باران هر لحظه شدت میگرفت گویی آسمان قصد داشت یکباره خود را خالی کند کوچه و خیابانهای شهر پر شده بودند از آب ،،از شدت سرما بخود میلرزید و در دلش خود را لعنت میکرد ک چرا لباس گرمی نپوشیده ،ب آرامی گفت کاش چترم را آورده بودم که با صدای مردی سکوتش شکست ،من چترت میشم برگشت و بطرف مرد نگاه کرد و در لحظه ای ب مرد نگریست اصلا نمیشناختش قد متوسط اندام اثیر ی باریک و یک کلاه و شال گردن سبز درست ب رنگ چشمانش ،یک قدم ب عقب نهاد و بابک یک قدم بطرف دخترک و دوباره ادامه داد سردته ؟دخترک در یک لحظه پا ب فرار گذاشت و بابک چقدم قدمِ سریع برداشت اما پشیمان شد ایستاد و مبهوت ، دور شدن دخترک را نگاه کرد. درب حیاط ما همیشه بازه از دست این مامان خانم به آرامی وارد شد و مسافتی را طی کرد وارد حال شد و از راهرو کوچکی عبور کرد چند پله بالا رفت و داخل اتاق خودش شد بسرعت لباس هایش را عوض کرد و کنار بخاری ایستاد تا کمی گرم شود مدام ب آن پسر فکر میکرد یعنی کی بوده چرا تا ب حال ندیدمش روی تخت نشست و از شدت سرما و ترس و خستگی ب خواب رفت ،،،،نمیدانست چقدر خوابیده که با صدای مادر چشمانش را گشود حباب خانم قشنگ مامان یکی ی دونم دختر خونم ،،حباب لبخندی زد و ب مادر سلام کرد ،،سلام مامان ،،مادر :سلام حبابم پاشو مادر ،،آخه نهار نخورده خوابیدی تا من غذاتو گرم میکنم بدو، بدو بیا پایین زود بیای ها ،مادر این را گفت و اتاق حباب را ترک کرد حباب کمی طول و عرض اتاقش را قدم زد هنوز هم ب آن پسر فکر میکرد اصلا نمیشناختش حتا در خواب هم ندیده بودش کمی در آینه بخود نگریست موهایش را جمع کرد و دم اسبی بست شانه بالا زد و با خودش گفت چ میدونم کی بود ی مزاحم بیخیال ،،سپس ب طرف آشپزخانه رفت