لوگوی ناهید
لوگوی ناهید
خانهمحتواکتاب‌فروشیخرید اشتراکوبلاگتماس با ما
ورود/ ثبت نام
لوگوی ناهیدخانهمحتواکتاب‌فروشیخرید اشتراکوبلاگتماس با ما
ورود

پلتفرم فرهنگی ناهید

ناهید
ناهید

مـــرجـــــع تخـصــصـی فرهــنــگی هــنــری بـــرای داسـتـان و کـتـاب‌هــای صــوتــی

ناهید اپ بستری نوین برای انتشار، خرید و شنیدن آثار ادبی و صوتی از نویسندگان، شاعران و خالقان مستقل است.

دسترسی سریع

  • داستان‌ها
  • کتاب‌های صوتی
  • شعر ها
  • درباره ما
  • قوانین و مقررات
  • حریم خصوصی
  • حذف حساب کاربری

تماس با ما

آدرس: مشهد , بلوار احمدآباد , عارف 8 , پلاک 33 واحد 1
051-38425404

تمام حقوق محقوظ و متعلق به شرکت لکسا پلاس می باشد

قو
قو برای مشاهده جزئیات کامل داستان کلیک کنید
calendar

تاریخ انتشار: ۱۴۰۳/۱۲/۴

تمام شده

100

قسمت

۵۸٬۴۶۹ بازدید

عاشقانه

ماجراجویی

ناهید گلکار

ناهید گلکار

مشاهده پروفایل

قسمت 1

...

بازدید

۰

دیدگاه

۰

پسند

به نام خدایی که عزت می دهد و قلم به دست اوست قو چادرم رو سرم کشیده بودم توی اون شرشر بارون توی کوچه می دویدم تا هر چی می تونم از اونجا دور بشم ؛ همینطور که می دویدم صدای پاشو می شنیدم که داره دنبالم میاد از ترس قدم هامو تند تر کردم تا رسیدم به خیابون ؛ ولی همینطور به طرف خونه ی پدریم می دویدم ؛ تا یک جا متوجه شدم که کسی دنبالم نیست ؛ برگشتم و نگاه کردم کسی نبود ؛ سوزش زخمهام با رسیدن بارون به پوستم بیشتر شده بود ؛ من فقط یک پیرهن نازک به تن داشتم و یک چادر کُدری به سرم سعی می کردم محکم اونو زیر چونه ام نگه دارم ؛ با اون حال نزار رسیدم درخونه ی آقاجونم و شروع کردم با مشت به در کوبیدن و فریاد زدم باز کنین ؛ باز کنین ؛ جمیله در رو باز کرد و با خشم نگاهی به سر تا پای من کرد و گفت : چیه خدا به خیر بگذرونه این وقت شب اینجا چیکار می کنی؟ اونم با این سر و وضع آخه من کی از دست تو خلاص میشم ؟ برگرد برو برای من درد سر درست نکن ؛ دارم بهت میگم این دفعه ی آخرت باشه که دم به دقیقه راه میفتی و میای اینجا ؛ اگر آقات تو رو اینطوری ببینه خدا می دونه چیکارت می کنه ؛ گفتم : تو رو خدا یک امشب بزار بمونم برات تعریف می کنم ؛ تو که نمی دونی چی شده ؛ اصلا آقاجونم رو صدا کن خودم بهش میگم ؛ گفت : آقا جونت هنوز نیومده ؛ برو فکرشم نکن که می تونی برگردی توی این خونه ؛دوباره میاد دنبالت و من حوصله ی درد سر ندارم ؛ای بابا ولم کن دیگه اونوقت از چشم من می ببین ؛ و در رو محکم بست ؛ از سرما و سوزش زخم هام طاقم داشت تموم می شد ؛چند بار دیگه کوبیدم به در و التماس کردم جمیله باز کن بزار بگم این بار مثل دفعه های قبل نیست ؛ ولی باز نکرد و مدتی همون جا ایستادم تا شاید آقاجونم برسه و منو با خودش ببره توی خونه ؛ ولی نیومد و حدس زدم که خونه بوده و خودش از جمیله خواسته که منو راه نده ؛ فکر کردم خودمو برسونم خونه ی عمه ام که زیاد از اونجا فاصله نداشت ؛ همینطور که بی هوا از خیابون رد می شدم ناگهان یک اسب قوی هیکل که درشکه ای رو با خودش می کشید دیدم که بهم نزدیک میشد خواستم فرار کنم ولی با چرخ درشکه برخورد کردم و پرت شدم کنار خیابون صدای شلاب آب بارون جمع شده رو شنیدم و رد شدن درشکه که دور می شد ؛ صورتم توی آب بود و قدرت سر بلند کردن نداشتم انگشت هامو تکون می دادم تا اگر کسی رد میشه بفهمه من زنده ام ؛ نمی دونم چقدر به همون حال موندم و مرگم رو به چشمم دیدم گاهی بیهوش می شدم وانگار خواب می دیدم ؛ خواب یک قوی زیبا که بالهاشو باز کرده بود و روی آب پا می زد ؛ حس قشنگی بود انگار داشت منو با خودش می برد ؛و دوباره خودمو توی اون گودال دیدم و درد شدیدی رو توی بدنم احساس کردم و باز اون قوی سفید که بال می زد و آب رو همراه بال هاش روی سرم می ریخت و من خوشحال بودم ؛ بعد صدای مردی رو شنیدم که می گفت خانجان انگار زنده اس بیچاره ؛ چیکار کنیم ؟ و صدای زنی که گفت :چرا وایسادی زودباش بلندش کن مادر ببریمش مریضخونه زود باش تا نمرده ؛ و یک دست قوی منو از زمین بلند کرد ؛ و قو بال هاشو جمع کرد روی آب وآروم ازم دور شد ؛ دستم رو دراز کردم تا با اون قو برم و دیگه چیزی نفهمیدم ؛ و با همون ترسی که داشتم بیدار شدم ودر حالیکه می لرزیدم فریاد زدم : نه من چیزی ندیدم قسم می خورم چیزی ندیدم ولم کن نزن ؛تو رو خدا نزن ؛ خواستم از جام بلند بشم ولی بدنم درد می کرد و انگار به اون تخت چسبیده بودم ؛ دوباره فریاد زدم من کجام ؟ یک پرستار نزدیکم شد و گفت : آروم باش ؛ کسی نمی خواد تو رو اذیت کنه تموم شد ؛ بخواب الان بهت سوزن می زنم تا دردت کم بشه ؛ دکترم یکم دیگه میاد ؛ می خوای بگی از چی می ترسی کی تو رو اینطوری کتک زده ؟ یکم سکوت کردم و خوابم برد : نمی دونم چقدر به همون حالت موندم گاهی هوشیار می شدم و صداهایی می شنیدم و گاهی خواب اون قوی سفید رو می دیدم که با نگاهش با من حرف می زد ؛ اون روی آب می چرخید و انگار منم با خودش می برد ؛ یک دریاچه ی زیبا پر از گل های سفید و ارغوانی حتی بوی اون گلها رو حس می کردم ؛ اما تا یکم هشیار می شدم ترس تمام وجودم رو می گرفت ؛ هنوز فشار دستهای اونو روی گردنم حس می کردم و فریاد می زدم من چیزی ندیدم ولم کن ؛ که صدای یک زن رو شنیدم که گفت : آروم باش دخترجان کسی نمی خواد تو روبزنه الان جات امنه ؛ من مراقبت هستم بگو کس و کارت کجان خبرشون کنیم بیان ؛حتما الان نگرانت میشن ؛ مات زده بهش نگاه کردم ؛ دوباره پرسید ؛ نترس دخترم نترس خدا بهت رحم کرده ؛ خدا به پدر و مادرت رحم کرد که پیدات کردیم ؛ سه روزه اینجا افتادی حتما الان دارن دنبالت می گردن ؛ بگو کی تو رو به این روز انداخته ؟ ما به کی خبر بدیم بیاد پیش تو ؟سکوت کردم و چشمم رو بستم ؛ گفت : باشه فهمیدم نمی خوای حرف بزنی ؛ ولی اینطوری که نمیشه باید به کس و کارت خبر بدیم ؛ بدون اینکه چشمم رو باز کنم گفتم : شما کی هستی ؟ گفت : یک رهگذر ؛ تو رو کنار خیابون پیدا کردیم روی سنگ فرش ها افتاده بودی ؛ گفتم : یک درشکه بهم زد ؛ گفت : خدا لعنتش کنه اونوقت ولت کرد و رفت ؟ بگو به کی خبر بدیم ؟ جواب ندادم ؛ راستی به کی خبر بدن ؟ و با این فکرقطرات اشک از دو گوشه چشمم جاری شد ؛ اون زن با دستش اشکم رو پاک کرد وبا مهربونی گفت : الهی بمیرم برات ؛ کی تو رو به روز انداخته ؟نکنه تو رو کتک زدن و بیرونت کردن که با یک پیرهن پرپری شبونه با اون بارون تند توی خیابون بودی ؟ ببینم کی این کارو باهات کرده ؟حرف بزن دختر جون من خودم پدرشو در میارم ؛ ولی من همینطور اشک میریختم وچشمم رو باز نمی کردم ؛ صدای یک مرد رو شنیدم که گفت : خانجان ولش کنین الان وقتش نیست حالشو نمی ببینین ؛ طوری نشده اگر کس و کاری داشته باشه پیدا می کنیم یکم صبر داشته باشین ؛ زن گفت : وا؟ مادر مگه برای خودم میگم ؟به فکر اون مادرش هستم که الان چه حالی داره ؟گفتم : نگرانش نباشین من مادر ندارم ؛ گفت : همین دیگه بچه مادر نداره که جرئت می کنن اینطوری کتکش بزنن ؛دستش بشکنه الهی خیر نبینه ؛ و خم شد تا نزدیک صورتم و ادامه داد :ببین عزیزم دختر نازنین تو باید بگی اسم و رسمت چیه ؟ کس کاری نداری ؛بالاخره از زیر بوته که به عمل نیومدی ؛ نکنه زن بابا تو رو می زنه ؟همینطور که چشمم بسته بود گفتم : نه ؛ پرسید :از خونه فرار کردی ؟ گفتم : نه ؛ گفت : پس یک راهی جلوی پای ما بزار فردا مرخصت می کنن کجا باید بری ؟ ببین دختر جون ما دلمون نمیاد ولت کنیم وگرنه اصلا به ما مربوط نیست از روی خیر خواهی کنارت موندیم پس حرف بزن ؛ چشمم رو باز کردم و نیم خیر شدم ویک خانم میون سال و یک مرد جوون رو دیدم که دو طرف تختم ایستادن ؛ هر دوشون وحشتی که توی نگاهم بود رو متوجه شدن چون اون خانم گفت : نترس فدات بشم کسی دیگه جرئت نمی کنه تو رو اذیت کنه ؛ گفتم : از جایی که اومدم دیگه نباید برگردم و از جایی که باید برم راهی ندارم چیکار کنم ؟ اگر پیدام کنن حتما منو می کشن ؛ مرد جوون پرسید : چرا مگه تو چیکار کردی ؛ گفتم : کاری نکردم به خدا من کاری نکردم ؛ چیزی رو دیدم که نباید می دیدم ؛ ادامه دارد
بعدی: قسمت 2
( نمایش لیست اپیزود ها )

نظرات (0)

هنوز نظری ثبت نشده است