تموم وجود ش پر از ترس شده بود دست پسرش رو گرفت و در آغوش کشید و لا ب لایِ درختا ن پارک کنار جاده پنهان شد ،پسر کوچولو از شدت سرما میلرزید خودش را دور پسر پیچید و ب آرامی گفت :ایمانم پسرم نفسم الان گرما میشه نترس مامان ،،و هر دو در همان حال و صورت بخواب رفتند
بعدی: قسمت 2
نظرات (0)
هنوز نظری ثبت نشده است
