لوگوی ناهید
لوگوی ناهید
خانهمحتواکتاب‌فروشیخرید اشتراکوبلاگتماس با ما
ورود/ ثبت نام
لوگوی ناهیدخانهمحتواکتاب‌فروشیخرید اشتراکوبلاگتماس با ما
ورود

پلتفرم فرهنگی ناهید

ناهید
ناهید

مـــرجـــــع تخـصــصـی فرهــنــگی هــنــری بـــرای داسـتـان و کـتـاب‌هــای صــوتــی

ناهید اپ بستری نوین برای انتشار، خرید و شنیدن آثار ادبی و صوتی از نویسندگان، شاعران و خالقان مستقل است.

دسترسی سریع

  • داستان‌ها
  • کتاب‌های صوتی
  • شعر ها
  • درباره ما
  • قوانین و مقررات
  • حریم خصوصی
  • حذف حساب کاربری

تماس با ما

آدرس: مشهد , بلوار احمدآباد , عارف 8 , پلاک 33 واحد 1
051-38425404

تمام حقوق محقوظ و متعلق به شرکت لکسا پلاس می باشد

انجیلا
انجیلا برای مشاهده جزئیات کامل داستان کلیک کنید
calendar

تاریخ انتشار: ۱۴۰۳/۹/۳

تمام شده

51

قسمت

۲۷٬۲۲۶ بازدید

عاشقانه

خانوادگی

ناهید گلکار

ناهید گلکار

مشاهده پروفایل

قسمت 1

...

بازدید

۰

دیدگاه

۰

پسند

.....زنگ آخر خورد ,, کتابامو جمع کردم تا برم خونه ... بارونی که چند ساعت پیش ریز ریز می بارید حالا شدت گرفته بود و کسی جرات نداشت پاشوبزار تو حیاط مدرسه..اما من پر رو تر از این حرفا بودم به عشق دیدن کاظم خودمو خم کرده بودم تا دونه های بارون تو صورتشم نخوره ...کیفم رو گرفتم زیر بغلم و دویدم تو بارون ..چند از دوستامم به هوای من پشت سرم دویدن ..اون روز قرار نبود کسی بیاد دنبال من ...ولی چون بارون میومد حتم داشتم بابا الان دم درِ,,, از روی شیطنت نگاه نکردم ببینم اومده یا نه پا کوبیدم توی آب ها و راه افتادم بطرف خونه امید داشتم با این کار کاظم رو تو راه ببینم ...فقط چند متری رفته بودیم که همه خیس و موش آبکشیده شده بودیم ...آب توی جوی کنار پیاده رو سر ریز شده بود وتوی سرازیری راه افتاده بود . ..جز من همه ی بچه ها از اینکه اونطور خیس شده بودن ناراضی بودن ...از انتهای خیابون که پیچیدم دیدم کاظم با اون چشمهای سیاه و درشتش اونجا ایستاده .. زیر بارون ,, برای دیدن من ...احساس لذت بخشی به من دست داد ..فکر می کردم اون شاهزاده ی قصه های منه ...کسی که نه با اسب سفید ..بلکه بدون کت زیر بارون ایستاده بود تا منو ببینه ..احساس خوبی داشتم ..تمام لباس هاش خیس شده بود و آب از سر و روش میریخت ..ولی مثل اینکه اون بارون رو حس نمی کرد ...چون از جاش تکون نمی خورد نگاه یواشکی بهش انداختم و تلاقی این نگاه غوغایی در دلم انداخت و صورت اونو سرخ کرد نگاهی که بیست و چهار ساعت منو تو رویای عشق فرو می برد ..و دلم رو گرم می کرد ..من اونقدر بازیگوش و بی خیال بودم که حتی معنای عشق رو نمی فهمیدم ...و مثل یک بازی بهش نگاه می کردم ...همین طور که تو بارون میرفتم ,, یک نگاهم به زمین بود و نگاه دیگه ام به کاظم و با خیال اون داغ شده بودم ..مریم صدام کرد اِنجیلا ...اِنجیلا بابات اومده ...صبر کن ...کاظم در یک چشم بر هم زدن نا پدید شد و دست پای منم شروع به لرزیدن ..بر گشتم بابا رو توی ماشین از پشت برف پاک کن دیدم به نظرم عصبی اومد با دست اشاره کرد کجا میری بیا بالا ..ترسیدم که نکنه کاظم رو دیده باشه با سرعت به طرف ماشین رفتم و سوار شدم... با تندی گفت : چرا راه افتادی و منتظرم نشدی ؟ نمی دونستی بارون بیاد میام دنبالت ؟ گفتم : سلام از کجا بدونم بابا ؟ خودتون گفتین نمیاین ..گفت : من کی تو رو تو بارون و هوای سرد ول کردم ؟ اقلا یک نگاه می کردی ,,نیم ساعته در مدرسه وایستادم آنا تا بارون شروع منو ول نکرد هر چی می گفتم زوده به خرجش نمی رفت ....و بخاری ماشین رو زیاد کرد و گفت : خودتو گرم کن سرما می خوری ..نگاه کن تو رو خدا خیس شده ...ببینم اون پسره اونجا بود؟ گفتم : کی ؟ من کسی رو ندیدم ...سکوت کرد و منم ساکت شدم ...و نفهمیدم بابا کاظم رو دیده بود ؟ یا می خواست از من حرف بکشه .. ....وقتی رسیدیم خونه بدو رفتم که لباسم رو عوض کنم ...دیدم مامان و رباب خانم دارن خونه رو تمیز می کنن و بیشتر وسایل رو بهم ریخته بودن که جابجا کنن ,, می دونستم که اون همه تمیز کاری برای خواستگارای اونشب منه که برای اولین بار می خواستن به خونه ی ما بیان در حالیکه من اصلا اونا رو جدی نگرفته بودم ..به نظرم مسخره میومد ... آنا دستو رمی داد و بقیه اجرا می کردن ..تا غروب همه چیز مهیا شد ..و آنا مجبورم کرد لباس خوبی بپوشم آماده بشم ..حس به خصوصی نداشتم ..حتی یک طوری هم دوست داشتم برام خواستگار بیاد ..و من بهش بگم نه .. چیزایی که از زبون این و اون شنیده بودم دلم می خواست خودم اونا رو تو زندگی تجربه کنم ... هنوز پانزده سالم تموم نشده بود سال سوم دبیرستان بودم شاگرد ممتاز مدرسه,, با استعداد و با هوش,, چیزی که تو ذهنم نمی گنجید ازدواج بود...و برای من باور نکردنی ... و این اولین خواستگاری بود که مادرم که همه اونو آنا صدا می کردن قبول کرده بود و فقط به فقط به خاطر اینکه از عشق منو کاظم می ترسید .. .اون زمان سال 67 بود,,که حرف زدن یک دختر و پسر ننگی بزرگ بود و گناهی نابخشونی محسوب می شد ...هر ارتباط کوچکی باعث می شد هراس و وحشت به دل پدر و مادرا بیفته ...و من قربانی این طرز فکر در اون زمان شدم ... دختری بودم پر از احساس و شور عشق و جوونی دنیا مال من بود و بر وفق مرادم می گشت ....پدر و مادرم از سر شناس های شهر تبریز بودن و تقریبا همه خانواده ی ما رو میشناختن,,, هر دو فرهنگی بودن و تحصیل کرده و من دوازده سال بعد از دو تا پسر بدنیا اومده بودم و سوگلی و ناز پرورده بار اومده بودم .....و بیشتر از هر کس خودم می دونستم که زیبایی چشم گیری دارم ..از وقتی خودمو شناختم هر کجا میرفتم تعریف می شنیدم از همون بچگی عاشق هایی داشتم که دنبالم میومدن ومن مغرور که نه هرگز,, ولی خوشحال می شدم دوست داشتم .. و نا خود آگاه این حس در من روز به روز بیشتر می شد و سعی می کردم این زیبایی رو چند برابر کنم ..برای همین چون خانواده ی آزادی هم داشتم خیلی به خودم می رسیدم لباس های رنگارنگ رو دوست داشتم و هرگز سیاه نمی پوشیدم ...انگار رنگ سیاه منو یاد چیزی مینداخت که از ش فراری بودم....و یک حس دافعه نسبت به این رنگ داشتم ..موهای من بلند و بور بود با چشمانی سبز رنگ .. هر کجا که می رفتم توجه همه رو به خودم جلب می کردم ..... با تمام این اوصاف دختر مظلوم و خجالتی بودم زود از شرم سرخ می شدم و دست و پامو گم می کردم ...و هیچوقت نمی تونستم منظورم رو اون طوری که تو فکرم بود به دیگران برسونم ...بیشتر اوقات که احساس می کردم کسی به من زور گفته ..بغض می کردم اشکهام می ریخت بدون اینکه تونسته باشم حقم رو بگیرم با موضوع کنار میومدم تا یک روز با آنا برای خرید رفته بودیم ... تو خیابون ولیعصر من به قول خودم دنبال یک شال رنگی پنگی می گشتم ..عاشق رنگهای آبی و قرمز بودم ..دم یک مغازه ایستادم که از پشت ویترین دوتا چشم سیاه دیدم که منو نگاه می کرد توجهی نکردم ...ولی اون روز اون نگاه دائم دنبال من بود ... آنا یک رنوی سفید داشت ,,کارمون که تموم شد با هم سوار همون رنو شدیم ...مامان دنده عقب میرفت که از پارک بیاد بیرون ..باز اونو دیدم پشت ماشین ایستاده بود ...برای من موضوع جالبی نبود از اونجا که دور شدیم فورا فراموش کردم ولی یکماه بعد دوباره اونو توی ولیعصر دیدم همون چشمان سیاه و نگاه دلنشین ....و باز دوباره مدتی بعد ..این کار اونقدر ادامه پیدا کرد که هر وقت به اون خیابون برای خرید می رفتم می دونستم که دوتا چشم سیاه منتظر منه و تمام مدت منو همراهی می کنه .. همون لحظاتی که اونو می دیدم حواسم بهش بود و لی زود از یادم می رفت ...سه چهار ماهی از این ماجرا گذشت تا اینکه یک روز تو مدرسه با عده ای از دوستانم نشسته بودیم ...و اتفاقی دوست صمیمی من مریم گفت : بعضی دخترا شانس دارن پسر دایی من یک دختر رو تو ولیعصر دیده و عاشقش شده و داره در بدر دنبالش می گرده ..می گفت مامانش یک ماشین رنو داره و هر چند وقت یکبار با هم میان خرید ..دختره چشمهاش مثل تو سبزه ...پسر دایی من میگه عاشق اون چشم ها شدم ...و هر روز به عشق دیدن اون میره ولیعصر ...,,من با شنیدن این حرف زود قلبم فرو ریخت و دست و پامو گم کردم ..ظاهرا اون دختر من بودم حس خوبی به من دست داده بود که نمی فهمیدم چیه ,, .....
بعدی: قسمت 2
( نمایش لیست اپیزود ها )

نظرات (0)

هنوز نظری ثبت نشده است