بمانی
قسمت اول
آغوش ننه بیگم همیشه برای من امن ترین جای دنیا بود ؛صبر می کردم که روی رختخواب دراز بکشه بعد می پریدم بغلش و هیکل نحیف و استخوونی خودمو تا اونجایی که می تونستم می چسبوندم به شکم چاق و سینه های بزرگش و از گرمای وجودش لذت می بردم و همینطور که با دستهای کلفت و زبرش نوازشم می کرد خوابم می برد ؛ اون زمان فقط شش سالم بود ؛ از خوب و بد دنیا چیزی نمی فهمیدم ؛ دنیای بی خبری ؛ عالمی که حالا فکر می کنم تنها دنیایی هست که خوشبختی میاره ؛ که کاش من در اون دنیا می موندم ؛ اون زمان حتی متوجه ی این نبودم که منم باید پدر و مادری داشته باشم ؛ انگار برام اهمیتی هم نداشت ؛ تا یک روز دخترارسلان خان رو دیدم که دنبالش گریه می کرد و بابا ؛ بابا می گفت ؛ اون موقع به فکرم رسید که من چرا بابا ندارم ؛ تازه متوجه ی این کمبود شدم ؛
زندگی در کنار آدم هایی که فقط کار می کردن و دستور می گرفتن شاید بی تاثیر نبود ؛ اما از هر کس می پرسیدم جواب های متفاوتی می شنیدم که اهمیت این دونستن رو بیشتر در ذهن من از بین برد و با همون بچگی فهمیده بودم اصلا چه اهمیتی داره که من پدر و مادر نداشته باشم ؛ مثلا از ننه بیگم پرسیدم اون گفت : تو خیلی کوچک بودی که یک دسته کلاغ قطار کشون قار قار زدن و پر کشیدن اومدن توی باغ ؛نمی دونی چه سر و صدایی راه انداختن صدای قارقارشون تا هفت آسمون می رفت ؛خلاصه دور زدن و دور زدن تا خبر خوبی به ما بدن ؛ و همینطور که قار می زدن تو رو آوردن و گذاشتن توی بفل من ؛ خب چاره نداشتم بغلت کردم و با خودم گفتم ؛این دخترچشم سیاه آش خاله اس بخوری پاته ؛ نخوری پاته ؛ حالا افتادی به گردن من و نه راه پس دارم نه راه پیش ؛ پرسیدم: ننه کلاغ ها چی شدن ؟ گفت : هیچی دیگه ننه؛ پرواز کردن و قطار کشیدن و از بالای اون درخت ها رفتن اون دور دورا ؛پرسیدم: همون کلاغ ها که غروبا میان می شینن روی درخت ها می خوان بازم بچه بیارن ؟ ؛ گفت :نه دیگه ننه کلاغ ها در عمرشون فقط یکبار این کارو می کنن ؛ حالا اونا بودن یا یه دسته ی دیگه نمی دونم ؛ توام اینقدر حرف نزن پاشو برو بزار به کارم برسم ؛ رفتم سراغ بخشعلی که راننده ی آقا بود داشت ماشین رو تمیز می کرد ؛ کنارش ایستادم وازش پرسیدم ؛ بدون اینکه به من نگاه کنه همینطور که دستمال می کشید روی شیشه ی ماشین گفت :قبلا بهت نگفتم ؟ ای بابا فکر کردم گفتم ؛ یک روز صبح در عمارت رو که باز کردم که ماشین رو ببرم بیرون یک مرتبه تو رو پشت در دیدم توی قنداق بودی با خودم فکر کردم آیا ورت دارم ؛آیا ورت ندارم ؟ چه دختر زشت و سیاهی ؛ آخه این سوسک سیاه به چه دردی می خوره ؟ که دیدم داری می خندی ؛یک طوری که انگار بهم می گفتی منو وردار ؛ منو وردار ؛ مهرت به دلم افتاد و خلاصه دلم نیومد که سگ ها تو رو بخورن با خودم گفتم ؛این دختر خندون ؛ این دختر زشتِ بی دندون ؛ الهی بیفته توی قندون ؛ نعمت خداست ؛ بردم دادم به ننه بیگم ؛
بهجت یکی دیگه از خدمه ی عمارت بود سر اجاق بود و داشت دیگ رو هم می زد ؛ اون این داستان رو اینطوری برام تعریف کرد که ؛ یک روز دوتا روباه اومدن توی باغ یک مرتبه ما دیدیم یک بچه به دندون گرفتن و دارن با هم میرین سمت مطبخ ؛ من رفتم جلو تا دورشون کنم که یکی از اون روباه ها به حرف اومد و گفت ؛تو رو خدا ما رو نزن ؛ زن من بچه بدنیا آورده ولی شبیه آدمه ما اونو نمی خوایم میدیم به شما تا میون آدم ها بزرگ بشه وقتی ده سالش شد میایم و اونو می بریم اون یکی روباه تو روبه دوندن گرفته بود یک مرتبه ولت کرد روی زمین و قبل از اینکه من رضایت بدم تو بمونی هر دوشون خیز برداشتن و پریدن روی دیوار و رفتن ؛خب دیگه چاره ای نداشتم ؛اما با خودم فکر کردم من که خودم چهار تا بچه دارم ؛ توی این عمارت که زندگی نمی کنم ؛ چیکار کنم ؟ چیکار نکنم به فکرم رسیدتو رو بدم به ننه بیگم که بچه نداره خلاصه تو شدی وبالگردن ننه بیگم ؛ با سادگی کودکانه پرسیدم : یعنی پدر و مادر من روباه هستن ؟ گفت ؛آره دیگه ؛خودتو توی آینه نگاه کن ببین چقدر شباهت داری ؛ و من با همون سادگی کودکانه رفتم دویدم توی عمارت بالا و رفتم توی اتاق شازده خانم بانو جان که می دونستم آینه ی قدی داره ؛ خوب به خودم نگاه کردم ؛ آروم گفتم : انگار راست میگه ؛ یعنی من بچه روباهم ؟
و به جای اینکه گیج بشم یا کنجکاوتر که پدر و مادرم کی هستن اشتیاق پیدا کرده بودم برای شنیدن این قصه ها و از تفاوتی که داشت لذت می بردم و لبخندی رضایت مند روی لبم نقش می بست ؛
روزا توی باغ بازی می کردم ؛ و به همه جا سرک می کشیدم ؛ یکجا بند نمی شدم ؛ اونقدر پرسه می زدم و بالا و پایین میرفتم که شب ننه بیگم همینطور که مچ پامو ماساژ می داد سرزنشم می کرد ؛ خب یک جا بشین ننه ؛ تو چرا آروم وقرار نداری ؟ نمی ببینی چقدر لاغری ؟ برای اینکه اینقدر ورجه ؛وورجه می کنی ؛ غذا گوشت نمیشه به تنت بشینه ؛
اون راست می گفت تا وقتی بیدار بودم راه میرفتم و حرف می زدم و به حرفای دیگران گوش می دادم ؛ آخه من آزاد بودم به همه ی جای خونه سرک بکشم در هر اتاقی رو باز می کردم و به حرفای هر کس دلم می خواست گوش می دادم نه یواشکی؛ اونا اصلا منو نمی دیدن و یا به حساب نمیاوردن ؛تنها گلنسا خانم دایه ی بچه ها ؛ هر وقت منو می دید با تمام هیلکش می پرید هوا بعد دستشو می ذاشت روی سینه اش و اوقاتش تلخ می شد و می گفت : وای ؛ ترسیدم مادر ؛تو مث جنی هستی که با بسم الله هم غیب نمیشی ؛برو دیگه اینجا چی می خوای ؟ نبینم این طرفا پیدات بشه ؛سرمو کج می کردم ولب هامو می دادم جلو ؛ انگار دلش برام می سوخت و حالتی به خودش می گرفت که انگار چاره ای نداره ادامه می داد ؛ آخه مادر ؟تو چرا یک مرتبه ظاهر میشی ؟ نه سری ؛نه صدایی یهو خودتو میندازی توی اتاق ؛ مادر من قلب ندارم سکته می کنم و میفتم روی دست بقیه ؛ مراقب کارت باش ؛
خوب یادمه وقتی از گلنسا خانم پرسیدم من بچه ی کی هستم ابرویی بالا انداخت و گفت ؛ شازده تو رو خریده ؛ اما اگر می دونست اینقدر فضولی تو رو پس می داد ؛ای خدا چشم بازار رو هم کور کرده با این خریدش ؛
یک طوری فرز و چابک بودم که همه جا پیدام می شد ؛ اماکسی بهم اهمیت نمی دادطوری رفتار می کردن که انگار منو نمی دیدن ؛ یا به بودنم عادت داشتن یا اونقدر منو دیده بودن که دیگه نمی دیدن ؛ لقب های زیادی غیر از جن داشتم ؛ شیطون ؛وروجک ؛ آتیشباره ؛ زبون باز ؛ حراف ؛ فضول ؛ شکمو ؛ بی عار و خیلی چیزای دیگه که اصلا نه معنی اونو می دونستم و نه اهمیت می دادم ؛ ولی اسمم رو کمتر کسی صدا می زد ؛ بمانی ؛؛
اون زمان عمارت توی یک باغ بود یک ساختمون قدیمی شیرونی دار پشت باغ سپهسالار ؛ مثل قصر شاه دیوار های خیلی بلند داشت ؛ و من وقتی از کنار اون دیوار ها رد می شدم با اون چثه ی کوچکم فکر می کردم انتهایی نداره ؛
من دو دست لباس برای زمستون داشتم و دو دست برای تابستون ؛ به قول ننه بگم شور و واشور می پوشیدم ؛ لباس های زمستونی من از پارچه ی کلفت و زبری بود که مدام تنم رو می خورد و خودمو می خاروندم ؛ بدون یقه دور چین تا زیر زانو با آستین بلند ؛ یکی قهوه ای و یکی خاکستری ؛ و لباس های تابستونی رو ننه بگم از پارچه های چادریش که کهنه شده بودن به همین شکل برام می دوخت و تنم می کرد ؛
و من با همین لباس ها توی عمارت پرسه می زدم اما نمی دونم چرا از همه جای اون عمارت بیشتر اتاق شازده خانم بانو جان رو دوست داشتم ؛ بعد از ننه بیگم بیشتر از همه با من مهربون بود ؛ هر بار چندتا آبنبات بهم می داد و هیچوقت از من نمی خواست که اتاقش رو ترک کنم ؛ و تنها کسی بود که اسمم رو صدا می زد و حالم رو می پرسید ؛با اون لحن قاطع و مغرورانه می گفت : بمانی ؟ حالت خوبه ؟ غذا خوب می خوری ؟ می گفتم : آره خوبم ؛ می گفت : چند بار بهت بگم نگو آره بگو بله خانم ؛و باز دفعه ی بعد یادم می رفت و جوابش رو آره می دادم ؛ اون بدون اینکه خسته بشه بازم یادآوردی می کرد که باید بگم بله خانم ؛
ادامه دارد