لوگوی ناهید
لوگوی ناهید
خانهمحتواکتاب‌فروشیخرید اشتراکوبلاگتماس با ما
ورود/ ثبت نام
لوگوی ناهیدخانهمحتواکتاب‌فروشیخرید اشتراکوبلاگتماس با ما
ورود

پلتفرم فرهنگی ناهید

ناهید
ناهید

مـــرجـــــع تخـصــصـی فرهــنــگی هــنــری بـــرای داسـتـان و کـتـاب‌هــای صــوتــی

ناهید اپ بستری نوین برای انتشار، خرید و شنیدن آثار ادبی و صوتی از نویسندگان، شاعران و خالقان مستقل است.

دسترسی سریع

  • داستان‌ها
  • کتاب‌های صوتی
  • شعر ها
  • درباره ما
  • قوانین و مقررات
  • حریم خصوصی
  • حذف حساب کاربری

تماس با ما

آدرس: مشهد , بلوار احمدآباد , عارف 8 , پلاک 33 واحد 1
051-38425404

تمام حقوق محقوظ و متعلق به شرکت لکسا پلاس می باشد

تبعیدگاه خدا ،،اخرا ج‌آدم و هوا ،گناه ،،
تبعیدگاه خدا ،،اخرا ج‌آدم و هوا ،گناه ،،برای مشاهده جزئیات کامل داستان کلیک کنید
calendar

تاریخ انتشار: ۱۴۰۵/۳/۱

در جریان

1

قسمت

۶۲ بازدید

عاشقانه

ماجراجویی

سراب ) فاطمه یا راحمدی

سراب ) فاطمه یا راحمدی

مشاهده پروفایل

قسمت 1

...

بازدید

۰

دیدگاه

۰

پسند

بنام خداوند ،،یزدان پاک ،اهورا مزدا ،زردتشت ،،الله ،،و مسیح ،،،،،،بنام رحمان و الرحیم ،،بخشنده و مهربان ،،آغاز میکنم ،،اثر جدیدم را در ،،،،،،،،،تبعیدگاه خداااااااااااااااااا. حالش خیلی خیلی بد شده بود جوری ک تمام دودهای مخدری،دنیا در گلویش جمع شده بودند و نای نفس کشیدن نداشت ب زن جوانتر از خودش ک روی تخت کنارش خوابیده بود نگاه کرد پزشکان زیادی جمع شده بودند اما زن حامله ی جوان در دم ب همراه طفل دنیا ندیده اش مُرد تمام تلاشش را میکرد ک چشمانش بسته نشود با صدای گنگ و خفیفی گفت پرستار و بی جان روی تخت افتاد گوشهایش سوت میزدند ولی هنوز چشمانش میدید پزشکان ب طرف او دویدند اما ،،،،،،ناگهان بلند شدو نشست و ب اطرافش نگاه کرد ،،،،اِه اینکه منصورِ چرا گریه میکنه فریاد زد هی منصور پاشو بیا من خوبم اما منصور خودش را تکه تکه کرده بود همسر همان زن هم فریا میزد قاتلها زنم را کشتید متوجه شد ک انمرد ب منصور میگوید زن من فشار بالا بود و زن تو‌ فشار پایین آمپولها را بر عکس تزریق کردند و منجر ب فوت همسرانمان شد منصور فریاد زد فرزانه ،فرزانه ب خود نگریست و پشت سر ش را نگاه کرد خودش را دید ک بی جان و بی حرکت افتاده و در لحظه ای از آنجا جِست و فرار کرد کنج دیوار ایستاد بهش شُک میدادند و نفس مصنوعی اما انگار ک تمام کرده بود دری ب سمتش باز شد شبیه تونل زمان نور چشمانش را میزد بی درنگ وارد شد انگار ک چیزی وادراش میکرد به ناگاه همه چیز شدت گرفت و تمام گذشته ی خود را در تونل دید و‌ ناگهان همه چیز تاریک شد و‌بیرون تونل پرتاب شد از ترس پشت درختی پنهان شد ،نمیدانست ب کجا و چ کسی پناه ببرد

نظرات (0)

هنوز نظری ثبت نشده است