نیم نگاهی بهم انداخت و گفت: ارغوان بابا، دیروز اتفاقی افتاده بود؟چرا مادر تنبیه کرد؟چرا توران رو میخواست همراهت بفرسته؟
-وای آقاجون، بخدا هیچی نشده بود، به من میگه چرا میری پیش آقاجون؟ نکنه دلت پیشه قاسمه؟
آقاجون نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد. به روبرو نگریست و خود را منتظر بقیه حرف هایم نشان داد.
-منم ناراحت شدم، داد و بیداد راه انداختم. مامان کتی هم تنبیه ام کرد.
آقاجون- خودم با مادرت صحبت می کنم. تا دیرت نشده برو.
داخل کوچه مدرسه که شدم، حمید را دیدم به درختی تکیه داده بود. با دیدن من جلو آمد. لبخند دلنشینی که دلم را برده بود بر روی لب داشت. سلام کرد، به اطراف نظری انداختم و جوابش را دادم.
حمید- میتونید بعد از مدرسه بیای پارک؟ میخوام باهات صحبت کنم.
-باشه، ولی باید زود برگردم مامانم ناراحت میشه دیر برم.
حمید- باشه، پس تا ظهر خداحافظ.
-به امید دیدار.
اینکه چطور ساعات کلاسی را پشت سر گذاشتم و کی وقت خانه رفتن رسید نمیدانم. زودتر از همه کلاس را ترک کردم. تقریباً تا پارک را دویدم. کمی در پارک چشم چرخاندم تا او را دیدم که از روی نیمکت سبز رنگ برخاست و به سمتم آمد. سلام کردم. او همراه لبخند همیشگیاش پاسخ داد. روی همان نیمکت نشستیم. دل در قفسه سینه ام مشت میکوبید و آرام و قرار نداشت. اضطراب و هیجان باعث شده بود بلرزم و این لرزش در صدایم نیز موج میزد، اما حمید خیلی آرام از خودش، وضعیت تحصیلی، خانواده و هدفش گفت. من هم به تبعیت از او هر آنچه در مورد خودم بود را گفتم و بعد با گذاشتن قراری دیگر از هم جدا شدیم.
دیرتر از همیشه به خانه رسیدم. دلشوره و اضطراب مرا به دل پیچه انداخته بود. توران در را به رویم باز کرد و در مقابل سوالم گفت: خانوم دو ساعت که توی اتاقشون تنهاست.
به اتاقم رفتم و تغییر لباس دادم. بعد از شستن دست و رو پشت میز نشستم. خدا را شکر کردم که مادر متوجه دیرآمدنم نشده. مشغول خوردن ناهار بودیم که مادر از اتاق بیرون آمد. چشمانش سرخ بود. جواب سلام ما را نداد. پشت میز نشست. بوی تند سیگار فضای اطراف را پر کرد. میدانستم دور از چشم همه گهگاهی سیگار می کشد و این اصلا برایم تعجبآور نبود.
با آمدن مادر از پشت میز برخاستم و به اتاقم پناه بردم و به عشقی که در دلم جوانه زده بود اندیشیدم.
از آن روز به بعد دیگر مادر کاری با من نداشت و بیشتر در اتاقش بود. حتی به ارکناز هم توجه نمی کرد و من هم از این موقعیت های شیرین استفاده میکردم.
بعد از تعطیلی مدارس یک ساعتی را در کنار حمید روی نیمکت پارک می نشستم و حرف میزدیم و رویای زیبای آینده را مجسم میکردیم.
هدیه بعدی یک جعبه قرمز مدل قلب بود که با روبانی زیبا تزیین شده بود. با احتیاط درش را باز کردم و از آن همه غنچه گل رز قرمز که بسیار زیبا درون جعبه چیده شده بود مسرور شدم. برگهای سفید در میان غنچه ها خودنمایی می کرد که با خطی زیبا روی آن نوشته شده بود:
"کاش باران، بین ما فاصله ها را می شست"
یک ماه از آشنایی ما میگذشت. در این مدت آنقدر شیفته حمید شده بودم که لحظهای از یادش غافل نبودم. به عشق دیدار حمید به مدرسه می رفتم و به عشق وصال حمید درس میخواندم. شبهایم با یاد او سپری می شد، همه وجودم شده بود عشق حمید.
کم کم ساعات دیدارمان افزایش یافت و بعضی از عصر ها هم به هر بهانهای به دیدار یکدیگر می شتافتیم. بی اعتنایی مادر و نبودن آقاجون هم به این دیدارها کمک میکرد.
تازه از مدرسه به خانه آمده بودم و حوصله هیچکس را نداشتم. به خاطر حسابهای حجره پدر حمید، نتوانسته بودم او را ببینم. شاید دلیل بی حوصلگیام ندیدن حمید بود.
به اتاقم رفتم و تغییر لباس دادم. دستی به موهایم کشیدم و از اتاق خارج شدم و به هال رفتم. پشت میز ناهار خوری مادر با خانمی هم سن و سال خودش نشسته بودند. با دیدن من رو به خانم ناآشنا کرد و گفت: سوری جون، ارغوان دخترم.
نگاه زن به روی صورتم ثابت ماند. بعد لبخندی برلب راند و پاسخ سلام مرا داد و بعد رو به مادر گفت: چقدر هزار ماشاا... خوشگله، شبیه خودته، فقط بینی اش شبیه باباشه.
مادر کمی خودش را جمع و جور کرد، نفس بلندی بیرون داد و بعد فنجان چای را مقابل دوستش گذاشت و گفت: چایت رو بخور، خنک شد.
از نگاههای دوست مادر خوشم نیامد. رفتار و طرز پوشش هم خوب نبود. مانده بودم بنشینم یا آنجا را ترک کنم. چایش را نوشید. توران فنجان ها را جمع کرد. وسایل ناهار را روی میز چید. پشت میز نشستم و به صورت سوری چشم دوختم. زیبا بود، اما نه دل فریب. شاید اگر آن همه آرایش را بر روی صورت نداشت، جذاب تر به نظر می رسید.
بعد از صرف ناهار همراه مادر به اتاق رفت. من هم به اتاقم رفتم و خودم را با درس ها مشغول کردم، اما هر از گاهی فکرم پیش مادر و دوستش کشیده می شد. دوستی آن دو کمی غیرعادی بود. آقا جون با تمام آزادی که به ما داده بود، با این جور دوستی ها موافق نبود و مادر هم در این چند سال نه با کسی مراوده داشت و نه به کسی اجازه میداد که به خلوتش وارد شود. پس این سوری که بود و با مادر چه کار داشت؟
قبل از آمدن آقاجون او رفت و من با تمام کنجکاوی، سکوت کردم و چیزی نپرسیدم.
بعد از ان روز،سوری در خانه ما رفت و آمد داشت. گهگاهی هم مادر بی اجازه آقاجون خانه را ترک میکرد. رفت و آمد آن دو با هم روی رفتار و ظاهر مادر هم تاثیر گذاشت. طرز لباس پوشیدن و آرایش مادر هم تغییر کرد. گاهی هم بوی الکل را به وضوح حس میکردم، اما همه این تغییرات دور از دید آقاجون بود. ما هم جرات بازگویی ماجراهایی که در اطرافمان رخ میداد را نداشتیم.
کمکم رفتار مادر مثل دیگر کارهایش برای من عادی شد. از اینکه دیگر کاری با من نداشت خوشحال بودم.
پایان سال تحصیلی برای من سراسر غم بود. با معدل خوبی قبول شده بودم اما نمی توانستم شاد باشم. قرار بود حمید به خدمت سربازی برود و من از این دوری احساس بدی داشتم.
روزهای زیادی را با هم گذرانده بودیم. خاطرات شیرین و دوست داشتنی را با هم ساخته بودیم و حالا جدایی و دوری برایم حکم مرگ را داشت.
یک روز قبل از عزیمتش در پارک همدیگر را دیدیم. همان جای همیشگی، میان درختان و بر روی نیمکت سبز رنگ. اشکهای گرم و سوزانم لحظه ای بند نمیآمد. حمید هم غمگین در کنارم نشسته بود و سعی در آرام کردن من داشت. بهم امید به آینده می داد و از آینده روشن برایم سخن میگفت. اما دل من چیز دیگری گواهی میداد.
حمید-تموم میشه عسلم... باید تحمل کنی، بخدا چاره دیگری ندارم.
_میدونم.
حمید- به خدا منم ازاین دوری ناراحتم ولی بهت قول میدم توی هر فرصتی بیام دیدنت. تو رو خدا اینطوری اشک نریز، دلم بیشتر میگیره.
- تا وقتی برگردی حال و روز من همینه.
حمید- یعنی میخوای همیشه ناراحت باشم؟همینطوری دارم زجر میکشم، کاری نکن که نگرانت باشم.
- به خدا حمید دست خودم نیست. فکر میکنم اگر بری دیگه نمیتونم ببینمت. حس می کنم داری واسه همیشه ترکم می کنی.
حمید- بهت قول میدم بعد از ۲۴ ماه بیام پیشت که برای همیشه کنارت باشم. قول میدی منتظرم بمونی؟ سرم را به نشانه مثبت تکان دادم. نفس عمیقی کشید و در حالی که نگاهش را قفل نگاه خیسم کرد و گفت: دوستت دارم ارغوان. می خوام که تو فقط مال من باشی. حالا که بهم قول دادی با خیال راحت تر میرم.
صبح روز بعد آنقدر حالم بد بود کهدلم نمی خواست از جا بلند شوم. مدتی در جای خود غلت زدم و به حمید اندیشیدم. غم دوری او قلبم را میفشرد.
ضربه ایی به در خورد. خودم را جمع و جور کردم. قبل از اینکه بلند شوم، آقاجون به داخل آمد. از اینکه در خانه بود متعجب از جا برخاستم و سلام کردم.
آقاجون - سلام بابا جون، هرچی صبر کردم بیرون نیومدی.
-خسته بودم آقاجون، ببخشید
آقاجون- اومدم ازت خداحافظی کنم، انگار امام رضا طلب کرده برم پابوسش. بازاریها تصمیم گرفتن تولد آقا رو توی حرمش جشن بگیرن. قسمت شد منم برم.
-وای آقا جون،خوش به حالتون، ما رو هم دعا کنید.
آقاجون- حتما برات دعا می کنم. زود برمیگردم. توی این مدت مراقب خودت و خواهرات باش. میفهمی که منظورم چیه؟
-بله آقا جون.
مرا سخت در آغوش گرفت و بعد پیشانی ام را بوسید. بعد از اتاق خارج شد و من هم به دنبال او از اتاق بیرون رفتم. آقاجون ارمغان را در آغوش گرفته بود و صورتش را غرق بوسه میکرد. بعد نوبت به ارکناز رسید و بعد مقابل مادر که بی خیالی در چهرهاش هویدا بود، ایستاد. نگاهی به او انداخت و گفت: جون تو و جون دخترا، مراقب خودتون باشید.
پیشانی مادر را بوسید و از در خارج شد. تا دم در بدرقه اش کردیم. ارمغان کاسه آب را پشت سر آقاجون خالی کرد و بعد به داخل آمدیم.
ارمغان داخل رفت و من شیر آب را باز کردم و به گلها آب دادم. بعد روی پله ها نشستم. قلبم مالامال غم بود. دوری از حمید و بعد هم رفتن آقاجون افسرده و بیرمقم کرده بود.
از جا برخواستم که داخل بروم، اما صدای زنگ در مرا به سمت در حیاط کشاند. پشت در دستی به موهام کشیدم و بعد در را باز کردم. جوانی پشت در ایستاده بود.
-بفرمایید؟!
نگاه خیره اش را به چهره دوخته بود. من هم نگاهش کردم. وقتی دیدم حرفی نمی زند بار دیگر با صدای بلندتری گفتم: امری داشتید؟
لبخندی زد و گفت: ببخشید، زیبایی شما باعث شد یادم بره تو چه موقعیتی هستم، شرمنده.
-لطفاً امرتون رو بفرمایید؟
پسر جوان- بازم شرمنده ام. میخواستم خانم محتشم، خانم کتایون محتشم رو ببینم. میتونم؟
-بله هستند. ببخشید میشه خودتون رو معرفی کنید؟
پسرجوان- سینا هستم. سینا ناجی و شما؟
به چشمانش نگاه کردم. رنگ شیطنت و کنجکاوی به خود گرفته بود. با اخم و جدی گفتم: چند لحظه صبر کنید، الان تشریف میارن.
در را بستم و به داخل رفتم. مادر را در اتاقش سرگرم آرایش کردن، پیدا کردم. نیم نگاهی به من انداخت و گفت: چیه؟ چی میخوای؟
-یکی دم در،کارتون داره. میگه سینا ناجیه.
دستپاچه از جا برخاست. دستی به لباسش کشید و از اتاق خارج شد. من هم بیرون رفتم و روی پله ها نشستم. کنجکاو بودم که این جوان زیبا و خوش قد و بالا با مادر چه کاری میتواند داشته باشد.
لحظهای بعد به داخل و آمد و گفت: من باید جایی برم، مراقب اوضاع باش تا برگردم.
-اتفاقی افتاده مامان کتی؟
مادر- مهم نیست،فقط یادت باشه آقا جون نمیفهمه. فهمیدی؟
با سر پاسخ دادم. به داخل رفت و لحظه ایی بعد بدون خداحافظی از ما، خانه را ترک کرد. میز ناهار چیده شد و ما در سکوت و آرامش خاصی غذایمان را خوردیم و بعد هر کدام به اتاقمان رفتیم.
روی تخت دراز کشیدم و به یاد حمید کتاب حافظ را گشودم:
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها
اشک در چشمانم حلقه بست. کتاب را بستم. پتو را روی سرم کشیدم و گریه را سر دادم. نمیدانم کی به خواب رفتم. وقتی بیدار شدم خانه در خاموشی فرو رفته بود. دلم ضعف می رفت. از جا برخاستم و از اتاق بیرون زدم. سیاهی مادر را که پشت میز نشسته بود و سیگار میکشید، دیدم. بدون سر و صدا به آشپزخانه رفتم و غذای سرد را تند خوردم و باز به اتاقم برگشتم و سر جایم دراز کشیدم و به خود اجازه دادم در مورد گذشته مادر خیال پردازی کنم. آنقدر فکر کردم تا خواب مرا در ربود.
صبح وقتی بیدار شدم، مادر نبود.ارکناز با اسباب بازی هایش بازی میکرد و ارمغان هم توی حیاط طناب میزد. توران با دیدن من لبخند زد و گفت: صبحانه را آماده کردم، براتون بیارم؟
-توی آشپزخونه میخورم.ثمر خانم کجاست؟
توران- خانم شام مهمون دارن، ثمر داره برای شام تدارک میبینه.
ورود مهمانان مادر را از پشت پنجره اتاقم که چهار خانم و پنج آقا بودند دیدم. یکی از خانم ها را شناختم. سوری دوست مادر که دیدنش عادتم شده بود ولی مابقی غریبه بودند. همگی شیک پوش و خوش لباس.
صدای خنده ها و گفتگوهایشان فضای خانه را پر کرده بود. خنده هایی که هیچ وقت در این خانه نشنیده بودم. صدای مادر را میشنیدم که با مهمانان شوخی میکرد و سر به سرشان میگذاشت و بعد به قهقهه می افتاد. کاری که هیچ وقت در حضور آقا جون انجام نمیداد.
صدای موسیقی هم بر هیاهوی آنها طنین انداخت. وقتی کمی از آن سر و صداها خوابید، تصمیم گرفتم که بخوابم، اما صدای نجوا گونه سوری مرا به پشت در کشاند.
سوری- کتایون، چرا دخترت رو نمیاری تا دایی منصور ببیندش؟ شاید به دلش نشست.
مادر- نه سوری، دیگه این حرف رو نزن.
سوری- آخه چرا؟ هرچی باشه...
مادر میان حرفش رفت و گفت: بس کن سوری، به اندازه کافی زندگی بدی دارم. واسم جهنمش نکن. نفس حشمت به اون بنده. باید قول بدی حرفی راجع به ارغوان به منصور نزنی.
سوری-باشه حرفی نمیزنم. قول میدم.
دلم فرو ریخت.چه نقشه ای برای من کشیده بودند. نکند پیشنهاد ازدواج من و دایی منصور را میداد. چرا باید به دل منصور مینشستم؟
ظهر بود که مادر از اتاقش بیرون آمد. ناهارش را خورد و به حمام رفت. منتظر حرفی از او بودم اما هیچ نگفت. قبل از اینکه مجدد به اتاقش برود رو به ما گفت: اتفاقاتی که در نبود حشمت افتاده باید فراموش بشه. هیچ کدوم حق ندارین حرفی بهش بزنید وگرنه بد میبینید. با تو هم بودم ثمر. واسه خود شیرینی دهنت رو باز نکنی و اضافه حرف بزنی وگرنه خودم لباتو بهم میدوزم. شنیدی؟
ثمر- بله خانم.
ما از مادر ترس داشتیم، اما ثمر نه. ثمر از بچگی با آقاجون بزرگ شده بود. مادرش ندیمه مادر آقاجون بود و بعد از ازدواج، آقاجون او را هم به خانه اش آورد تا کمک حال همسرش باشد. مادر هم میدانست که ثمر گزارش خواهد داد و به همین دلیل سفارش یا بهتر بگویم تهدید کرد.
ساعتی بعد وقتی مشغول بازی با ارکناز بودیم مادر از اتاقش بیرون آمد. حرکاتش غیر عادی بود.بوی الکل هم به مشام میرسید. به سمت در رفت. از جا برخاستم و گفتم: مامان کتی، حالتون خوب نیست؟ کجا میرید با این حال خراب؟
مادر- به تو ربطی نداره. از جلوم برو کنار.
-حالتون بده.من نگران تونم.
مادر- گفتم بکش کنار.
هم عصبی شده بودم و هم نگران در و همسایهها بودم. حال مادر اصلاً خوب نبود. تعادل نداشت. با سر و وضعی که داشت بساط غیبت دیگران را میچید.
-من نمیزارم بیرون برید با این حالتون. شما مادرم هستید و من...
فریاد کشید: ای کاش نبودم، باعث همه بدبختیهای من تو هستی. کاش هیچ وقت نبودی. آنوقت برای خودم زندگی می کردم...
-نه که حالا به فکر خودتون و خوش گذرانیهاتون نیستین.
بند کیفش، روی ساعدش افتاد و بعد بر روی زمین رهایش کرد و به طرفم یورش آورد و مرا به باد کتک گرفت. به غیر از ضربات دست که بر بدنم فرود میآورد، دندانهایش را هم بر روی گوشت بازویم میفشرد.
با صدای فریادهای من و ارمغان، ثمر و توران به هال آمدند و سعی در آرام کردن مادر داشتند. سرم به لبه در برخورد کرد و گیج روی زمین افتادم.
مادر- دختره زبون نفهم، دهنشو باز کرده هر چی دوست داره میگه... پدرتو در میارم.
خودم را عقب کشیدم و به دیوار تکیه دادم.توران با دستمالی خون های پیشانی ام را پاک کرد. ارمغان هم با گریه صورتم را نوازش میکرد. ارکناز ترسیده، جیغ میکشید و گریه میکرد.
با کمک توران از جا برخاستم، به اتاقم رفتم اما متوجه خروج مادر از خانه شدم. سرم گیج میرفت. توران با قرص مسکن و لیوان آبی کنارم نشست و مسکن را به خوردم داد. از من خواست به بیمارستان برویم اما مخالفت کردم. با کمک توران زخم پیشانی ام پانسمان شد. دوباره روی تخت دراز کشیدم. ارمغان خودش را کنارم جا دارد. اشکهایش صورت مرا هم خیس کرد. من هم به گریه افتادم. دلم آغوش آقاجون را طلب می کرد.
نمیدانم کی هر دو به خواب رفتیم. با صدای زنگ در از خواب بیدار شدیم. برخاستم و از پشت پنجره به حیاط نگریستم. مادر بود که وارد شد. پرده را انداختم. روی تخت نشستم. ارمغان ترسیده بود. دستش را روی بازویم گذاشت. درد به جانم نیش زد. با دیدن حال من دستش را سریع کشیده و بر روی دهانش گذاشت. وقتی آرام شدم به خودم جرات دادم تا لباس از تن درآورم. نگاهی به بازوی کبود رنگم انداختم. خون مردگی زیر پوست، بیشتر بازویم را در برگرفته بود. برخواستم، مقابل آینه نگاهی به پیشانی باندپیچی شده و کبودی زیر چشمم کردم و بعد با احتیاط خونهای دلمه شده را پاک کردم. لباس دیگری به تن کردم و کنار ارمغان نشستم.
آن شب را در اتاق سپری کردیم. فردای آن روز هنگام ناهار توران به دنبالمان آمد و گفت که مادر در هال منتظر ماست.
از اتاق خارج شدیم. مادر پشت میز نشسته بود. نگاهی به سمتم کرد. از نگاهش لرزه بر اندامم افتاد. زیر لب سلام کردم، اما پاسخی نداد. خواست که پشت میز بنشینیم و ناهارمان را بخوریم. ما هم اطاعت کردیم.
مادر- حرفی به آقاجونت بزنی زبونتو از حلقومت میکشم بیرون. فهمیدی؟
ارمغان- من حرفی نمیزنم به خدا.
مادر- با تو نبودم، ارغوان....میشنوی چی میگم یا حالیت کنم؟
-بله متوجه شدم.
مادر- مقصر خودت بودی که تو کارایی که مربوط به تو نیست، دخالت می کنی. امروز رو همیشه به خاطر داشته باش.
بعد از جا برخاست و به اتاقش رفت. دیگر مادر را ندیدم تا فردای آن روز هنگام ناهار.
موقعی که توران میز ناهار را می چید، از اتاقش بیرون آمد و بی آنکه به ما نگاهی بیندازد با صدای بلند رو به توران گفت: میرم خونه نیلو. میخوام با خواهرم تنها باشم.
نزدیکیهای غروب بود که صدای در آمد. رویارویی با مادر عذابم میداد. پتو را روی سرم کشیدم و چشمانم را بستم، اما صدای آقاجون مرا از تخت جدا کرد. با شادی وصف ناپذیری خود را به او رساندم و دستانم را دور گردنش حلقه کرده و صورتش را غرق بوسه کردم.
مرا از خود جدا کرد و نگاه نگرانش را روی صورتم دوخت و گفت: چه بلایی سرش اومده؟
-چیز مهمی نیست. آقا جان نمیدونی چقدر دلم براتون تنگ شده بود. واسه اومدنتون لحظه شماری میکردم.
مرا سخت در آغوش فشرد. چقدر دلم برای این لحظه پر کشیده بود. حالا دیگر تنهایی و سرخوردگی را حس نمیکردم. دست دراز کرد و ارمغان را به آغوش کشید و در گوشش چیزی زمزمه میکرد و بعد ارمغان با تردید پاسخش را داد. آتش خشم در نگاه آقاجون زبانه کشید. نگاهی به من انداخت و بعد با گامهای بلند خودش را به اتاق مادر رساند. نگاهی به داخل انداخت و بعد به سمت من برگشت و پرسید: کجاست؟
-رفته خونه خاله نیلو.
به سمت من آمد و مقابلم ایستاد. باند را از روی زخم پیشانیم برداشت، نگاهی به زخم کرد و بعد با حالتی عصبی شروع به قدم زدن کرد.
توران ارکناز را که تازه از خواب بیدار شده بود را به هال آورد. آقاجون با دیدن او لبخند زد و خواهر کوچکمان را در آغوش گرفت. از این فرصت استفاده کردم و خودم را به ثمر رساندم و با تمنا از او خواستم حرفی به آقاجون نزند. بعد از اینکه مطمئن شدم پیش آقاجون برگشتم. روبروی در نشسته بود و چشم دوخته بود به در. کنارش نشستم و سرم را به بازویش تکیه دادم و گفتم: آقا جون خوش گذشت؟ از سفرتون بگید.
موهایم را کنار زد و لبهایش را روی باند روی سرم گذاشت و بوسید. بعد در حالی که دستش را دور شانهام حلقه میکرد گفت: خوب بود بابا.
دست آقاجون که به بازویم خورد، جای دندانهای مادر تیر کشید. سعی کردم به روی خودم نیاورم، اما آقا جون متوجه شد و آستین کوتاه بلوزم را کمی بالا کشید. قسمت کمی از کبودی و خونمردگی نمایان شد. از جا پرید و با حالتی بین خشم و دلسوزی گفت: دستت رو ببینم...
-آقا جون....
صدای در حیاط نگاهمان را به در ورودی کشاند. در دلم غوغایی برپا شده بود. نگاهم را به صورت خشمگین آقاجون دوختم. ارمغان ترسیده گفت: مامان کتی تهدیدمون کرده به شما حرفی نزنیم. آقاجون تو رو خدا...
آقاجون- برید توی اتاقتون.
ارکناز را در آغوش کشیدم و قبل از ورود مادر، به اتاق رفتیم و در را پشت سر بستیم. ارکناز را روی تخت گذاشتم و پشت در به گوش نشستم.
مادر- سلام، خبر نداشتم که روز برمیگردی... اتفاقی افتاده؟
آقاجون- آفرین، امانتدار خوبی هستی. دیگه در نبود من چه کارهایی کردی؟
مادر- منظورتو نمیفهمم.
صدای ضربه ای را شنیده و بعد صدایی که از گلوی مادر بیرون آمد. وجدانم اجازه نمیداد که در اتاق بمانم و بیرون اتاق خشم آقاجون بر روی پیکر مادر فرود بیاید.
در را باز کردم و بیرون رفتم. مادر به دیوار تکیه زده، دستش روی گونه اش بود. کنار لبش خونی بود. دست آقاجون دوباره بالا رفت. جلو دویدم و مقابل مادر ایستادم.
- تو رو خدا آقا جون....آروم باشید.... خواهش میکنم.... منو بزنید
آقاجون- برو تو اتاقت ارغوان.
- نه آقاجون، التماستون می کنم. بچه ها میترسن.
آقاجون- شرم نمیکنی؟ اینی که روبروم ایستاده، همونیه که زیر مشت و لگدای تو از حال رفته.
مادر- به حمایتش احتیاجی ندارم. من به هیچ کدومتون نیاز ندارم. دوست دارم آزاد باشم. دوست ندارم به خاطر شما، توی قفس بمونم. دلم پرواز می خواد. میفهمی چی میگم؟
آقاجون- همون آزادی که قبلاً داشتی؟
مادر- تو با فداکاریت منو زندونی خودت کردی. سالهاست که صبر و تحمل کردم، اما دیگه نمیتونم.... بیشتر از همه، از این دختر بیزارم. اگر نبود...
آقاجون- خفه شو کتایون.
مادر- باعث بدبختی من توی این سالها، همین دختر بوده.
آقاجون قدمی به جلو گذاشت و سریعتر از آنکه من متوجه شوم، ضربه محکمی به دهان مادر کوبید و فریاد زد: به خدا اگر کلامی به زبون بیاری، همینجا خفه ات می کنم.
بعد از مکثی به سمت اتاقش رفت. این اولین باری بود که آقاجون را اینقدر عصبانی میدیدم. عصبانیتش باعث شد دست روی مادر بلند کند. قبل از این که پا به داخل اتاق بگذارد، مادر با صدایی لرزان اما بلند گفت: حشمت به خدا قسم، اگر یکبار دیگه این رفتارو با من داشته باشی برای همیشه از زندگیت میرم...میدونی که سر حرفم هستم. اینو هم می دونی که دارم به زور تحملتون میکنم. کاری نکن که برخلاف میلت عمل کنم.
آقاجون به داخل رفت و در اتاق را بست. به سمت مادر رفتم تا کمکش کنم. با تنفر از میان دندانهایش غرید: گورت رو گم کن، حروم زاده نفرت انگیز.
وقتی روی تختم دراز کشیدم، گفتگوی آن دو را با خودم مرور کردم. میدانستم رازی در بین است که من هم در آن نقش دارم.