بی هیچ دلیل
به نام خدایی که قلبهای مهربان را آفرید
آخرین ساعت کلاس درس بود و من پای تخته سعی می کرد فکرم رو متوجه شاگردام بکنم ولی این کار برایم خیلی سخت بود وهر کاری می کردم بازم ً ذهنم به طرف خونه کشیده میشد. مادر و خواهرم تو خونه داشتن آماده می شدن تا از خواستگار من پذیرایی کنن ...من خواستگارای زیادی داشتم ولی هیچ کدوم نتونسته بودن توجه من جلب کنن مادر و برادرام عقیده داشتن که دیگه دارم می ترشم,, چون حالا بیست و چهار سالم بود و این تو اون زمان یعنی ترشیدن
قدم بلند و هیکل مند بودم پس دنبال مرد درشت هیکلی بودم که به خودم بخوره ولی نمی دونم چرا از شانس بد همه ی خواستگارای من یا قد متوسط داشتن یا کوتاه بودن ....و این برای من بزرگ ترین عیب بود ....
حالا سر کلاس بودم و باید درس می دادم .... بچه ها به من نگاه می کردن ولی من گیج؛؛ گیج می خورم.. حواسم اصلا به درس نبود و یک قضیه رو اشتباه روی تخته نوشتم .....و رفتم ته کلاس و گفتم از روش بنویسین
با سوال یکی از شاگردام بخودم اومدم و رشته افکارم پاره شد ....پرسیدم نفهمیدم چی گفتی عزیزم دوباره بگو .........شاگردم پرسید خانم این قضیه اشتباه نیست؟ ... یک نهیب به خودم زدم و گفتم وای ثریا چیکار می کنی ؟ حواستو جمع کن و رفتم پای تخته .....هر چی نگاه کردم نفهمیدم اشکال از کجاست .... برای اولین بار کلافه شدم و صورتم که خیلی هم سفید بود قرمز شد و داشت اوضاع کلاس از دستم در میرفت این بود که فورا گفتم آفرین به تو حالا اگر کسی فهمید من کجا رو اشتباه نوشتم یک بیست بهش میدم من این کارو برای این کردم که شما ها رو امتحان کنم تا ببینم حواستون جمعِ یا نه ؟ ....چند نفر دستوشون رو بلند کردن و من یکی از اون زرنگ ها رو آوردم پای تخته و رفتم ته کلاس نشستم و بی اختیار دوباره رفتم تو فکر ....
تشویش و نگرانی بی سابقه ای داشتم که قبلا هیچوقت اونو تجربه نکرده بودم نمی دونستم برای اینه که اصلا اونا رو نمیشناختیم یا دلیل دیگه ای داشت ......شاید هم همین بود چون مادر من هیچوقت کسی رو که نمشناخت تو خونه راه نمی داد و عقیده اش این بود که خودش باید شناخت کافی داشته باشه که اگر ما جواب مثبت دادیم مشکلی پیش نیاد.. .... ولی نحوه خواستگاری این یکی با بقیه فرق داشت،..و این اولین بار بود که مادر با نارضایتی قبول کرده بود کسی بیاد خونه ی ما ...........
یک شب حدود ساعت نه که با مامان و سمیه خواهر کوچکترم مشغول شام خوردن بودیم ؛ تلفن زنگ زد و مادر که نزدیک تر بود گوشی رو برداشت.....یک صدای هیجان زده گفت : سلام عرض کردم خانم ملک زاده حالتون خوبه مزاحم نیستم ؟ مادر خیلی سرد گفت بفرمایید ؛؛؛گفت : برای امر خیر مزاحم شدم یک وقت می خواستم که خدمت برسم ....مادر گفت : ببخشید من شما رو میشناسم ؟ گفت : نه ولی ما تعریف دخترتون رو خیلی شنیدیم می خواستم .....مادر نگذاشت حرفش تموم بشه گفت : نه متاسفانه با غریبه وصلت نمی کنیم عذر می خوام و گوشی رو بدون خدا حافظی گذاشت ......در حالیکه ابروها شو تو هم کشیده بود مشغول خوردن شد اون به حس ششم خودش خیلی اعتماد داشت... چند دقیقه بعد دوباره زنگ تلفن به صدا در اومد ....همین طور که لقمه می گذاشت تو دهنش محکم گفت بر ندارین ....ولی زنگ ها ادامه دار شد و دوباره خودش گوشی رو بر داشت ....و بلند شد و رفت طرف آشپزخونه ......یک کم گوش کرد و بعد پرسید کی شما رو معرفی کرده؟ .....نه این طوری نمیشه خانم محترم فرمودین فامیل تون چیه ؟ .......نه شما تا معرف تون رو نگین نمیشه خوب من باید بدونم چیکار دارم می کنم ....باشه خدا نگهدار ...و اومد و گوشی رو گذاشت سر جاش ....پرسیدم چی می گفت : ....یک نوچی کرد و گفت : هیچی بابا میگه من حسینی هستم شما رو یکی معرفی کرده که خواهش کرده اسمشو نگه ...مردم بیکارن به خدا..............یک ساعت بعد تلفن زنگ زد ...مادرم برای بر داشتن گوشی مردد شده بود من فقط مادر رو نگاه می کردم ببینم چرا جواب نمیده ...... بالاخره بعد از پنج, شش بار زنگ اعصاب خورد کن ... گوشی را برداشت. درست حدس زده بود، همون خانم بود ...اون دوباره در کمال متانت گفت خانم عزیز با عرض پوزش از مزاحمت دوباره خواهش می کنم لطف کنید چند دقیقه به حرفهایم گوش کنید تا من شرایط پسرم رو براتون بگم ..اگر با آمدن ما موافق بودید، نظر شما را جلب می کنیم، مادر فقط گفت بفرمائید. خانم حسینی کمی مکث کرد و ....گفت : از اینکه وقتتونو می گیرم باید منو ببخشید ....خوب باید بگم شوهر من فوت کرده وپسرم از جوانی روی پای خودش وایستاده فوق لیسانس شو از کانادا گرفته ولی شغل آزاد داره در آمد خوبی برای تامین زندگی داره خونه؛ ماشین و هر چی که لازم یک زندگی خوبه می تونه برای دختر شما فراهم کنه........ . انشاء الله... اگر وقت بدهید و خدمت برسیم بیشتر آشنا می شویم و صحت گفته هام را خودتون تصدیق می کنید. مادر همان طور ساکت گوش می داد حتی وقتی حرف اون خانم تموم شد حرفی نزد ..من کنجکاو شدم و رفتم جلوی مادر وایستادم و با اشاره پرسید م کیه؟ ...مادر همون طور ساکت مونده بود ... خانم حسینی از سکوت مادر نگران شدو با صدای بلند گفت : الو ... الو ، صدای منو میشنوین ؟ مادر با لحن جدی گفت بفرمائید گوش می کنم خانم حسینی پرسید چی شد اجازه می فرمایید خدمت برسیم ؟ دختر خانم رو ببینیم والله ما تعریف ایشون رو خیلی شنیدیم باز مادر سکوت کرد .....الو ..الو ..ببخشید میشه یه وقت بدین مزاحم بشیم مادر دوباره اخمها را درهم کشید و گفت پسر شما تحصیل کرده و نجیب؛؛ خوبه ؛ همه چیزهایی که گفتید متین. ولی به من حق بدهید من هنوز شما را نمی شناسم لطف کنید بگین چه کسی ما را به شما معرفی کرده .... . خانم حسینی جواب داد بله حتما از ایشون اجازه گرفتم خانم احمدی معاون مدرسه ی دختر شما در مورد ما هم می تونین از ایشون بپرسین ....مادر گفت باشه من پس خودم به شما خبر میدم ....بعد خانم حسینی یک شماره به مادر داد که اونم یاد داشت نکرد و گفت چشم ؛؛چشم . گوشی رو قطع کرد .....مادر خیلی با اون زن سرد و بد؛ حرف می زد کاری که با هیچ کس نکرده بود .....