به نام خدایی که قلم به دست اوست
صد قطره زابر اگر به دریا بارد
بی عشق نشاط و طرب افزون نشود
بی عشق وجود؛ خوب و موزون نشود
صد قطره ز ابر اگر به دریا بارد
بی جنبش عشق ؛در مکنون نشود مولانای جان
خیلی خونسرد توی چشمش نگاه کردم مدت ها بود که منتظر همچین موقعیتی بودم ؛ و بدون اینکه حرفی بزنم مانتوم رو از روی جالباسی برداشتم و تنم کردم و کیفم رو برداشتم رفتم به طرف در ؛ طلعت خانم باورش نمی شد که من همچین کاری بکنم یکسال بود که مثل برده تمام امر و نهی های اونو انجام داده بودم و دیگه صبرم تموم شده بود ؛
با صدای بلند و لحن توهین آمیزی گفت : اوووی لیلا ؟ اگر از این در پاتو گذاشتی بیرون دیگه بر نگرد ؛ شنیدی ؟ دختره ی خیره سر؛ برگشتم و با خشم بهش نگاه کردم و عمدا در رو کوبیدم بهم و راه افتادم به طرف خونه ؛
مثل مرغی که از قفس رها شده باشه بال در آورده بودم و با لبخندی پیروز مندانه گفتم خدا کنه که تو دیگه منو راه ندی ؛ منم نمی خوام هیچوقت دیگه پامو توی این خراب شده بزارم ؛ حس خوبی داشتم از اینکه از دست اون زن خلاص شدم، از یک اسارتی که یکسال بود عذاب می کشیدم و جرئت نداشتم که به زبون بیارم و بالاخره اون روز رسید تا از شر طلعت خانم و اون خیاط خونه ی لعنتی راحت بشم ؛ کیفم رو تکون می دادم و از کوچه پس کوچه های باریک محله رد می شدم ؛ کوچه های تنگی که دو طرفش پر بود از خونه های قلک مانند و مردم فقیر ؛ و خونه ی ما انتهای یک کوچه ی باریک بود که دونفر به سختی از کنار هم رد می شدن ؛
در رو باز کردم و با احتیاط نگاه کردم که مامانم نیومده باشه ؛ کسی نبود ؛ باید خودمو آماده می کردم تا دلیل کارمو متوجه بشه و دوباره منو برنگردونه به اون جهنم ؛ چون می دونستم اگر بفهمه کارمو ول کردم قیامت راه میندازه ؛
برای یکم خودشیرینی شروع کردم به تمیز کردن خونه و چند تا سیب زمینی گذاشتم بپزه و تمام شیشه ها رو برق انداختم بعد کوکوی خوش آب رنگی درست کردم و رفتم یک نون سنگک تازه گرفتم و حیاط رو آب و جارو کردم تا مامان مثل همیشه خسته و نالون از در وارد شد ؛ دویدم جلو تا چیزایی که دستش بود رو ازش بگیرم ؛ کیسه ی سیاه رنگی رو که خیلی هم سنگین بود داد به منو و گفت : وای فدات بشم مادر خیلی خسته شدم تمام راه توی اتوبوس خواب بودم پدرم در اومده ؛ پرسیدم : خیلی کارتون زیاد بود ؟ گفت : نه بابا زیاد نبود مثل همیشه می دونی دیگه کتایون خانم وسواس داره اما امروز چیز دیگه ای شده بود ؛ پرسیدم ؛ چی قربونت برم چیکارتون کردن ؟ گفت: منو که هیچی زن و شوهر بازم دعوا شون شده بود این بار خیلی بدتر ؛ از بس سر هم داد زدن سرم درد گرفته ؛
گفتم :پس امروز خونه ی کتایون خانم بودین ؟ همینطور که چادرشو جمع می کرد و می زد سر جالباسی گفت : آره دیگه ؛ دوشنبه ها خونه ی اونم , اون غذا ها رو از توی کیسه در بیار گرم کنیم برای شام ؛ گفتم : وای مامان شام درست کردم حالا چی هست ؟ گفت :نترس دست نخورده اس از بیرون غذا سفارش داده بودن نخوردن آقا که قهر کرد و رفت کتایون خانم هم رفت خوابید من یکیم به بچه ها دادم و موقعی که میومدم از یخچال در آورد و گذاشت جلوم وگفت ببرش ما شب برنج نمی خوریم ؛ همشو آوردم ؛ یکم هم میوه گذاشته ته کیسه بزار یخچال خراب نشه ؛حالا تو چی درست کردی بو های خوبی میاد ؟ گفتم : بله ؛ خیر سرم فکر کردم شما میای خسته ای کوکو درست کردم ؛ نشست کنار سماور و گفت به به چایی هم که حاضره دم کشیده ؟ گفتم : بله الان خودم براتون می ریزم ؛ قربون مامانم هم میره خسته نباشین خانم ؛
چشمهاشو ریز کرد و یکم بهم خیره شد و پرسید: تو چت شده ؟ خوش اخلاق شدی ؛ اتافقی افتاده که اون اخمهاتو باز کردی ؟ اصلا کی اومدی خونه که وقت کردی این کارا رو بکنی ؛ خونه تمیز می کنی شام درست کردی ؛ چای تازه دم جلوی من می زاری ؛
دوتا چای ریختم و گذاشتم جلوشو و یکی هم جلوی خودم و نشستم روبروش وبدون اینکه بهش نگاه کنم بریده بریده گفتم : ساعت دو اومدم طلعت خانم جایی کار داشت تعطیل کرد ؛منم فکر کردم مامانم رو خوشحال کنم ؛ یک حبه قند برداشت و چای داغ رو روش خورد و گذاشت زمین و گفت : خب ؟ بعدش ؛ گفتم : بعد نداره دیگه ؛ همین ؛ گفت: لیلا تو دروغگوی خوبی نیستی ؛ راستشو بگو این خوش خدمتی امروزت مال این نیست که بالاخره کار خودتو کردی ؟ گفتم : نه بابا شما چرا به همه چیز شک داری عوض اینکه بهم بگین دستت درد نکنه ؟ گفت : باشه من الان زنگ می زنم به طلعت خانم ببینم موضوع چی بوده که امروز زود تعطیل کرده ؛
با حالت التماس آمیزی گفتم : مامان تو رو خدا من دیگه نمی تونم برم اونجا آخه برای چی من باید برای طلعت خانم کار کنم؟ این چه اصراریه ؟؛ شما فقط چند روز بهم فرصت بده اگر کار پیدا نکردم اونوقت منو برگردوندن اونجا ؛ با تندی گفت : می دونستم دروغ میگی ؛ نه اینکه خونه ی خاله اس ؟ دختر من با هزار التماس و در خواست تو رو گذاشتم اونجا کار یاد بگیری ؛ می دونی اگر خودت خیاط خونه بزنی چقدر در آمد داری ؟ می تونی فردا برای خودت خیاط ماهری بشی و برای خودت کار کنی ؛پولدر بیاری ؛ گفتم : به جون شما قسم اگر این طور بود می موندم تو سرم هم می زد صدام در نمی اومد ؛ اما طلعت خانم نمی خواد من کار یاد بگیرم می فهمین ؟اینو صد بار بهتون گفتم بچه که نیستم ؛ من یکساله دارم میرم پیشش هنوز بهم میگه جارو کن دستمال بکش چای درست کن از مشتری ها پذیرایی کن ؛ پره پرش اینه که خراب کاری های خودش میده من بشکافم ،
درز ها رو اطو کنم ؛یا لایی چسب بچسونم همین اگر من خیاط بشم کار و بار اون توی این محل کسات میشه اون نمی خواد چیزی یادم بده ؛بعد از یکسال یکبار نذاشته پشت چرخ بشینم ؛ دیگه حالا خوب فهمیدم چند بار ازش پرسیدم : میشه الگو ها رو بدین من در بیارم ؟با غیظ بهم گفت کار تو نیست ؛ مامان خانم این یعنی چی ؟ مگه من خنکم ؟ گفت : اگر خنک نبودی به دستش نگاه می کردی خودت یاد می گرفتی ؛ گفتم :کجای کارین مامان خانم ؟ اصلا فرصت سر خاروندن بهم می داد که این کارو بکنم ؟عمدا سر من به کارای دیگه گرم می کرد ؛ نمی ذاشت بیکار بمونم با من مثل یک کارگر رفتار می کرد ؛ مامان فدات بشم بزار برم یک کار درست و حسابی پیدا کنم آخه طلعت خانم که پولی به من نمیده ببین بعد از یکسال هیچی اضافه کرده من از شما بیشتر کار می کنم ولی در ماه پول یک روز شما رو در میارم ؛ اصرار نکن من خیاط بشو نیستم ؛
گذاشتی درس بخونم و دیپلم بگیرم که برم پادوی طلعت خانم بشم ؛بهت قول میدم یک کار درست و حسابی برای خودم پیدا می کنم تازه می خوام دوباره درس بخونم و برم دانشگاه ؛ تا شما رو از اینجا از این خونه و از این محله نجات بدم تا کی می خواین توی خونه های مردم کار کنین ؛
گفت : کار عار نیست ؛ خدا رو شکر کن که همین سر پناه رو هم داریم با همین پول ها تونستم همین جا رو بخرم وگرنه کرایه نشین بودیم ؛ گفتم : می دونم شما خیلی زحمت کشیدین اما اینجا جای زندگی نیست ؛ مامان یک فرصت بهم بده بزار دنبال کار بگردم ؛ گفت :جواب رحمان رو چی بدیم ؟ چرا بیچاره رو سرکار گذاشتی ؟شوهر کن خرجت رو میده ؛ گفتم : من سرکارش گذاشتم ؟اون می خواد خرج منو بده ؟ عمرا ؛ بره دنبال کارش صد بارم گفتم من رحمان رو نمی خوام ؛ اونم یکی مثل جواد ؛ می خوای منم مثل خواهرم هر روز با یک بادمجون زیر چشمم بیام اینجا و گریه کنم که منو زد ؟شما هم ما رو آشتی بدین و بفرستین دوباره منو بزنه ؛
نه مامان جان من حمیده نیستم ؛ طاقت این چیزا رو ندارم خونم به جوش بیاد یک چیزی می زنم توی سرش بمیره ؛ گفت : حالا جواد یکم دست بزن داره از کجا معلوم که رحمان هم مثل اون باشه ؛ گفتم: از کجا معلوم نباشه ؛اصلا نباشه؛ آخه مامان جان ؛من با کارگر تخلیه ی چاه چه آینده ای دارم ؟ نمی خوام ؛ مامان منو مثل حمیده بدبخت نکن ؛ گفت : اووو اگر می دونستم تو دیپلم بگیری اینقدر فیس و افاده ات بالا میره نمی ذاشتم درس بخونی؛ حالا بگو چی شد با طلعت خانم دعوا کردی ؟ گفتم : نه ؛دعوا نکردم ؛ یک تور گرون قیمت رو دوخت روی لباس نامزدی یک نفر ؛ خراب کرد ؛ داد به من و گفت بشکاف و دقت کن تور خراب نشه ؛ نشستم دونه دونه نخ های بخیه ها رو کشیدم چشمم داشت کور می شد و دادم بهش نشست دوباره دوخت و بازم خراب کرد انداخت گردن من که تو تور رو کش آورده بودی برای همین گیس وایساده دوباره بشکاف ؛ خب زن بگو خودم بلد نیستم چرا هر خرابکاری می کنی منو مقصر می دونی ؟ گفتم : نمی تونم ؛ چشمم درد گرفته سرم ؛
داد زد و بد و بیراه گفت باور کنین فحش پدر و مادر بهم داد اونم جلوی یک عده که توی خیاط خونه بودن ؛ بهم گفت تور مردم رو خراب کردی سه قورت و نیم بالا داری ؟ چیکار باید می کردم ؟ منم کیفم رو برداشتم و اومدم بیرون ؛ گفت : بهت فحش داد ؟ غلط کرده زنیکه ی بی چاک و دهن من تو رو دستش امانت دادم بی جا کرده به بچه ی من فحش میده ؛ گفتم : آره دیگه منم اومدم بیرون اونم گفت دیگه حق نداری پاتو بزاری اینجا ؛
راستش فحش پدر و مادر رو از خودم در آوردم تا مامان حق رو بهم بده ؛ اون با وجود اینکه سعادت منو در این می دید که پیش طلعت خانم خیاطی یاد بگیرم ولی راضی شد و دیگه بهم حرفی نزد ؛
مامان از شنبه تا چهارشنبه هر روز توی پنج تا خونه ی مشخص کار می کرد و روزای دوشنبه رو هم خونه ی کتایون خانم بود که مدتی بود دلش نمی خواست بره و دنبال بهانه ای می گشت تا یک جای دیگه پیدا کنه ؛
اختلاف زن و شوهر باعث شده بود که زندگی نابسامانی داشته باشن و مامان رو به یاد خاطرات خودش با بابام مینداخت و همیشه از اون خونه غمگین بر می گشت ؛
روز بعد رفتم یک روزنامه خریدم و دور تمام آگهی هایی که فکر می کردم مناسب منه خط کشیدم ؛ و تمام روز رو زنگ زدم ولی یا قبلا استخدام کرده بودن و یا من شرایط شو نداشتم ؛ سابقه ی کارو و کاربا کامپیوتر و از این حرفا که واقعا ناامید شدم ؛ ظاهرا اینطوری نمیتونستم کار پیدا کنم ؛ مامان اونشب دیر اومد خونه جایی که کار می کرد مهمونی داشتن و مامان تا دیر وقت مونده بود که بعد از مهمون ها همه جا رو تمیز کنه و بعد بیاد خونه از راه که رسید از پا درد و کمر درد نمیتونست راه بره ؛ بازم با خودش کلی غذا و میوه و شیرینی آورده بود ازش گرفتم و جابجا کردم دلم واقعا براش می سوخت چون احساس می کردم دیگه توان کار کردن رو نداره ؛ به محض اینکه نشست یک چای براش ریختم و شروع کردم پاهاشو ماساژ دادن ؛
تکیه داد به پشتی و گفت : تمام لباسم خیس شده بود فکر کنم توی راه سرما خوردم ؛ امشب هوا سرد شده بود ؛ گفتم : خب این همه غذا رو برای چی با خودت آوردی سنگین بود ؛ گفت : یکی دو روزی سرکار نمیرم ؛ می خوریم دیگه یکم هم برای راضیه خانم ببر بچه هاش همیشه گرسنه هستن ؛ آخ چقدر زانوم درد می کنه ؛ باید بهش استراحت بدم وگرنه از کار میفتم ؛ فردا میرم خونه ی اکرم خانم اون پیر زن بریز و به پاشی نداره یکم دور اطرافشو جمع کنم می تونم..
حرفش تموم نشده بود که تلفنش زنگ خورد ؛ اون یک گوشی کوچک سیاه رنگ داشت که فقط می تونست به تماس های مشتری هاش جواب بده ؛ حتی شماره ی تماس گیرنده هم روش نمی افتاد ؛ دکمه رو زد و گفت بله :
چی شده کتایون خانم ؟ ای بابا ؛ ولی باور کنین نمی تونم بیام فردا جایی قول دادم ؛ نه والله هیچ کاریش نمی تونم بکنم ؛ فردا باید برم پیش یک خانم پیر که نمی تونه کاراشو بکنه منتظرمنه ؛ اصلا اصلا به خدا حرف پول نیست از شما خیلی به من رسیده این چه حرفیه ؟ اگر می تونستم میومدم ؛ آروم اشاره کردم و گفتم : مامان ؟ مامان ؟ من میرم ؛ دستشو به علامت نه بالا برد و ادامه داد : باشه چشم زنگ می زنم اگر اکرم خانم راضی شد خودم به شما خبر میدم ؛ والله اون پیر زن کسی رو نداره ولی روی چشمم باشه ؛ حتما خبر میدم ؛ گوشی رو قطع کرد و گفت : تو چی داری میگی یک عمرم دارم زحمت می کشم که شما ها از این کارا نکنین ؛ خیاطی از دماغت بالا نمیره اونوقت بری ناز و ادا های کتایون خانم رو بخری؟ فکر کنم همدیگر رو بزنین ؛ این منم که هر چی بهم میگن سرمو میندازم پایین و کارمو می کنم تو نمی تونی اصلا نمی خوام ؛
گفتم : حالاچه خبر بوده که شما رو می خواد ؟ گفت : نمی دونم انگار چند تا مهمون داره بیشتر می خواد بچه هاشو رو نگه دارم ؛دخترش یکسال داره ؛ و پسرش شش سال ؛ نمی خواد توی دست و پاش باشن ؛ گفتم : یک روز که چیزی نمیشه میرم قول میدم کاری نکنم که ناراضی باشه ؛ من دلم طاقت نمیاره شما برین کار کنین و من توی خونه بیکار بمونم ؛گفت ک نه نه صد سالم که تی خونه بیکار بمونی نمی زارم بری خونه ی کسی کار کنی ؛ گفتم : فقط یک روز مامان اینطوری بهتر حال و روز شما رو درک می کنم ؛یکم بهم نگاه کرد و با نا رضایتی گفت : آره بدم نیست بفهمی من چطوری پول در میارم اینقدر به من غر نزنی ؛ولی دلم رضا نمیده ؛ گفتم : زنگ بزنین و بگین دخترم میاد شاید اصلا قبول نکنه اونوقت من میرم پیش اون پیرزن و شما برو اونجا ؛
ادامه دارد