قسمت دوم
بمانی
بانوجان کارش که تموم می شد بدون توجه به من یا اینکه ازم بخواد از اتاقش برم بیرون ؛ می رفت و کاری به کارم نداشت شاید می دونست که دست به چیزی نمی زنم و خرابکاری نمی کنم ؛ اون موقع بود که من می موندم و شگفتی هایی که اون اتاق برام داشت؛ و با کنجکاوی برای صدمین بار همه چیز رو با دقت نگاه می کردم ؛ روی کمد ها و اشیایی که به نظرم قشنگ میومدن با اشتیاق انگشت می کشیدم و لذت می بردم ؛ آخه اتاق بانوجان یک اتاق معمولی نبود ؛ در واقع خودش یک خونه ی مستقل به حساب میومد ؛ یک اتاق خیلی خیلی بزرگ با سقفی بلند و یک چلچراغ بزرگ با کریستال های رنگ وارنگ ؛ یک تخت دونفره مجلل که از نگاه کردن به اون سیر نمی شدم و اونقدر دور از ذهن من بود که فکرشم نمی کردم اونجا محل خواب یک نفر باشه ؛ اون تخت رو همیشه مرتب می دیدم که با اون کوسن های براق رویایی به نظرم می رسید که حتی یکبارم هوس نکردم دست بهش بزنم ؛ یک ویترین پر از اشیاء قیمتی ؛ و یک کمد لباس با دوتا آینه ی قدی و یک دست مبل آبی رنگ وسایل اون اتاق بودن ؛اما از همه چیز جالب تر کمد پهن و کوتاهی بودکه دو در داشت و سه کشو ؛ بلندیش و ازقد من کوتاهتر بود ؛ یک آینه و دوتا شمعدون نقره در وسط و دوتا قاب بزرگ نقره دو طرف آینه گذاشته بودن ؛ یکی عکس عروسی بانوجان با تیمور خان خانلری و یکی عکس تمام خانواده و تعدادی هم قاب های کوچک از عکس های نوه ها ی بانو جان ؛ من همیشه محو تماشای جوونی های بانوجان می شدم ؛با اون لباس عروس خیلی خوشگل بود ؛
آخه وقتی اسم تیمور خان خانلری رو کسی می شنید فکر می کرد اووو چه آدم هیکل مندی باید باشه ولی اون مردی کوتاه قد و لاغر اندامی بود با سری بزرگ ؛ ولی کلاهی به سر میذاشت که انگار براش گشاد بود و دو تا گوش بزرگش کاملا خودنمایی می کرد ؛ در اون عکس بانوجان سرشو به طرف گردن تیمور خان کج کرده بود چون یک سر و گردن ازش بلند تر بود ؛ اما کوتاهی قد خان دلیل بر این نمی شد که جذبه ی کافی نداشته باشه همه ی اطرافیانش بشدت ازش حساب می بردن و یک طورایی می ترسیدن ؛و با همون قد کوتاه وقتی عصبانی می شد چنان نعره می کشید که رنگ از صورت تمام خدم و حشم می پرید ؛دیده بودم که وقتی وارد خونه می شد همه مادب و بی صدا جلوی پاش بلند می شدن و احترامش می کردن ؛
خب اون زمان من یک دختر شش ساله بودم و باید خیلی چیزا رو می فهمیدم ولی تا اونجایی که یادمه اصلا برام مهم نبود کی توی اون خونه زندگی می کنه و من کی هستم و چرا همه یک طوری رفتار می کنن که انگار وجود خارجی ندارم ؛ نه به کسی سلام می کردم و نه حرف می زدم ؛
؛قاب عکس خانوادگی رو نگاه می کردم ولی مفهوم خاصی برام نداشت ؛ یک عده آدم می دیدم که با هم عکس گرفتن ولی بعدها فهمیدم که بانو جان سه تا دختر داره ؛ ماهدخت و شهدخت ؛ که بیشتر اوقات به هر مناسبتی توی عمارت بودن و دختری به اسم مهردخت که از ایران رفته بود ؛ و توی این عکس نبود و دوتا پسر به نام ارسلان خان و سلیمان خان ؛ ارسلان خان با زن و سه تا بچه اش توی عمارت زندگی می کرد ؛و گلنساخانم دایه بچه های اون بود ؛ یک دختر هفده ساله و یک پسر ده ساله و یک دختر دیگه داشت که همسن و سال من بود ؛ گلبانو همون دختری که سوگلی خونه بود همیشه دنبال پدرش گریه می کرد و ارسلان خان بهش می گفت ؛ ته تاقاری بابا ؛ سلیمان خان برادر کوچکتر هم دوتا فرزند داشت که هر دو پسر بودن ؛اما توی عمارت زندگی نمی کرد ؛ خلاصه با بچه های شهدخت و ماهدخت کلی عکس توی قاب های کوچک روی اون میز بود که من هر بار با دقت بهشون نگاه می کردم ؛بودن اینکه مفهوم خاصی برام داشته باشه ؛ و نه حسرتی داشتم و نه آهی و فکر می کردم باید همینطور باشه و از اینکه فقط بهم اجازه می دادن اونا رو تماشا کنم خیلی هم ازشون ممنون بودم ؛
در اتاق بانو جان به یک راهرو باریک باز می شد و سمت راست سه تا در بود که یکیش حمام و توالت بود ؛ در اون زمان که اغلب مردم حمام توی خونه نداشتن اون اتاق به اصلاح امروزی ها مستر بود ؛ بانو جان زن مومنی بود که با این وجود خیلی شیک پوش و متجدد به نظر می رسید مهمونی می داد و مهمونی میرفت ؛ گاهی کلاه سرش میذاشت و گاهی دستمال ابریشمی کوچکی رو بطور زیبایی روی سرش می بست ؛ ولی تمام مراسم مذهبی رو به جا میاورد و اعتقاد قلبی داشت ؛ و یکی از اون درها به نماز خونه ی خصوصی بانوجان باز می شد ؛ کتاب های دعا و قران و سجاده ها و چادر نماز های زیادی بشکل مرتب توی قفسه ها چیده شده بود ؛ و بانو جان همیشه نمازش رو اول وقت توی همون اتاق می خوندوبا خدا خلوت می کرد در اون زمان کسی حق نداشت مزاحم اون بشه و همه اینو می دونستن و اگر مهمون هایی داشت که نماز خون بودن اونا رو می برد به همون اتاق ؛ و در سوم به اتاق کارِ بانو جان باز می شد که تمام اسناد و مدارک ملک و املاک هایی که از پدرش به ارث برده بود اونجا نگهداری می کرد که همیشه درشو قفل می کرد وکسی نمی دونست که کلید اون اتاق کجاست ؛ بانو جان به همه ی کارای ملک و املاک هایی که داشت خودش رسیدکی می کرد و یک مباشر به اسم غفور داشت ؛ آخه بانو جان از نوادگان ناصرالدین بود و ثروت زیادی از پدرش به ارث برده بود ؛
تا اینکه یک روز بعد از پرسه های روزانه ام توی عمارت گرسنه شدم و رفتم پایین تا به ننه بگم که یک چیزی بده بخورم ولی هر چی دنبالش گشتم پیداش نکردم ؛ از بهجت پرسیدم ؛ تو ننه رو ندیدی ؟ گفت : چی می خوای به من بگو ؛ گفتم : ننه رو می خوام ؛ گفت : رفته بازار صبر کن الان بر می گرده ؛فورا بغض کردم و اشک به چشمم اومد که : ننه رفته و منو نبرده ؟ گفت : کار داشت توام بالا بودی بشین الان بر می گرده چی میخوای بگو من بهت میدم ؛
روی تخت کنار مطبخ نشستم ولی نمی تونستم جلوی اشک هامو بگیرم ؛ حس تنهایی وترس وجودم رو گرفت ؛ آخه ننه هیچوقت منو از خودش جدا نمی کرد اگر جایی می رفت منو با خودش می برد و در تمام مدت مچ دستم رو رها نمی کرد ؛ گاهی شب جمعه دست منو می گرفت و با درشکه می رفتیم شاه عبدالعظیم زیارت و بر می گشتیم ؛
خرید خونه همیشه با غفور بود مباشر بانو جان ؛ مرد جوونی که از سیر تا پیاز آشپزخونه رو تهیه می کرد؛ سوخت زمستون و روشن کردن بخاری ها و آتیش کرسی همه با اون بود؛ هر کس هر کاری داشت غفور رو صدا می زد ؛ اوقاتم تلخ شده بود انگار می ترسیدم اونو از دست داده باشم ؛ بلند شدم و رفتم تا نزدیک در باغ و چشم به در روی چمن نشستم و منتظرش شدم ؛ صدای قارقار کلاغ ها توجه منو جلب کرد ؛ سرمو بالا برده بودم و پاهام از هم باز شده بود ؛ داشتم فکر می کردم آیا ممکنه یک بچه ی دیگه با خودشون بیارن ؟ واقعا کلاغ ها می تونن این کارو بکنن ؟ که صدای ماشین شنیدم ؛نگاه کردم یکی از ماشین های خان نزدیک من نگه داشت و سهراب پسر ارسلان خان که ده سالش بود پیاده شد و نگاهی به من کرد و با لحن تند و بدی گفت : بخشعلی این بدترکیب چرا اینجا نشسته ؟ این چه وضعیه ؟خجالت بکشین ؛ هراسون طوری که انگار کار بدی کردم بلند شدم ایستادم ؛ سهراب داد زد گمشو دیگه این طرفا نبینمت ؛ گفتم : آقا منتظر ننه بیگم هستم ؛ گفت : تو غلط کردی ؟با هفت جد و آبادت ؛ برو گمشو تو لونه ات نکبت ؛
خیلی بهم برخورده بود ؛ تا اون موقع هیچکس باهام اینطوری حرف نزده بود ؛ خیلی توی عمارت با سهراب برخوردکرده بودم ولی مثل بقیه حتی بهم نگاه هم نمی کرد ؛ لب ورچیدم و دوتا دستم رو مشت کردم گذاشتم روی چشمهام ؛ و متوجه نشدم که داره بهم حمله می کنه ؛ وبادوتا سیلی محکم نقش زمین شدم ؛ داد زد خفه شد کثافت ؛برو دیگه حق نداری بیای توی باغ فهمیدی نکیت ؟ ؛ و این اولین ضربه ای بود که من توی زندگیم خوردم ؛ همون موقع ننه بیگم وارد باغ شده بود و این منظره رو دید و با سرعت خودشو به من رسوندم و بلندم کرد و گرفت پشت سرش؛ چون سهراب هنوزم خیال داشت منو بزنه ؛ باتندی گفت : چیکار می کنی آقا زاده ؟ بهت نگفتن که نباید کسی این بچه رو اذیت کنه ؟نمی دونی ؟ می خوای شازده خانم رو صدا کنم ؟ دیگه نبینم طرف بمانی بیای ؛ سهراب با همون لحن تند و صدای بلند گفت : ننه بیگم تو که نمی دونی چیکار کرده ؟ پس به این حرومزاده بگو جلوی چشم من نیاد ؛حق نداره اینطوری بیاد جلوی در بشینه ؛ توام به هر کس می خوای بگی بگو از کسی نمی ترسم ؛به موقعش خودم این کرم رو میندازم بیرون ؛ سهراب با حرص رفت و من همینطور گریه می کردم و گوشم رو گرفته بودم دست سنگینی داشت گفتم : ننه خیلی گوشم درد می کنه ؛ گفت : خوب میشه ننه , تو مگه چیکار کردی که سهراب عصبانی شده بود ؟ گفتم : داشتم به کلاغ ها نگاه می کردم ؛ نباید نگاه کنم ؟ گفت : خیلی خب بیا ببین برات چی خریدم ؛ یک خبر خوب برات دارم ,که دردت رو فراموش می کنی ؛ گفتم : اون منو زد می خوام به بانوجان بگم ؛ گفت : نه اصلا ؛ اونو ببخش سهراب خواهرشم می زنه کلا اخلاق نداره سر بسرش نزار و هر وقت دیدیش فرار کن ؛ بیا پیش من ؛ گفتم : آخه تو چرا نبودی من ترسیدم که دیگه نیای خیلی دیر کردی ؛ گفت , خب ننه رفته بودم برای تو خرید کنم ؛ بریم نشونت بدم خیلی خوشحال میشی و کتکی که از سهراب خوردی رو یادت میره ؛
ادامه دارد