پ.ن:رمان فلش بک ندارد
اول قسمت گذشته و بعد زمان حال
۵شهریور ۱۳۹۷
از تاکسی پیاده شدم ،با ترس و لرز کولمو انداختم رو شونم ، نمیدونم چه اصراری بود که باید همین یک ماه مونده به مهر رو بیام شهرستان؟
خوب میموندم شیراز !
،همش تقصیر این دختره کیاناست!
بگو تو این گرما منو کجا کشوندی
گوشی من از این قدیمی دکمه ای ها بود
چند وقتی بود که برگشتم شیراز و با سمانه درگیر خرید مدرسه و اینا بودیم
اونم پسرش مدرسه میرف و ۸،۹ سال از من کوچیک تر بود اسمش محمده
دیگه کلا از یاد برده بودم که زنگ بزنم به شماره مامان آتنا و حالشو بپرسم
البته اینکه اصلا دوست نداشتم زنگ پسره هم بزنم بی تاثیر نبود
آخه چرا من باید با دوست پسر دوستم حرف بزنم حتی اگه اون خبر دادن و پرسیدن احوال اون دوتا به هم باشه به من چه
درسته خیلی کم رو نبودم زبون زیاد داشتم ولی اهل این دوستی با پسرا و اینا نبودم
البته اینکه از داییم هم میترسیدم بی تاثیر نبود
یادمه چند سال پیش اونموقع ک شهرستان بودیم
خونه ما و یکی از عمه هام روبه رو هم تو یه کوچه بود
بجز ما هم هیچ خونه ای نبود
این دختر عمه های من از لحاظ دوستی با پسرا حرف اولو میزدن و اسمشون تو شهرستان پیچیده بود
یکم ته چهره من با دختر آخری عمم المیرا شبیه هم بود
وقتی داییم "بابای آرام "شنیده بود که این دخترای عمم اینجوری هستن
من تا سه ماه قشنگ خونه داییم میموندم و از اونجا میفتم مدرسه
اگر هم خونمون چیزی میخواستم باهام میومد
من وسایلمو برمیداشتم و باز با خودش میرفتم
تا بعد چند ماه زیر نظر بودن به خاطر کار بقیه
دید من سر به زیر تر این حرفام برگشتم خونه
خلاصه که ۳ تا دایی گیر دارم
البته که دورن الان ازم ولی خب اصلا دلم نمیخواد از اعتمادی که دارن سو استفاده کنم(خواهیم دید)
خریدا رو کردیم و برگشتیم خونه
من کلا با صدای در حیاط آیفون و زنگ تلفن خونه و گوشی استرس میگیرم و گوشیم سایلنته
وقتی رفتم سراغش دیدم دوست آتنا زنگ زده بوده و وقتی دیده جواب ندادم پیام داده بود
_ سلام ببخشید مزاحم شدم نگران آتنا هستم خبری ندارم ازش شما خبر ندارید؟؟
اوووف همین کم بود جواب دادم
_منم خبر ندارم ازش
_شما گفتید شماره مامانش و دارید میشه زنگ بزنید
_باشه خبر میدم بهتون
زنگ زدم مامان آتنا
_سلام خانوم کامیاب خوب هستین
فاطیما هستم دوست آتنا
_سلام عزیزم ممنونم کاری داشتی
_بله ببخشید با آتنا کار داشتم (خدا منو ببخشه که دروغ میگم) زنگ زدم موبایلش خاموش بود کار واجب دارم باهاش درباره مدرسه هست
_اوه گوشیش افتاده تو آب سوخته( درووووغ)الان گوشی و میدم بهش
کاری نداری با من ؟؟
_نه خانوم کامیاب ممنونم خداحافظ
_خدانگهدار
آتنا _ الو سلام
_سلام خااانوم چطوری میتونی صحبت کنی ؟؟
_آره چی شده ؟
_خدمتتون عرض کنم که این دوستت که باگوشی من زنگ زدی بهش ؟
_منظورت آرمان؟؟
_نمیدونم والا اسمش چیه
زنگ زد اصرار و اصرار که ببینه حالت چطوره؟
_ای بابا !این مامانم منم گیر داده که تا کنکور دیگه خبری از گوشی نیست نمیدونم چیکار کنم
شرمنده باعث زحمت تو هم شدم
بهش بگو خوبم
حالا تا هفته جدید تو مدرسه که دیدمت صحبت میکنیم
_باشه کاری نداری؟؟
با خنده گفت _مرسی نامه رسان ایشالله جبران کنیم
با هم خداحافظی کردیم و یه پیام با متن
_زنگ زدم خوب بود
فرستادم برای این پسره
طولی نکشید که زنگ خورد گوشیم
وای نه اه
رد تماس زدم
پیام دادم
_بفرمایید نمیتونم صحبت کنم
_معذرت میخوام جواب دادن گوشی رو
_بله گفتم که خوبه
_با خودش هم حرف زدید یا با مادرش
_با خودش ،ببخشید من کار دارم خدانگهدار
_فعلا
چه دوست پسر نگرانی
هرچی آتنا عادی بود این برعکس
*
*
*
۱ مهر ۱۳۹۷
مدرسه رفتن و دوس دارم
ولی از مدرسه ام زیاد خوشم نمیاد خیلی سخت گیرن
داخل مانتو و شلوارت نباید دست برده باشی و تنگ کرده باشی ،موهات نباید معلوم باشه ، سیبیل نباید برداشته باشی، تار تاااار ابروهات و حسابشون و دارن ، کی میری با کی میایی،گوشی نباید ببری ،آرایش نداشته باشی و.....
من البته تو مانتوم دست بردم یکم .....
ولی چون هیچ وقت سر صف نمیرم نمیفهن
میپرسید چرااا
چون تو این دو سالی که تو این مدرسه ام همیشه انتظامات در حیاطم
هیچ وقت سر صف نرفتم
یکم دم در وایسادم با بچه ها و دوستام حرف زدیم و بچه ها رفتن سر صف
بعدم رفتن سر کلاس
منم بعد اونا در حیاطو بستم و رفتم
اوه اوه همه جمع خوبان امسال تو کلاس ما جمع هستن
مطمعا امسالم شر ترین کلاس میشیم با وجود مریم و نازنین و آناهیتا
امسال البته آتنا تو کلاس ما نبود رفته بود انسانی یک
رفتم پیش رفیق جینگم دنیا نشستم
برعکس من اون خیلییی آروم و ساکت و بی حاشیه هست
منتظر معلم نشستیم
امید وارم هیچ کدوم معلما عوض نشده باشه البته جز فارسی
نمیدونم چرا انقدر لج هستیم با هم
این زنگ عربی داشتیم خداروشکر معلمش همون همیشگی بود
زنگ که خورد دوباره کارت انتظاماتمو انداختم گردنم و رفتیم در حیاط مدرسه و پشت در با دنیا و مریم نشستیم که آتنا اومد و گفت
_میشه یکم حرف بزنیم ؟
از بچه ها معذرت خواهی کردم و رفتیم اونطرف تر
من_جانم عزیزم چیزی شده ؟
آتنا _آرمان دیگه خبری نگرفت ازم ؟؟
_جز همون که بهت گفتم نه !
آتنا_میشه یه نامه بهت میدم بفرستی براش؟؟
_باشه!ولی مامانت واقعا نمیخواد گوشیو بده بهت؟؟
آتنا_فعلا که لج کرده و نمیده
_امیدوارم زود تر مشکلت با مامانت حل بشه
آتنا _باشه مرسی پس من تا زنگ آخر میرسونم نامه رو بهت
رفت و منم رفتم پیش بچه ها هی پرسیدن چی میگفت ؟
تا اومدم جواب بدم زنگ خورد و رفتیم سر کلاس
زنک خونه که خورد قبل اینکه سوار سرویس بشم آتنا خودشو بهم رسوند و نامه رو بهم داد
وقتی رسیدم خونه دیدم هیچ کس نیست خونه
ناهارو خوردم اومدم یکم بخوابم یادم به نامه افتاد گوشیمو برداشتم شماره آرمان و پیدا کردم و پیام دادم بهش
_سلام امروز آتنا رو دیدم یه نامه بهم داد که متنشو پیامک میکنم براتون
فرستم
همین که اومدم شروع کنم تایپ کردن گوشیم زنگ خورد
ای بابااا میگم میفرستم چرا زنگ میزنه اه
_بله بفرمایید
_سلام خوب هستین ببخشید میشه از نامه برام عکس بفرستید؟؟
_ممنونم ،شرمنده نمیتونم ،من کلا واتساپ ندارم
_نمیشه نصب کنید
_خانواده ام اجازه نمیدن
_اوه ،ببخشید راستی خسته نباشید مدرسه خوب بود
_ ممنونم خوب بود
_ناهار خوردید
_اوممم بله چطور
_همین طوری غذای مورد علاقه چیه؟؟
_ببخشید ولی شما فقط دوست دوست من هستین
فکر نکنم لازم باشه من در این باره خودم و چیزایی که دوست دارم با شما صحبت کنم پیام آتنا رو میفرستم براتون
_ببخشید ناراحت نشو
_ نیستم خداحافظ
_فعلا
متنو تایپ کردم و فرستادم کلا درباره دلتنگی و اینا بود
جوابی هم که آقا پسره داده بود و نوشتم و گذاشتم بین کتابم تا فردا بدم به آتنا
یک ماهی به همین صورت که هی کبوتر نامه رسان شده بودم خداروشکر دیگه ابراز صمیمیت نکرد و خارج از موضوع حرف نزد حتی سلام خداحافظ هم نمیگفتیم
اواسط آبان بود
آتنا چند وقتی بود که زیاد اصراری نمیکرد برای نامه نوشتن و پرسیدن حال آقاشون
منم از خدا خواسته اصلا دنبال نمیرفتم که چرا و چجوری شده و اینا
ده روزی بود که حتی پسره هم پیام نمیداد
روز چهارشنبه عصر که از مدرسه برگشتم خونه (همه روزا صبحی بودیم جز سه شنبه چهار شنبه ) ناهارمو خوردم آخه بدم میاد ببرم مدرسه قبلشم ساعت ۱۱ سرویس میاد موقع ناهار نیس
گوشیمو ور داشتم که یکم رمان بخونم که دیدم چند تا تمام از دست رفته دارم از آرمان خان
هی گفتم ولش کن
باز کنجکااااوی بر من غلبه کردو شمارشو گرفتم
دو سه تا بوق که خورد جواب داد
_الو
_سلام خوب هستین ببخشید من مدرسه بودم تازه دیدم زنگ زدید
_بله یه چند تا سوال داشتم
_خواهش میکنم درباره ی چی؟
آرمان _میشه حقیقت رو بگید فقط
_شما سوالتون و بپرسین ببینم چی هست
یکم مکث کرد و بعد پرسید
_آتنا با کس دیگه ای دوسته؟
_من....اوم...من نمیدونم
صداش رفت بالا
_چطور دوست و آشنایی هستی که نمیدونی ؟
منم یکم از اون آرامش همیشگی خارج شدم و یکم داغ کردم
_ببخشید ولی من نه دوستشم نه آشنا
_اگه نه دوستشی نه آشنا پس چطور با گوشی تو زنگ من زد هاا؟
_برو بابا !!اومدیم ثواب کنیم کباب شدیم اون فقط همکلاسی منه همین
دیگه به من نه تو نه اون دوست دخترت هیچ ربطی نداره ک نقش کبوتر نامه رسونتون و بازی کنم
زدم گوشی قطع کردم روش
دوبار دیگه هم زنگ زد جواب ندادم پیام اومد
_به اون دختره بگو خوشحالم رابطه ام با آدم اشغالی مثل تو ادامه پیدا نکرد لیاقت تو همون حسن کچل همسایتونه خبرا زود میرسه بهم
چیییی یا خدااااا فکر نمیکردم همچین آدمی باشه آتنا
ول کن بابا اه
جوابشو دادم
_ امممم.. من دیگه حرفای شمارو به آتنا نمیگم دوست ندارم پیام های اینجوری رو انتقال بدم اگه خیلی دوست دارید این حرفارو بزنید خودتون راهی پیدا کنید و بهش بگید خداحافظ
شماره اش و باکس پیام هاش هم پاک کردم البته که اصلا سیو نبود شماره اش
دوهفته گذشت تو این دو هفته زیاد هم صحبت نشدم با آتنا
اونم اصلا چیزی نپرسید منم از خدا خواسته اصلا درباره این موضوعات صحبت نکردم باهاش
سه شنبه بود منم عصری بودم
دیگه پاییز و زمستون بود تا بر میگشتم خونه هوا تاریک میشد
ورود و خروج من کلا از در پایینی باغ بود
یه باغ بزرگ که یه ساختمون بالاش بود که خانواده اقای نشاط (صاحب کار بابام) داخلش زندگی میکردن
آدمای خوبی بودن بچه هاشونم یا خارج بودن یا خیلی بزرگ بودن من که زیاد نمیدیدمشون
فقط گاهی خانومش میخواست بره پیاده روی جمعه ها میشه باهاش میرفتم
خونه ما هم یه سوئیت با یه اتاق و آشپز خونه نقلی همون ته باغ بود
البته یه سوئیت ۲۴متری هم بود قبلا برا یکی از پسراش بود که دوستاش میومدن میرفتن اونجا
الانم نیست پسرش من بیشتر وقتا اونجام
نصف اساس هامم بردم از بس پرو ام
دیگه ساعت ۶ بود که ناهار و شام و یکی کردم خوردم
رفتم یه چرت بزنم فردا امتحان داشتم
کلا آدمی نبودم که بتونم صبح زود بیدار شم
حاظر بودم شب دور بخوابم و صبح دور بیدار شم
صبح ها هیچی نمیفهمم از درس
بالش و گذاشتم جلو بخاری و گرفتم خوابیدم دیگه تو آبان بودیم و هوا سرد شده بود
دو ساعتی خوابیدم ساعت ۸ بود که بیدار شدم
کتاب فارسی و باز کردم شروع کنم دیدم صفحه موبایلم روشن شد
پیام داشتم از یه شماره ناشناس
_سلام خوبی؟؟
_ممنون شما؟؟
_نمیشناسی
_نه باید بشناسم؟؟
_منظورم اینه نمیشناسی منو
_خب باشه پس حالا که همدیگه رو نمیشناسیم پس بهتره که دیگه پیام ندی
_چه بی عصاب
_هستم حرفیه؟؟
_نه فکر کنم بد موقع مزاحم شدم من فقط یکم دلم گرفته بود خاستم یکم صحبت کنیم
_شماره منو از کجا اوردی؟؟؟
_همین طوری گرفتم
_عجبا مگه میشه
_فعلا که شده
_ با اینکه مطمعن نیستم ولی .....دختری یا پسر؟؟
_مهمه؟؟
_مهم نیست؟؟
_فکر نکنم منم نمیدونم تو دختری یا پسر فقط یکم با هم چت کنیم حالم خوب نیست
نمیدونم چرا دلم یجوری شد و اعتماد کردم (خاک بر سرم ) از بس ساده ام
_باشه
_خب درس میخونی ؟
_آره امتحان دارم فردا
_موفق باشی
_ممنون،چرا دلت گرفته ؟؟
_خسته از درس و دانشگاه و دوری از خانواده
_آخی چرا دور از خانواده؟؟
_خانواده ام رفتن مسافرت همشون منم تنها بودم خونه اومدم خوابگاه پیش بچه ها
_اعع پس دانشجویی ، تو چرا نرفتی مسافرت ؟؟
_آره ۲۴ سالمه،دارم برا کارشناسی میخونم نمیتونستم برم
_اووو پس از من کلی بزرگ تری موفق باشی
_چند سالته
_۱۷
اونروز به بعد تا یک هفته بدونه اینکه بدونم دختره یا پسر از همه چی پیام دادیم حرف زدن باهاش و دوست داشتم و تو همین مدت کم انگار خیلی بهش عادت کردم
تا از مدرسه میام
هر روز سریع پیامش میدم و کلی حرف میزنیم با هم
نمیدونم چجوری درس میخونه فقط؟
_سلااام ظهرتون بخیر من اومدم خونه
_سلام ظهر تو هم بخیر برگشتی از مدرسه ؟؟
_آره اومدم خسته و کوفته
_ناهار خوردی ؟؟
_نه نخوردم تو چی؟؟
_من خوردم ،برو بخور بیا
_میرم حالا، یه سوال بپرسم جواب میدی ؟؟
_ اگه بتونم که آره
_هنوز نمیخوای بگی دختری یا پسر؟؟
_یعنی انقدر مهمه ؟؟مثلا اگه پسر باشم دیگه جواب نمیدی
_اومممم نه ،نمیدونم اگه پسر باشی چیکار میکنم ، ولی خب عادت کردم بهت
_خب پس من نمیگم
_ از این حرفای تو میتونم خودم حدس بزنم
_بااااهوش چی حدس میزنی؟؟
والا همونم به اسم مامانم به کام من همه دوستام گوشی لمسی داشتن
دیگه با هزار بد بختی راضی شون کردم برام از این لمسی ها بخرن
حالا هم اومدم اینجا با پسر داییم بریم از دوستش بخرم
بهتره تا از گرما نپختم برم یکم تو ایستگاه اتوبوس بشینم تا سرویس ها برسد
یکم نگاه اینور اونور کردم ک دیدم" به به آقا کیوان هم ک اینجاست با دوستش "
رفتن نشستن پشت شمشاد ها
یکم فکر کردم چه کار کنم چه کار نکنم
دلو زدم به دریا و رفتم پشت سرشون و بلند گفتم "پخخخخ"
سه متر پریدن بالا
وای خدا خیلی باحال بود قش قش خندیدم
کیوان وقتی برگشت منو دید گفت
_ تو اینجا چیکار میکنی با کی اومدی ؟
ابرومو انداختم بالا و براش قیافه گرفتم و گفتم
_ سلام خودم اومدم
دوستش پوریا هم با هم رنگ و روی پریده یه سلام کردو رفت
براش باور کردنی نبود که منه ترسو که بدون مامان و بابا و کسی از شیراز اومدم اینجا
یکم ک نگاه دور و بر کرد و کسی و ندید دیگه باورش شد گفت
_حالا کجا میخوای بری؟
_خونه شما
کیوان_باشه بیا الان ماشین گرفتیم با پوریا ،آلان میاد بیا با ما بریم
خلاصه که من راضی نشدم برم باهاشون میپرسید چراا
چون که شهرستان کوچیکه محیط هم طوری نیس که راحت بری بگردی بلههه
همین مونده برم فردا همه جا بگن "دختر علی رنجبر با پسر خالش و رفیقش با ماشین فلانی خدا میدونه کجا بودن که با هم اومدن "
والا بخدا حوصله کل کل ندارم دیگه داییم هم بفهمه دیگه هیچی
کیوان و کیانا بچه های خالم هستن
کیوان تقریبا ۴ ماه بزرگ تره از من و خواهر برادر رضایی هستیم کلی از سهم شیرشو من خوردم
خواهرش هم دوسال از من کوچیک تره و خیلی صمیمیم با هم
خلاصه که اون دوتا رفتن
منم یه ۱۰ دقیقه ای منتظر سرویس شدم و رسیدم
رفتم خونه خاله اینا
حوصله شلوغی خونه آقا جون"پدربزرگ مادری"رو نداشتم
ما هم تا ۲،۳ سال پیش تو همین محله بودیم
پدر بزرگ مادر بزرگ هام عمو ها و عمه ها خاله و دایی ها همه خونه هامون اینجا هست تقریبا
پدربزرگا دوست دارن بچه هاشون تا جایی که میشه نزدیک خودشون باشن
ولی همیشه که نمیشه هر چی میگن همون بشه
بلههه
ما هم اینجا خونه داریم ولی دادیم دست خاله فاطمه ام
آخه اونا دارن تو شهر خونه میسازن خونه خودشون فروختن خرج اون کنن بسازن اومدن تو خونه ما
چند سال پیش بابام اینجا دامداری داشت ولی چند نفر سرش کلاه گذاشتن و هرچی پول و دامداری و دام و ماشین داشتیم از دست رفت بابامم یه اخلاقی که داره یکم مغرور و حاظر نیست از کسی کمک بگیره
فقط همین خونه تو شهرستان موند برامون
دیگه
بابام تو شیراز تو یه باغ کار نگهبانی و باغبانی پیدا کرد و اومدیم شیراز با مامان و بابام
دوتا خواهر دارم و یدونه داداش
همشون ازدواج کردن و از من خیلی بزرگ ترن
داداشم جنوب سر کاره
یکی از خواهرام همون شیراز یکیش هم همین شهرستان خودمون
با دختر خواهرم فقط ۵ سال تفاوت سنی داریم و من ازش بزرگ ترم اسمش هم ملینا هست
داداشم فرهاد متولد ۶۵
دوتا خواهرام هم سحر متولد ۶۷
سمانه هم ۷۰
منم ته تغاری خونه متولد ۸۰ هستم اسمم فاطیما هست
۱۷ سالم هست رشتم هم انسانی
الانم به اصرار دختر دختر خالم یک ماه مونده به اتمام تعطیلات و پیشش باشم هم برم گوشی بخرم
آخ که بالاخره گوشی خودمو میخرم
در پوست خود نمیگنجم
فردا صبح خالم زنگ پسر دایی بزرگه ام زد اومدم دنبالمون و با کیانا مارو برد گوشی فروشی دوستش
پسر داییم همسن داداشم بود و اسمش مرتضی تازه نامزد کرده
هیچی دیگه یه گوشی سامسونگ خوشگل خریدیم با یه کاور صورتی ناااز همون خط مامانمم انداختم روش مامانم که استفاده نمیکرد شماره خطه هم دوست داشتم
۷شهریور ۱۳۹۷
امروز خونه یکی از اقوام شوهر خالم که چند تا خونه هم فاصلشون عروسیه پسرش هست
خالم که از صبح رفته کمکشون کنه
این کیانا خیر ندیده هم گیر داده به من که حتما تو هم بیایی و مغز منو خورد
هرچی میگم دختر من بیام بگم اومدم
میگه نه تو نیای منم نمیرم
هرچی میگم لباس ندارم زیر بار نمیره میگه"بیا لباس های منو بپوش"
خلاصه که راضی شدم بالاخره برم باهاش
لباس پوشیدم و چتری هامم ریختم تو پیشونیم
نمیدونم چه کرمی هر سال باید تابستون و با چتری کوتاه کردن موهام شروع کنم انگار رسمه
رفتم تو سالن پیش کیانا و منتظر شدیم خاله زهرا آماده بشه بیاد تا بریم کیوان و باباش هم که خیلی وقته رفتن
اووووف چقدرم شلوغه
توی شهرستان حیاط ها خیلی بزرگه و بیشتر وقتا همون جا میگیرن مراسم هارو
با کیانا رفتیم یه جا پیدا کردیم نشستیم و بحث شیرین غیبت رو شروع کردیم
یکم که گذشت دختر عموم الهه که ۱۴ سالشه رو هم دیدم به بحث زیبای ما پیوست
" زن عموم با شوهر خالم پسر دایی دختر عمه هستن "
داشتم به اونایی که میرقصیدن نگاه میکردم
یه خانوم و یه دختر حدودا ۸،۹ ساله رو دیدم که خیلی هیجانی دارن میرقصن با هم
هی با خودم گفتم که خدایا چقدر برام آشنا هستن این دوتا
من کلا بجز فامیل درجه یک یعنی عمه و عمو و خاله و دایی و بچه هاشون هیچ کس رو نمیشناسم
جایی هم دعوت باشیم من نمیرم و علاقه ای ندارم
از دختر عموم پرسیدم
_الی اون زنه و دختره که میرقصن کی هستن
الهه_نمیدونم والا بزار از مامانم میپرسم
تا اومدم بگم نمیخواد با سرعت نور رفت و برگشت
الهه_فاطیما مامانم میگه دختر خاله داماده
یه آهان گفتم و به پیشنهاد کیانا که گفت بریم داخل با دکوری که برا عروس داماد زدن عکس بگیریم بیخیالشون شدم
دم در ورودی یهویی خوردم به یه دختره
تا اومدم ازش معذرت خواهی کنم
دیدم اعع اینکه یکی از همکلاسی های پارسالم تو مدرسه است
دوتامون همین طور بهم نگاه میکردیم
یهویی پریدیم بغل همدیگه
درسته با هم خیلی صمیمی نبودیم
ولی دوست که بودیم
گوشیمو دادم الهه و کیانا برن عکس بگیرن
منم با آتنا گرم صحبت شدم که اینجا چیکار میکنه اون و من اینجا چیکار میکنم
فهمیدم همون خانومه و دختره که به نظرم آشنا بود مامان و خواهرشن
آخه چند بار تو مدرسه دیده بودمشون
ولی با لباس بیرون کجا و لباس مجلسی و آرایش کجا
یکم که گذشت دیدم هی داره این پا و اون پا میکنه
بهش گفتم_ آتنا جون چیزی شده عزیزم ؟
آتنا _میشه یه خواهشی ازت داشته باشم ؟
_جونم عزیزم اگه کاری از دستم بر میاد بگو بهم ؟
اتنا_میگم میشه با گوشیت یه زنگ کوچیک بزنم اگه مشکلی نیست؟
_مشکلی که نیست !ولی گوشی خودت چی شده ؟
آخه تا جایی که یادمه گوشی داشت
یکم بهم نزدیک تر شد یه نگاه به دور و برش کرد و یواش در گوشم گفت
آتنا _راستش نمیدونم چطور بگم من با یه پسر دوست شدم دور از چشم مامانم
دو روز پیش که اومدیم اینجا گوشیم و یادم رفته بود بزنم بی صدا
گوشی منم تو کیف مامانم بود و زنگ خورد
مامانم جواب داده دید یه پسره هست گوشی قطع میکنه
گوشی منم رمز نداشت مامانمم کل پیام هامون و دید و گوشیمو ازم گرفته خاموشش کرده و بهم نمیده
میشه با گوشیت یه زنگ بزنم و بهش بگم حالم خوبه؟
۷شهریور ۱۳۹۷
امروز خونه یکی از اقوام شوهر خالم که چند تا خونه هم فاصلشون عروسیه پسرش هست
خالم که از صبح رفته کمکشون کنه
این کیانا خیر ندیده هم گیر داده به من که حتما تو هم بیایی و مغز منو خورد
هرچی میگم دختر من بیام بگم اومدم
میگه نه تو نیای منم نمیرم
هرچی میگم لباس ندارم زیر بار نمیره میگه"بیا لباس های منو بپوش"
خلاصه که راضی شدم بالاخره برم باهاش
لباس پوشیدم و چتری هامم ریختم تو پیشونیم
نمیدونم چه کرمی هر سال باید تابستون و با چتری کوتاه کردن موهام شروع کنم انگار رسمه
رفتم تو سالن پیش کیانا و منتظر شدیم خاله زهرا آماده بشه بیاد تا بریم کیوان و باباش هم که خیلی وقته رفتن
اووووف چقدرم شلوغه
توی شهرستان حیاط ها خیلی بزرگه و بیشتر وقتا همون جا میگیرن مراسم هارو
با کیانا رفتیم یه جا پیدا کردیم نشستیم و بحث شیرین غیبت رو شروع کردیم
یکم که گذشت دختر عموم الهه که ۱۴ سالشه رو هم دیدم به بحث زیبای ما پیوست
" زن عموم با شوهر خالم پسر دایی دختر عمه هستن "
داشتم به اونایی که میرقصیدن نگاه میکردم
یه خانوم و یه دختر حدودا ۸،۹ ساله رو دیدم که خیلی هیجانی دارن میرقصن با هم
هی با خودم گفتم که خدایا چقدر برام آشنا هستن این دوتا
من کلا بجز فامیل درجه یک یعنی عمه و عمو و خاله و دایی و بچه هاشون هیچ کس رو نمیشناسم
جایی هم دعوت باشیم من نمیرم و علاقه ای ندارم
از دختر عموم پرسیدم
_الی اون زنه و دختره که میرقصن کی هستن
الهه_نمیدونم والا بزار از مامانم میپرسم
تا اومدم بگم نمیخواد با سرعت نور رفت و برگشت
الهه_فاطیما مامانم میگه دختر خاله داماده
یه آهان گفتم و به پیشنهاد کیانا که گفت بریم داخل با دکوری که برا عروس داماد زدن عکس بگیریم بیخیالشون شدم
دم در ورودی یهویی خوردم به یه دختره
تا اومدم ازش معذرت خواهی کنم
دیدم اعع اینکه یکی از همکلاسی های پارسالم تو مدرسه است
دوتامون همین طور بهم نگاه میکردیم
یهویی پریدیم بغل همدیگه
درسته با هم خیلی صمیمی نبودیم
ولی دوست که بودیم
گوشیمو دادم الهه و کیانا برن عکس بگیرن
منم با آتنا گرم صحبت شدم که اینجا چیکار میکنه اون و من اینجا چیکار میکنم
فهمیدم همون خانومه و دختره که به نظرم آشنا بود مامان و خواهرشن
آخه چند بار تو مدرسه دیده بودمشون
ولی با لباس بیرون کجا و لباس مجلسی و آرایش کجا
یکم که گذشت دیدم هی داره این پا و اون پا میکنه
بهش گفتم_ آتنا جون چیزی شده عزیزم ؟
آتنا _میشه یه خواهشی ازت داشته باشم ؟
_جونم عزیزم اگه کاری از دستم بر میاد بگو بهم ؟
اتنا_میگم میشه با گوشیت یه زنگ کوچیک بزنم اگه مشکلی نیست؟
_مشکلی که نیست !ولی گوشی خودت چی شده ؟
آخه تا جایی که یادمه گوشی داشت
یکم بهم نزدیک تر شد یه نگاه به دور و برش کرد و یواش در گوشم گفت
آتنا _راستش نمیدونم چطور بگم من با یه پسر دوست شدم دور از چشم مامانم
دو روز پیش که اومدیم اینجا گوشیم و یادم رفته بود بزنم بی صدا
گوشی منم تو کیف مامانم بود و زنگ خورد
مامانم جواب داده دید یه پسره هست گوشی قطع میکنه
گوشی منم رمز نداشت مامانمم کل پیام هامون و دید و گوشیمو ازم گرفته خاموشش کرده و بهم نمیده
میشه با گوشیت یه زنگ بزنم و بهش بگم حالم خوبه؟
چند وقتی بود که برگشتم شیراز و با سمانه درگیر خرید مدرسه و اینا بودیم
اونم پسرش مدرسه میرف و ۸،۹ سال از من کوچیک تر بود اسمش محمده
دیگه کلا از یاد برده بودم که زنگ بزنم به شماره مامان آتنا و حالشو بپرسم
البته اینکه اصلا دوست نداشتم زنگ پسره هم بزنم بی تاثیر نبود
آخه چرا من باید با دوست پسر دوستم حرف بزنم حتی اگه اون خبر دادن و پرسیدن احوال اون دوتا به هم باشه به من چه
درسته خیلی کم رو نبودم زبون زیاد داشتم ولی اهل این دوستی با پسرا و اینا نبودم
البته اینکه از داییم هم میترسیدم بی تاثیر نبود
یادمه چند سال پیش اونموقع ک شهرستان بودیم
خونه ما و یکی از عمه هام روبه رو هم تو یه کوچه بود
بجز ما هم هیچ خونه ای نبود
این دختر عمه های من از لحاظ دوستی با پسرا حرف اولو میزدن و اسمشون تو شهرستان پیچیده بود
یکم ته چهره من با دختر آخری عمم المیرا شبیه هم بود
وقتی داییم "بابای آرام "شنیده بود که این دخترای عمم اینجوری هستن
من تا سه ماه قشنگ خونه داییم میموندم و از اونجا میفتم مدرسه
اگر هم خونمون چیزی میخواستم باهام میومد
من وسایلمو برمیداشتم و باز با خودش میرفتم
تا بعد چند ماه زیر نظر بودن به خاطر کار بقیه
دید من سر به زیر تر این حرفام برگشتم خونه
خلاصه که ۳ تا دایی گیر دارم
البته که دورن الان ازم ولی خب اصلا دلم نمیخواد از اعتمادی که دارن سو استفاده کنم(خواهیم دید)
خریدا رو کردیم و برگشتیم خونه
من کلا با صدای در حیاط آیفون و زنگ تلفن خونه و گوشی استرس میگیرم و گوشیم سایلنته
وقتی رفتم سراغش دیدم دوست آتنا زنگ زده بوده و وقتی دیده جواب ندادم پیام داده بود
_ سلام ببخشید مزاحم شدم نگران آتنا هستم خبری ندارم ازش شما خبر ندارید؟؟
اوووف همین کم بود جواب دادم
_منم خبر ندارم ازش
_شما گفتید شماره مامانش و دارید میشه زنگ بزنید
_باشه خبر میدم بهتون
زنگ زدم مامان آتنا
_سلام خانوم کامیاب خوب هستین
فاطیما هستم دوست آتنا
_سلام عزیزم ممنونم کاری داشتی
_بله ببخشید با آتنا کار داشتم (خدا منو ببخشه که دروغ میگم) زنگ زدم موبایلش خاموش بود کار واجب دارم باهاش درباره مدرسه هست
_اوه گوشیش افتاده تو آب سوخته( درووووغ)الان گوشی و میدم بهش
کاری نداری با من ؟؟
_نه خانوم کامیاب ممنونم خداحافظ
_خدانگهدار
آتنا _ الو سلام
_سلام خااانوم چطوری میتونی صحبت کنی ؟؟
_آره چی شده ؟
_خدمتتون عرض کنم که این دوستت که باگوشی من زنگ زدی بهش ؟
_منظورت آرمان؟؟
_نمیدونم والا اسمش چیه
زنگ زد اصرار و اصرار که ببینه حالت چطوره؟
_ای بابا !این مامانم منم گیر داده که تا کنکور دیگه خبری از گوشی نیست نمیدونم چیکار کنم
شرمنده باعث زحمت تو هم شدم
بهش بگو خوبم
حالا تا هفته جدید تو مدرسه که دیدمت صحبت میکنیم
_باشه کاری نداری؟؟
با خنده گفت _مرسی نامه رسان ایشالله جبران کنیم
با هم خداحافظی کردیم و یه پیام با متن
_زنگ زدم خوب بود
فرستادم برای این پسره
طولی نکشید که زنگ خورد گوشیم
وای نه اه
رد تماس زدم
پیام دادم
_بفرمایید نمیتونم صحبت کنم
_معذرت میخوام جواب دادن گوشی رو
_بله گفتم که خوبه
_با خودش هم حرف زدید یا با مادرش
_با خودش ،ببخشید من کار دارم خدانگهدار
_فعلا
چه دوست پسر نگرانی
هرچی آتنا عادی بود این برعکس
*
*
*
۱ مهر ۱۳۹۷
مدرسه رفتن و دوس دارم
ولی از مدرسه ام زیاد خوشم نمیاد خیلی سخت گیرن
داخل مانتو و شلوارت نباید دست برده باشی و تنگ کرده باشی ،موهات نباید معلوم باشه ، سیبیل نباید برداشته باشی، تار تاااار ابروهات و حسابشون و دارن ، کی میری با کی میایی،گوشی نباید ببری ،آرایش نداشته باشی و.....
من البته تو مانتوم دست بردم یکم .....
ولی چون هیچ وقت سر صف نمیرم نمیفهن
میپرسید چرااا
چون تو این دو سالی که تو این مدرسه ام همیشه انتظامات در حیاطم
هیچ وقت سر صف نرفتم
یکم دم در وایسادم با بچه ها و دوستام حرف زدیم و بچه ها رفتن سر صف
بعدم رفتن سر کلاس
منم بعد اونا در حیاطو بستم و رفتم
اوه اوه همه جمع خوبان امسال تو کلاس ما جمع هستن
مطمعا امسالم شر ترین کلاس میشیم با وجود مریم و نازنین و آناهیتا
امسال البته آتنا تو کلاس ما نبود رفته بود انسانی یک
رفتم پیش رفیق جینگم دنیا نشستم
برعکس من اون خیلییی آروم و ساکت و بی حاشیه هست
منتظر معلم نشستیم
امید وارم هیچ کدوم معلما عوض نشده باشه البته جز فارسی
نمیدونم چرا انقدر لج هستیم با هم
این زنگ عربی داشتیم خداروشکر معلمش همون همیشگی بود
زنگ که خورد دوباره کارت انتظاماتمو انداختم گردنم و رفتیم در حیاط مدرسه و پشت در با دنیا و مریم نشستیم که آتنا اومد و گفت
_میشه یکم حرف بزنیم ؟
از بچه ها معذرت خواهی کردم و رفتیم اونطرف تر
من_جانم عزیزم چیزی شده ؟
آتنا _آرمان دیگه خبری نگرفت ازم ؟؟
_جز همون که بهت گفتم نه !
آتنا_میشه یه نامه بهت میدم بفرستی براش؟؟
_باشه!ولی مامانت واقعا نمیخواد گوشیو بده بهت؟؟
آتنا_فعلا که لج کرده و نمیده
_امیدوارم زود تر مشکلت با مامانت حل بشه
آتنا _باشه مرسی پس من تا زنگ آخر میرسونم نامه رو بهت
رفت و منم رفتم پیش بچه ها هی پرسیدن چی میگفت ؟
تا اومدم جواب بدم زنگ خورد و رفتیم سر کلاس
زنک خونه که خورد قبل اینکه سوار سرویس بشم آتنا خودشو بهم رسوند و نامه رو بهم داد
وقتی رسیدم خونه دیدم هیچ کس نیست خونه
ناهارو خوردم اومدم یکم بخوابم یادم به نامه افتاد گوشیمو برداشتم شماره آرمان و پیدا کردم و پیام دادم بهش
_سلام امروز آتنا رو دیدم یه نامه بهم داد که متنشو پیامک میکنم براتون
فرستم
همین که اومدم شروع کنم تایپ کردن گوشیم زنگ خورد
ای بابااا میگم میفرستم چرا زنگ میزنه اه
_بله بفرمایید
_سلام خوب هستین ببخشید میشه از نامه برام عکس بفرستید؟؟
_ممنونم ،شرمنده نمیتونم ،من کلا واتساپ ندارم
_نمیشه نصب کنید
_خانواده ام اجازه نمیدن
_اوه ،ببخشید راستی خسته نباشید مدرسه خوب بود
_ ممنونم خوب بود
_ناهار خوردید
_اوممم بله چطور
_همین طوری غذای مورد علاقه چیه؟؟
_ببخشید ولی شما فقط دوست دوست من هستین
فکر نکنم لازم باشه من در این باره خودم و چیزایی که دوست دارم با شما صحبت کنم پیام آتنا رو میفرستم براتون
_ببخشید ناراحت نشو
_ نیستم خداحافظ
_فعلا
متنو تایپ کردم و فرستادم کلا درباره دلتنگی و اینا بود
جوابی هم که آقا پسره داده بود و نوشتم و گذاشتم بین کتابم تا فردا بدم به آتنا
یک ماهی به همین صورت که هی کبوتر نامه رسان شده بودم خداروشکر دیگه ابراز صمیمیت نکرد و خارج از موضوع حرف نزد حتی سلام خداحافظ هم نمیگفتیم
اواسط آبان بود
آتنا چند وقتی بود که زیاد اصراری نمیکرد برای نامه نوشتن و پرسیدن حال آقاشون
منم از خدا خواسته اصلا دنبال نمیرفتم که چرا و چجوری شده و اینا
ده روزی بود که حتی پسره هم پیام نمیداد
روز چهارشنبه عصر که از مدرسه برگشتم خونه (همه روزا صبحی بودیم جز سه شنبه چهار شنبه ) ناهارمو خوردم آخه بدم میاد ببرم مدرسه قبلشم ساعت ۱۱ سرویس میاد موقع ناهار نیس
گوشیمو ور داشتم که یکم رمان بخونم که دیدم چند تا تمام از دست رفته دارم از آرمان خان
هی گفتم ولش کن
باز کنجکااااوی بر من غلبه کردو شمارشو گرفتم
دو سه تا بوق که خورد جواب داد
_الو
_سلام خوب هستین ببخشید من مدرسه بودم تازه دیدم زنگ زدید
_بله یه چند تا سوال داشتم
_خواهش میکنم درباره ی چی؟
آرمان _میشه حقیقت رو بگید فقط
_شما سوالتون و بپرسین ببینم چی هست
یکم مکث کرد و بعد پرسید
_آتنا با کس دیگه ای دوسته؟
_من....اوم...من نمیدونم
صداش رفت بالا
_چطور دوست و آشنایی هستی که نمیدونی ؟
منم یکم از اون آرامش همیشگی خارج شدم و یکم داغ کردم
_ببخشید ولی من نه دوستشم نه آشنا
_اگه نه دوستشی نه آشنا پس چطور با گوشی تو زنگ من زد هاا؟
_برو بابا !!اومدیم ثواب کنیم کباب شدیم اون فقط همکلاسی منه همین
دیگه به من نه تو نه اون دوست دخترت هیچ ربطی نداره ک نقش کبوتر نامه رسونتون و بازی کنم
زدم گوشی قطع کردم روش
دوبار دیگه هم زنگ زد جواب ندادم پیام اومد
_به اون دختره بگو خوشحالم رابطه ام با آدم اشغالی مثل تو ادامه پیدا نکرد لیاقت تو همون حسن کچل همسایتونه خبرا زود میرسه بهم
چیییی یا خدااااا فکر نمیکردم همچین آدمی باشه آتنا
ول کن بابا اه
جوابشو دادم
_ امممم.. من دیگه حرفای شمارو به آتنا نمیگم دوست ندارم پیام های اینجوری رو انتقال بدم اگه خیلی دوست دارید این حرفارو بزنید خودتون راهی پیدا کنید و بهش بگید خداحافظ
شماره اش و باکس پیام هاش هم پاک کردم البته که اصلا سیو نبود شماره اش
دوهفته گذشت تو این دو هفته زیاد هم صحبت نشدم با آتنا
اونم اصلا چیزی نپرسید منم از خدا خواسته اصلا درباره این موضوعات صحبت نکردم باهاش
سه شنبه بود منم عصری بودم
دیگه پاییز و زمستون بود تا بر میگشتم خونه هوا تاریک میشد
ورود و خروج من کلا از در پایینی باغ بود
یه باغ بزرگ که یه ساختمون بالاش بود که خانواده اقای نشاط (صاحب کار بابام) داخلش زندگی میکردن
آدمای خوبی بودن بچه هاشونم یا خارج بودن یا خیلی بزرگ بودن من که زیاد نمیدیدمشون
فقط گاهی خانومش میخواست بره پیاده روی جمعه ها میشه باهاش میرفتم
خونه ما هم یه سوئیت با یه اتاق و آشپز خونه نقلی همون ته باغ بود
البته یه سوئیت ۲۴متری هم بود قبلا برا یکی از پسراش بود که دوستاش میومدن میرفتن اونجا
الانم نیست پسرش من بیشتر وقتا اونجام
نصف اساس هامم بردم از بس پرو ام
دیگه ساعت ۶ بود که ناهار و شام و یکی کردم خوردم
رفتم یه چرت بزنم فردا امتحان داشتم
کلا آدمی نبودم که بتونم صبح زود بیدار شم
حاظر بودم شب دور بخوابم و صبح دور بیدار شم
صبح ها هیچی نمیفهمم از درس
بالش و گذاشتم جلو بخاری و گرفتم خوابیدم دیگه تو آبان بودیم و هوا سرد شده بود
دو ساعتی خوابیدم ساعت ۸ بود که بیدار شدم
کتاب فارسی و باز کردم شروع کنم دیدم صفحه موبایلم روشن شد
پیام داشتم از یه شماره ناشناس
_سلام خوبی؟؟
_ممنون شما؟؟
_نمیشناسی
_نه باید بشناسم؟؟
_منظورم اینه نمیشناسی منو
_خب باشه پس حالا که همدیگه رو نمیشناسیم پس بهتره که دیگه پیام ندی
_چه بی عصاب
_هستم حرفیه؟؟
_نه فکر کنم بد موقع مزاحم شدم من فقط یکم دلم گرفته بود خاستم یکم صحبت کنیم
_شماره منو از کجا اوردی؟؟؟
_همین طوری گرفتم
_عجبا مگه میشه
_فعلا که شده
_ با اینکه مطمعن نیستم ولی .....دختری یا پسر؟؟
_مهمه؟؟
_مهم نیست؟؟
_فکر نکنم منم نمیدونم تو دختری یا پسر فقط یکم با هم چت کنیم حالم خوب نیست
نمیدونم چرا دلم یجوری شد و اعتماد کردم (خاک بر سرم ) از بس ساده ام
_باشه
_خب درس میخونی ؟
_آره امتحان دارم فردا
_موفق باشی
_ممنون،چرا دلت گرفته ؟؟
_خسته از درس و دانشگاه و دوری از خانواده
_آخی چرا دور از خانواده؟؟
_خانواده ام رفتن مسافرت همشون منم تنها بودم خونه اومدم خوابگاه پیش بچه ها
_اعع پس دانشجویی ، تو چرا نرفتی مسافرت ؟؟
_آره ۲۴ سالمه،دارم برا کارشناسی میخونم نمیتونستم برم
_اووو پس از من کلی بزرگ تری موفق باشی
_چند سالته
_۱۷
اونروز به بعد تا یک هفته بدونه اینکه بدونم دختره یا پسر از همه چی پیام دادیم حرف زدن باهاش و دوست داشتم و تو همین مدت کم انگار خیلی بهش عادت کردم
تا از مدرسه میام
هر روز سریع پیامش میدم و کلی حرف میزنیم با هم
نمیدونم چجوری درس میخونه فقط؟
_سلااام ظهرتون بخیر من اومدم خونه
_سلام ظهر تو هم بخیر برگشتی از مدرسه ؟؟
_آره اومدم خسته و کوفته
_ناهار خوردی ؟؟
_نه نخوردم تو چی؟؟
_من خوردم ،برو بخور بیا
_میرم حالا، یه سوال بپرسم جواب میدی ؟؟
_ اگه بتونم که آره
_هنوز نمیخوای بگی دختری یا پسر؟؟
_یعنی انقدر مهمه ؟؟مثلا اگه پسر باشم دیگه جواب نمیدی
_اومممم نه ،نمیدونم اگه پسر باشی چیکار میکنم ، ولی خب عادت کردم بهت
_خب پس من نمیگم
_ از این حرفای تو میتونم خودم حدس بزنم
_بااااهوش چی حدس میزنی؟؟
_تو پسری آره؟؟مطمعا ام
_آره، آلان تاثیری داشت روی حرف زدنمون ؟؟
_ خب نه نداره ولی از اون حس گنگ که نمیدونم با کی حرف میزنم و چی بگم و چی نگم یکم فاصله گرفتم
_خب خوبه حد اقل بلاکم نکردی
_ مگه دیوونم آخه ، راستی اسمت چیه ؟؟؟
یکم طول کشید و بعد گفت
_حامد
_خوشبختم منم فاطیمام
_همچنین ،زنگ بزنم حرف بزنیم ؟؟
_ اوووم نمیدونم باشه
_پس برو ناهارت و بخور منم یه فصل درسم مونده بعد زنگ میزنم !
_ باش
رفتم ناهارمو خوردم و یکم درس هامو مرور کردم زنگ زد
نمیدونم چرا انقدر استرس داشتم یه زنگ دیگه
_الو سلام
حامد_سلاام از بنده هست خوبی ؟؟
با این که خجالتی نبودم نمیدونم چرا خجالت کشیدم
_خوبم مرسی شما خوبید ؟
_تو خوب باشی منم خوبم
یکم ساکت شدم که گفت
_چرا حرف نمیرنی
_چی بگم خب؟؟
خندید و گفت
_نکنه خجالت میکشی ؟؟
_خجالت که نه ولی تاحالا با یه پسر غریبه حرف نزدم که بدونم چی باید بگم
حامد_یعنی میخوای بگی تا حالا دوست پسر نداشتی؟؟؟
_اول اینکه ما فقط دوستیم و شما دوست پسرم نیستی دوما نه نداشتم علاقه ای هم ندارم
_باشه عزیزم حالا مارو نزن ،مامان اینا خونه نیستن ؟نیان خونه بد بشه برات
_نه نیستن
همین قدر توضیع بسش بود بعد ادامه دادم
_شما خانوادتون بر نگشتن از مسافرت ؟؟
_ من یک نفرم لازم نیست جمع ببندی بعد هم نه یکی از خواهرام اصفهان هست خونش موقع زایمانش هست رفتن اونجا
یکی دوماهی نیستن
_مبارکه پس دارید دایی میشید اره؟؟
_باز که جمع بستی !آره
_منم هم خاله شدم هم عمه
_تو به این کوچیکی چجوری هم عمه شدی هم خاله؟
_من کوچیکم آبجی و داداشم که کوچیک نیستن
_چه زبونی هم داری
خندم گرفت
_دیگه چیکار کنیم ما هستیم و همین زبون
_ای شیطون ،
_میگم چن تا خواهر برادرید ببخشید من یکم کنجکاوم اگه دوست ندارید هم نگو من ناراحت نمیشما
_بابا دست بردار از اینج جمع بستن بخدا من به نفرم و اینکه چرا ناراحت بشم یه خواهر بزرگ تر از خودم یه آبجی و داداش کوچیک تر تو چی؟؟؟
_منم یه داداش دارم و دوتا آبجی همشونم کم کم ۱۰ سال بزرگ ترن از من داداشم که ۱۵ سال
خوشبحالت داداش داری ،من داداشم خیلی از خودم بزرگ تره دوس داشتم همیشه یه داداش داشته باشم مثلا دوسه سال از من بزرگ تر باشه هی بزنیم تو سرو کله هم
_اوووو پس ته تغاری هستی ، اشکال نداره داداش من برا دوتامون
_آره بچه آخرم،
از کیسه خلیفه داداشتون و بذل و بخشش میکنید؟
وای ببخشید خیلی حرف زدیم شارژت تموم میشه
خندید و گفت
_ اشکال نداره که یه داداشه دیگه، خواهش میکنم عزیزم حرف زدن باهات و دوست داشتم