بخش ۳۹ - آگاه کردن دوستان یزید اورا از کار جناب مسلم
الهامی کرمانشاهیبزرگان که بودند درآن دیار
به پور معاویه بر دوستدار
نبشتند در نامه ی پور بند
بدان زشت کردار ناهوشمند
که مسلم به فرمان سبط رسول
زیثرب درین شهر کرده نزول
به شاهیش بیعت ستاند همی
به دل تخم کین برفشاند همی
هم ایدر به گردش دو پنجه هزار
شده انجمن مرد شمشیر دار
ندارد تن و توش پور بشیر
به پیکار این پر دل شیر گیر
گر ایدون تویی کوفه را خواستار
بدین سو روان کن یکی مردکار
که باشد بسی پر دل وریمنا
مگر چیره گردد بدین دشمنا
چو آن نامه زینسان به پایان رسید
فرستاده اش بستد وره برید
ببردش به نزد کنارنگ شام
چو بگشود و برخواند اورا تمام
برون شد ز تاری دل او شکیب
به خود گفت کامد فرازم نشیب
