به نام خدایی که عزت می دهد و قلم به دست اوست
شعله های آتش
قسمت اول
بخش اول
برای سئوالی که روی تخته نوشته شده بود هیچ کس دستشو بالا نبرد ؛ خانم کارمن با همون ابروهای در هم کشیده و صورت عبوس به ما نگاه می کرد و منتظر جواب بود ؛ اون همیشه این کارو می کرد ؛طرح یک مسئله ی سخت که اغلب راه حلش به فکر هیچ کدوم از ما نمی رسید ؛و یکی از تفریحات ما دخترا این بود که ادای خانم کارمن رو در بیاریم و بهش بخندیم ؛ به نظرمون اون یک زن عقده ای بود که از تحقیر کردن ما لذت می برد و دوست داشت که معلوماتش رو به رخ ما بکشه؛ و برای این فکر هم دلیل داشتیم که هر وقت ما می تونستیم اون مسئله رو حل کنیم فقط یک جمله به زبون میاورد؛ خوبه یاداشت کنین توام برو بشین ؛ و اگر داوطلبی برای حلش پیدا نمیشد که واویلا راه مینداخت و شروع می کرد به تحقیر کردن و سرزنش ما که دخترای بی مصرفی هستیم ؛ گاهی سئوال اونقدر سخت بود که وقتی خودش اونو حل می کرد بازم نمی فهمیدیم ولی فورا یادداشت می کردیم و شب توی خوابگاه در حالیکه مدام ادای خانم کارمن رو در میاوردیم اونقدر برای هم توضیح می دادیم تا یاد می گرفتیم ؛ چون حتم داشتیم جلسه ی بعد از ما خواهد پرسید ؛
بخش دوم
خانم کارمن آدم خاصی بود ؛زن زیباو میون سالی که همیشه یک کلاه لبه دار مشکی به سر داشت و لباس های پر زرق و برق می پوشید خیلی بد اخلاق و بد دهن بود ؛ولی کارشو به خوبی انجام می داد معلم ریاضی که وقتی اسمش میومد مو به تن ما راست می شد وهر وقت وارد کلاس می شد زانوهای ما می لرزید ؛ ولی موقع درس دادن چنان با لطافت و اصولی؛ مبانی ریاضی رو تدریس می کرد که همه محو می شدیم و لذت می بردیم اون با مهارت خاصی که داشت توی کارش خیلی موفق بود ؛و زمانی که ما احساس می کردیم همه چیز رو خوب یاد گرفتیم آخر هر زنگ یک مسئله روی تخته می نوشت که توان حلش رو نداشتیم ؛ ولی بعدها فهمیدیم که چیزایی که اون به ما با این طریق یاد می داد ملکه ی ذهن مون می شد و هرگز فراموش نکردیم ؛و در پایان هر ترم بهترین نمره ی ما از ریاضی بود ؛
بخش سوم
اون روزم یکی از همون روزا ها بود و خانم کارمن بشدت عصبانی به نظر می رسید و همه ی ما برای خلاصی از تحقیر های اون با دقت به مسئله نگاه می کردیم ؛ در حالیکه صدای خانم کارمن توی گوشم بود که یک آن ساکت نمی شد و می گفت :هان ؟ چی شد ؟ بازم که همه نشستین و منو تماشا می کنین ؛ نکنه مُردین و من خبر ندارم , باید اینو حل کنین وای به روزتون ؛ زود باشین ؛ وقت داره تموم میشه , که یکی زد به در و دوشیزه کاتلین وارد شد و گفت : ببخشید خانم کارمن ؛اجازه بدین لیلی باید همین الان بره نزد خانم جفرسون ؛ انگار خدا دنیا رو بهم داد فورا بلند شدم ؛تالیا دامنم رو کشید و گفت: خدا به دادت برسه ؛آروم گفتم خدا به داد شما ها برسه من که رفتم ؛ اما یک لحظه یادم افتاد صبح با یکی از دخترا حرفم شده بود و حتما به گوش خانم حفرسون رسیده که منو این موقع روز خواسته ؛ معمولا خانم جفرسون یا برای تنبیه دخترا رو صدا می زد یا ملاقات کننده ای داشتن ؛ و چون من هرگز ملاقاتی نداشتم پس احتمال تنبیه رو می دادم ؛ دیگه حالا همه می دونستن که من سر دسته ی هر خرابکاری توی پانسیون هستم ؛
بخش چهارم
همینطور که همراه دوشیزه کاتلین از پله ها بالا می رفتم با نگرانی پرسیدم : دوشیزه ؟ من بازم کاری کردم که باید تنبیه بشم ؟ گفت : نه نترس وکیل عموت اومده میخواد تو رو ببینه ؛
در اتاق رو زدیم و وارد شدیم وکیل عمو برای دادن شهریه و سر کشی به امورات من میومد ؛ ولی سالی یکی دوبار بیشتر ملاقاتش نمی کردم و هر بار در حد چند جمله که از من می پرسیداوضاع خوبه ؟ از چیزی شکایت نداری ؟ پول این ماه شما کافی بود ؟
که همیشه با حضور خانم جفرسون بود و که من جرئت نفس کشیدن نداشتم چه برسه به گله و شکایت ,
من به عنوان یک دختر ایرانی پولدار توی اون کالج درس می خوندم ؛ و به غیر از اینکه شهریه من سالیانه و نقد پرداخت می شد کمک های مالی هم از طرف عموم به پانسیون می رسید؛ و این باعث می شد که قرب و منزلتی نزد خانم جفرسون داشته باشم ؛ در عین حال هر سه ماه یکبار پاکتی برای من فرستاده می شد که حاوی مقداری پول بودکه خانم جفرسون در غیاب من درشو باز کرده بود ؛
بخش پنجم
و من هرگز شهامت اینو پیدا نکردم تا اعتراض کنم یا از وکیل عمو بپرسم چه مقدار پول برای من گذاشتن ؛ چون سالها بود مقدار پول ثابت مونده بود گمان می کردم هر بار مقداری از اون پول برداشته میشه ؛
اما بازم برای من کافی بود و من می تونستم با اون پول لباس و وسایل لازمم رو بخرم و مقداری هم پس انداز کنم ؛
ولی اون روز وکیل حرف تازه ای برای من داشت ؛که از شنیدنش هم تعجب کردم و هم ناراضی بودم ؛ متسر باب تا چشمش به من افتاد با حیرت سرتاپای منو ورانداز کرد و گفت : شما چقدر بزرگ شدین یک دوشیزه ی برازنده باور کردنی نیست به این زودی اینقدر قد کشیدین ؛ و آروم جلوی پام بلند شد وکلاهش رو گذاشت روی سینه و سرشو خم کرد ؛گوشه ی دامنم رو گرفتم و کمی زانوم رو خم کردم و گفتم : ممنون آقا ؛ لطف دارید ؛ خانم جفرسون گفت : لیلی بیا بشین دخترم ؛ آقای باب می خوان بدونن تو حالت خوبه ؟ چیزی لازم نداری ؟
نشستم و قبل از اینکه وکیل چیزی ازم بپرسه همون کلماتی که برای ادب از بچگی بهم یاد داده بودن؛ به زبون آوردم و گفتم : آقا من حالم خوبه از عموی خودم هم تشکر می کنم و سپاسگزارم ؛ سلامت باشید ؛
بخش ششم
چون می دونستم آقای باب به سئوالات تکراری من جوابی نخواهد داد ؛ تا چند سال پیش هر باز که می دیدمش می پرسیدم ؛ عموی من کجاست ؟ چرا به دیدن من نیومدن ؟مستر باب ؟ شما می دونین چرا منو توی پانسیون و دور از ایران رها کردن ؟ آیا من پدر و مادر دارم و اگر ندارم چی بسرشون اومده ؛ پاسخ آقای باب همیشه یکی بود بی اطلاع هستم ؛ ایشون با من مکاتبه دارن ولی مسائل خصوصی خودشون رو برای من بازگو نمی کنن ؛ وظیفه ی من مراقبت از شماست ؛
آقای باب گفت :دوشیزه لیلی متعجب هستم از اینکه بسیار بزرگ شدین و خیلی هم زیبا و برازنده ؛معلومه که خانم جفرسون خیلی خوب شما رو تربیت کردن ؛ گفتم : لطف دارید آقا ؛ ادامه داد : خدمت شما رسیدم که بگم قرار هست برای شما معلم خصوصی بیاد بهتون درس فارسی بده تا زبان مادری تون رو یاد بگیرین ؛ گفتم : فارسی ؟ برای چی ؟ من نیازی ندارم به خصوص که الان درس هام زیاده وقت این کارو ندارم ؛ خانم جفرسون غرشی طرف من رفت و گفت : بله آقای باب من ساعتشو برای ایشون مشخص می کنم و به شما اطلاع میدم که معلم رو بفرستین ؛
بخش هفتم
یک نفس عمیق و صدا دار کشیدم وبلند شدم و در حالیکه زانوهام رو به علامت احترام خم می کردم ادامه دادم : البته خانم جفرسون صلاح منو می دونن چشم سعی می کنم ؛ ولی ..
خانم جفرسون نگذشت حرفم تموم بشه وگفت : عموی شما تاکید کردن که خوندن و نوشتن فارسی رو یاد بگیرین و شما هم اطاعت می کنید ؛
و انگشت هاشو طبق عادت روی هوا حرکت داد که یعنی دیگه با تو کار ندارم برو ؛ دو قدم عقب عقب رفتم و همراه دوشیزه کاتلین از دفتر خارج شدم و با اعتراض گفتم : دوشیزه فارسی به چه درد من می خوره ؟ چرا باید یاد بگیرم ؟ گفت : فکر کنم می خوان تو رو برگردونن به ایران ؛ گفتم :نه هرگز من نمی خوام اونجابرم ؛ شاید چند سال پیش آرزوی من این بود ولی دیگه نیست و میلی به این کار ندارم ؛ من اونجا غربیه هستم ؛ کسی رو نمی شناسم اصلا دوست ندارم از لندن برم ؛ من تازه به فکر این بودم که بعد از کالج یک زندگی مستقل برای خودم بسازم ؛ عموی من و کس کارم اگر منو می خواستن این همه سال به دیدنم میومدن یا حتی چند خط نامه برام می نوشتن حالا که دیگه قید اونا رو زدم برای چی می خوان برگردم به ایران ؟ اونم وقتی درسم تموم نشده ؟
بخش هشتم
گفت : لیلی آروم باش این حدس منه شایدم اینطور نباشه و عموی تو فقط می خواد تو اصلیت خودتو فراموش نکنی ؛ بالاخره تو ایرانی هستی ؛
البته اون روزا لندن شهر گل و بلبل مثل حالا نبود ؛ هنوز خرابی های بمب بارون جنگ جهانی دوم آثارش بود؛ گدا و فقیر توی شهر فراوون بودن و جیب و بر دزد زیاد ؛ و اصلا امنیتی وجود نداشت ؛ خیابون های لندن اغلب سنگ فرش بودو تعداد کالسکه ها با اسب های قوی از ماشین ها بیشتر بودن ؛ روز هایی که مه غلیظی تمام شهر رو می گرفت و حتی چند قدم اون طرف تر دیده نمی شد خیلی بیشتر از روزاهای آفتابی و گرم بود ؛ اغلب شب ها بارون های سیل آسا میومد و من همیشه با زمزمه ی شرشر آب از نادون ها و برخورد دونه های بارون روی شیروانی خوابم می برد ؛
وقتی برگشتم کلاس دیگه خانم کارمِن رفته بود ؛ و ما باید به صف می شدیم و پشت سر هم از کلاس بیرون میرفتیم و از راهرویی که با یک دیوار یک متری از حیاط جدا می شد عبور می کردیم و انتهای راهرو میرفتیم به خوابگاه ؛
بخش نهم
نیم ساعت استراحت داشتیم و بعد دوشیزه کاتلین میومد و وقت ناهار رو اعلام می کرد و ما باز به صف می شدیم ؛ غذا های ما توی یک سینی آماده بود از سلف می گرفتیم و هر کس سر جای خودش می نشست ؛ بعد از ناهار هم ته مونده ی سینی ها رو توی سطل خالی می کردیم و اونا رو به ترتیب روی هم جلوی آشپزخونه میذاشتیم و باز با همون صف بر می گشتیم به خوابگاه ؛
با این حال برنامه ی زیادی برامون تدارک می دیدن که می تونست این سخت گیری ها رو جبران کنه ؛ کلاس های رقص ؛ پیک نیک همراه با اولیا و خانواده ی دخترا ؛ بازی های دست جمعی و ورزش و شنا کلاس های موسیقی ؛و برای همه ی این ها مربی داشتیم ؛ طوری که کلا برای تمام ساعات ما برنامه ریزی میشد تا هم هنر یاد بگیریم و هم درس بخونیم ؛
بخش دهم
غیر ازمن که دیگه ایرانی محسوب نمی شدم از هند و ژاپن و لبنان هم توی خوابگاه ما بودن که با وجود مشاجراتی که گهگاه بین ما اتفاق می افتاد همه با هم دوست و رفیق بودیم ؛
روز بعد نزدیک ظهر بود که من داشتم با تالیا که صمیمی ترین دوستم بود تنیس بازی می کردیم ؛ که باز خانم کاتلین اومد و صدام کرد و گفت : لیلی زود باش خانم جفرسون منتظر توست ؛ در حالیکه توپ رو با راکت می زدم گفتم : بعدا میام الان نمیشه باید دوش بگیرم ,بلند تر گفت :لیلی همین الان باید بریم برای خودت درد سر درست نکن ؛ بیا دختر ؛ آخرین توپ رو با حرص زدم و راکت رو گذاشتم روی شونه ام و گفتم : نکنه خانم جفرسون علاقه ی خاصی به من داره که هر روز منو می خواد ؟ خندید و گفت : دختر باید با نزاکت باشه ؛ ادب مهمترین زینت برای یک دوشیزه هست ؛
من قبل از اینکه وارد کالج بشم توی پانسیون کوچکی زندگی می کردم که اتاق مخصوص به خودم داشتم ؛ مثل دخترای اشراف زاده ی انگلیسی لباس های زیبا می پوشیدم و به خاطر پولی که عمو برام می فرستاد مورد توجه اولیا پانسیون بودم؛
ولی با مقرارت سنگینی که اون پانسیون داشت حالم زیاد خوب نبود ؛ و دنیا من از زمانی که وارد کالج شدم رنگ و بوی تازه ای گرفت ؛
بخش یازدهم
برمی گردیم به دوازده سال پیش ؛ به تاریخ ایران 1328و 1949 میلادی:
یک شب بارونی و خیلی سرد من به پانسیونی در شهر لندن سپرده شدم ؛
واین روایتی ست که اززبون دوشیزه ماریا سرپرست پانسیون شنیدم :
چند روزی بود که ما منتظر اومدن دختری از ایران بودیم ؛بهترین اتاق رو برای تو رزو کرده بودن و شهریه یکسال تو پرداخت شده بود ؛ خب ما اون زمان خیلی به پول احتیاج داشتیم و وضع پانسیون خوب نبود ساعت از دوازده گذشته بود که صدای در رو شنیدم ؛اونقدر محکم و پیاپی به در می کوبیدن که همه از خواب بیدار شدن ؛ فورا لباس پوشیدم و رفتم در رو باز کردم ؛
ادامه دارد