قسمت سوم
بمانی
ننه بیگم یک کیسه ی پارچه ای داشت که خودش دوخته بود و هر وقت میرفت خرید اونو می برد ؛ اون کیسه رو که حسابی پر بود و یکم سنگین گذاشت جلوی من و گفت: خب وروجک خودت در بیار ببین برات چی ها که نخریدم ؛ کسیه رو کشیدم طرف خودمو ولی نتونستم گره سرشو باز کنم ؛ با ذوقی که داشت ازم گرفت و چیزایی که خریده بود خودش بیرون آورد ؛یک دسته دفتر؛چندتا مداد سیاه و قرمز ؛ پاک کن و مداد ترش و یک بسته ی کوچک مداد رنگی شش تایی و یک چمدون قهوه ای خیلی کوچولو با قفل طلایی گفتم: اینا مال منه ؟ چرا خریدی؟ تو که پول نداشتی ؛ گفت : تو کاری به این کارا نداشته باش بپرس برای چی خریدم ؛حالا صبر کن بازم هست ؛ ببین این پارچه رو هم گرفتم تا برات روپوش بدوزم آهان , اینم یقه ی سفید که ببندی روشو بری مدرسه ؛ تو دیگه بزرگ شدی ؛ تازه یک چیز دیگه هم برات خریدم ؛
و در اون کیف رو باز کرد و روبان سفید رنگی رو برداشت و گرفت طرف من و ادامه داد : موهاتو دوتا می بافم و با اینا می بندم اونوقت می فرستمت مدرسه ؛ حالا می ببینی که چقدر خانم میشی ؛ اخمم رو در هم کشیدم و گفتم : نه ننه منو جایی نفرست می خوام پیش تو باشم ؛ گفت :بسه ؛ بسه ؛ مگه دست توست ؟ می دونی پول اینا رو کی داده ؟ شازده خانم؛ اگر بفهمه که از این حرفا زدی هر دومون رو از اینجا بیرون می کنه ؛ میگه نمی خوای مدرسه بری پس جات اینجا نیست ؛ تو اینطوری می خوای ؟ منو آواره ی کوچه و خیابون بکنی ؟ شازده خانم اصرار داره که تو بری و سواد دار بشی ؛بتونی خط بنویسی ؛ گفتم : من مدرسه رو دوست ندارم می ترسم برم ؛ گفت :حرف مفت نزن ؛ تو عقل نداری ؛ چیزی سرت نمیشه ؛ مگه تا حالا رفتی که بدونی دوست داری یا نه ؛ الان دیگه همه ی بچه ها میرن مدرسه و با سواد میشن ؛ توام باید سواد داشته باشی ؛پرسیدم : ننه سواد چیه ؟ تو داری ؟گفت ک همین دیگه من ندارم تو باید سواد دار بشی که اگر یک روز ازم دور شدی بتونی برام نامه بنویسی ؛یا مثل خان روزنامه بخونی ؛ مثل شازده خانم کتاب بخونی ؛ راستی یک چیزی یادم رفت بگم ؛ امسال گلبانو هم میره کلاس اول؛ اونوقت تو غصه می خوری که چرا کسی منو نفرستاد مدرسه ؛ اون باسواد میشه و تو همینطور بی سواد می مونی ؛ اینو می خوای ؟ گفتم : آره همینو می خوام؛ مدرسه نمیرم سواد هم نمی خوام ؛ چون می خوام پیش تو باشم ننه ؛ منو نفرست ؛ گفت : الهی بمیرم برات که نفهمی ؛ کله ات کار نمی کنه ؛
کابوس جدا شدن بود یا کتکی که از سهراب خورده بودم باعث شد با بغض بخوابم و خواب های آشفته ببینم ؛ و روز بعد با اینکه اصلا خوشحال نبودم ننه دستم رو گرفت و منو برد برام یک جفت کفش و یک جوراب سفید بلند تا زیر زانو خرید و در همون ضمن ازمزایای رفتن من به مدرسه حرف زد و نذاشت لذت اون کفش هایی رو که تا اون روز به خودم ندیده بودم ببرم ؛ همیشه دم پایی پام می کردم یکبارم ننه برام یک جفت کفش پلاستیکی خریده بود که دوستش نداشتم ؛ و حالا از اون کفش چرم و براق بدم میومد ؛کلا هر چیزی که باعث می شد من از ننه جدا بشم رو نمی خواستم.
و تا سه روز کار ننه بیگم این شده بود که از مزایای مدرسه و با سواد شدن برام حرف بزنه ؛ و کار منم این بود که گوشه ی چادرشو ول نکنم و همه جا دنبالش برم؛ که مبادا بازم از خونه بیرون بره و منو با خودش نبره ؛به جز مواقعی که میرفت بالا رو تمیز کنه می نشستم پایین پله ها تا برگرده ؛ وبرخلاف همیشه دلم نمی خواست دیگه پا توی اون عمارت بزارم و باز شاید دلیلش سهراب بود .
باور کردنی نیست من بطور عجیبی چشم و گوش بسته بودم انگار نمی خواستم از اون دنیای بی خبری بیرون بیام ؛
و بالاخره روز اول مدرسه رسید ؛ شب قبل ننه بیگم آب گرم کرد و منو توی پاشوره ی مطبخ در حالیکه از سرما می لرزیدم شست و موهامو شونه زد ؛ توی اون عمارت چند تا حمام بود ولی خدمه باید بیرون از عمارت حمام می رفتن اونم روزهای مشخص ؛صبح زود ننه بیدارم کرد و بهم خبر داد که باید بری مدرسه ؛ و خودش دست و صورتم رو شست و موهامو از دو طرف بافت و با روبان سفیدی که خریده بود بست ؛و همینطور که من لب ورچیده بودم رو پوشی که برام دوخته بود تنم کرد و یقه رو بست دور گردنم و کیف رو داد دستم ؛ با لبی آویزون گفتم : ننه ؟ غلط کردم دیگه توی باغ نمیرم تا سهراب منو بزنه ؛ گفت : فدات بشه ننه ؛ مدرسه رفتن تو ربطی به سهراب نداره برو ببین گلبانو هم داره میره کلاس اول ؛ الان داره بخشعلی اونو برد ؛ ولی اون دختر مثل تو نیست خانم و با وقاره سوار ماشین شد و رفت ؛ مثل تو زر زرو نیست ؛ گریه نمی کنه ؛ دیشب که میز شام رو جمع می کردم گلبانو می گفت که خوشحاله میره مدرسه و سواد یاد می گیره ؛اما تو چی ؟ نمک نشناس و بی عقلی ؛ تازه ماهبانو و سهراب همه دارن میرن درس بخونن ؛ تو می خوای از اونا عقب بمونی ؟ گفتم : آره ننه می خوام عقب بمونم ؛ ناراحت شد و گفت »بسه دیگه خسته شدم ؛ پس این همه حرفی که بهت زدم یاسین به گوش خر خوندم ؟ بچه بفهم تو بزرگ شدی باید بری مدرسه می فهمی ؟ چاره هم نداری اگر خون گریه کنی باید بری ؛ حالا مثل بچه ی آدم جلو بیفت ؛نمی خوام کسی ببینه داری گریه می کنی ؛ خرس گنده شدی هنوز ننه ؛ ننه می کنی ؛
و همینطور که کیف منو با خودش حمل می کرد دست منو گرفته بود و قدم بر می داشت و من برای رسیدن به قدم های اون می دویدم و اشک میریختم ؛تصور اینکه مدتی ننه رو نبینم ترسی به دلم انداخته بود باور نکردنی ؛ حس می کردم دارم گم میشم ؛ گاهی الکی صدای گریه مو بلند می کردم ؛بلکه دلش بسوزه و منصرف بشه ؛ ولی انگار اون تصمیم خودشو گرفته بود و اهمیتی نمی داد و همچنان مصمم منو تا دم مدرسه که راه زیادی هم بود برد اونجا خم شد و کیفم رو داد دستم و گفت : بگیر برات نون وپنیر گذاشتم هر وقت دلت ضعف رفت بخور ؛اما غصه نخور آتیشپاره زود عادت می کنی و میای به من میگی ننه منو ببر مدرسه ؛ ظهر که تعطیل شدی همین جا وایسا تا بیام دنبالت جایی نری ها ؛ گم میشی ؛ از اینجا تکون نخورتا من برسم ؛
بودن بچه هایی که مثل من گریه می کردن ولی مادرشون کنارشون بودن ولی ننه منو گذاشت و رفت ؛ دلم داشت می ترکید ؛ چند تا خانم خوش لباس اومدن و کلاس اولی ها رو به صف کردن و من گیج و منگ آخر صف ایستاده بودم ؛ اسم و فامیل رو می خوندن واون بچه با مادرش میرفت به طرف خانمی که اسمشو صدا زده ؛ تا اینکه شنیدم یکی گفت بمانی تقی زاده ؛ بمانی تقی زاده ؛ خب مثل اینکه نیومده ؛
تا دونه دونه بچه ها رفتن به کلاس هایی که براشون تعین شده بود و من اون وسط همچنان اشک می ریختم ؛ یکی از اون خانم ها که زن جوون و خوش صورتی بود اومد جلو و با مهربونی پرسید: عزیزم ؟ تو اسمت چیه ؟ فقط بهش نگاه کردم ؛ پرسید تو بمانی هستی ؟ با سر جواب دادم ؛ پرسید : بمانی تقی زاده ؟ گفتم : نه بمانی خالی ؛ خندید ودستشو دراز کرد که دستم رو بگیره و گفت : بمانی خالی با من بیا ؛
تا کنار ساختمون با ترس و لرز همراهش رفتم ؛ درحالیکه قلبم تند می زد و دلم می خواست فرار کنم ولی اونقدر احمق بودم که جرئت همین کارو هم نداشتم ؛ منو بلند کرد ونشوند روی سکوی کنار دیوار و خودشم نشست و گفت : بهم میگی چرا گریه می کنی ؟ گفتم : می خوام برم پیش ننه ام ؛ گفت : باشه قبول دارم که روز اول برات سخته ؛ می دونستی منم روز اول مدرسه مثل تو گریه می کردم و نمی خواستم از مادرم جدا بشم ؟ اما بهت قول میدم که فقط چند ساعت صبر کنی دوباره اونو می ببینی ؛ بازی دوست داری ؟ جواب ندادم ؛ ادامه داد : خب پس بهم بگو می دونی فامیلت چیه ؟ گفتم : فامیل ؟ گفت : اسمت رو بگو ؟ گفتم : نمی دونم ؛ پرسید :بمانی نیست ؟ گفتم : چرا ؛ گفت : ببین عزیزم همه ی ما یک اسم داریم یک فامیل ؛ مثلا اسم من ستاره اس و فامیلم خیری ؛ یعنی ستاره ی خیری ؛ فهمیدی ؟ الان یاد بگیر تو اسمت بمانی و فامیلت تقی زاده اس هر وقت صدا زدن بمانی تقی زاده تو بلند بگو منم ؛حالا دوست داری با همسن و سال های خودت بازی کنی ؟ گفتم : نه ؛ من می خوام پیش ننه باشم ؛ گفت : اون موضوع تموم شد ما حلش کردیم ؛
و با مهربونی دستهای منو گرفت توی دستشو سرشو خم کرد و به چشمهای من نگاه کرد و گفت : منو ببین ؛ فکر می کنی کسی هستم که بهت آزار می رسونم ؟ یا تو رو از ننه جدا کنم؟ معلومه که نمی کنم؛ بهت قول میدم خودم این دست های کوچولوی تو رو می زارم توی دست ننه اینطوری خوبه ؟ همینطور که بهش نگاه می کردم حس خوبی بهم دست داد ؛ از سکو پرید پایین و گفت : بمانی عزیزم با من میای بریم کلاس ؟ من باید پیش بچه ها باشم ؛ دختر زرنگی هستی شاید بتونی به من کمک کنی ؛ با سر رضایت خودمو اعلام کردم و منو گذاشت زمین و با لبخندی شیرین دستم رو گرفت و گفت : بمانی تقی زاده ؛ حالا تو چی باید بگی ؟ گفتم : منم ؛ گفت : آفرین دختر با هوشم ؛ بیا تا با دوستانت آشما بشی ؛
برای اولین بار از زبون کسی تحسین می شنیدم ؛ دخترم ؛ عزیزم ؛ زرنگ ؛ با هوش ؛ آفرین ؛ اهمیتی که اون روز خانم خیری به من داد زندگی منو دگرگون کرد ؛
ادامه دارد